من ، یک "تروریست" هستم ..
آرمانم،
نشاط پروانه است و عقیده ام،
لبخند..
قصد و نیت من، همه عشق ،
درخشش دندان ها ،
و شکفتن لب های آدمی است..
خندیدن آرزوی من است ؛
لابه لای سبزه های خیس،
پابرهنه دویدن آرزوی من است؛
بوسیدن دختری به شکوه اقاقیا،
و دست در دست او زیر نور ماه ،
رقصیدن آرزوی من است ...
راستی !
او هم یک تروریست بود ..!
انگار ، آموزش دیده بود ،
زیباترین فرشته هر قصه ای باشد..؛
طوری که اعجازِ گونه اش ،
عطرِ خونِ در تپش میداد ،
و به لاله های سرخ، می مانست ..
یا مردمِ ارغوانی و شیرینش ،
که جملگی شراب را ،
خنک تر آمده بود ..؛
از بس که با دو نرگس آبی اش ،
آسمان مرا ، شفاف می نگریست ...
آری !
او هم یک "تروریست" بود ؛
و هر روز ،
به گل های خانه آب میداد ..
او تروریست بود ؛
و ماهیِ قرمزِ عید را چقَدَر دوست داشت ..
او ،
مهربان ترین دختری است ،
که میشناسم.. که میشناختم...
او ،
یک"تروریست "بود .؛
عقیده اش"عشق"و
اسلحه اش"زیستن"..
ای کاش ، ای کاش ،
ای کاش ،
"خلع سلاح" نمیشد ..
ای کاش ، نمی مرد ...

پ.ن :
اگر ده ها و صد ها هزار نفر"انسان" را
"تروریست" نامیده اند ؛ پس
«زنده باد انسانیت! زنده باد تروریسم!»