(این متن حاوی محتوای بزرگسال است. شاید برای بعضی دوستان نامناسب باشد)
فصل اول: روز شنبه "ساعت هفت صبح"
پنجره نیمه باز بود و باد خنکی می وزید..
از بوم روبرویش چشم برنمی داشت. خیره خیره... اندکی رنگ قرمز روی پالت ریخت و ادامه داد.. حالا مقداری زرد..وکمی هم سفید. با وسواس تمام مشغول درست کردن رنگ ها شد. هر کدامشان باید دقیقا چیزی میشد که او میخواست. هوا زیادی سرد بود و تمرکزش را به هم میزد. در ضمن، اول صبحی صدای داد و قال درشکه چی ها هم هم تمامی نداشت.
در کل چندان راضی نبود. کار در نمی آمد.
برگشت. دوباره مدل را در ذهنش مجسم کرد. "پروانه ای درحال خروج از پیله"
رنگ ها ناشیانه می نمودند. از پای کار بلند شد. لباسش را مرتب کرد و به سمت تخت خواب رفت. نگاهی به آینه قدی کنار تخت انداخت. دستی به موهایش کشید و در تراس را باز کرد تا کمی هوای تازه استنشاق کند. حالا حالش بهتر بود. برگشت و دوباره به بوم سفید روبرویش خیره شد.
رنگ های قبلی را دوباره بررسی کرد. لبخندی زد و دو و سه قطره روغن بزرک کنار رنگ سبزش ریخت. اشکال کار را پیدا کرده بود. وقتی خیالش از غلظت رنگ های اکر و سبز راحت شد چشم از پالت برداشت و دوباره روی تابلو تمرکز کرد. معتقد بود بهتر است "دوباره" تکنیک رسم بال چپ را مرور کند. در حقیقت "سه باره"!
در ابتدا باید بخش انتهایی قلم مو را بین انگشت سبابه و شستش نگه میداشت. در عین حال بند فوقانی انگشت میانه دقیقا مقابل انحنای داخلی دو انگشت دیگر قرار میگرفت تا نیروی حاصل از چرخش مچ تا حدودی با حرکت جانبی قلم مو مهار شود...
برای سومین بار همه مراحل را مرور کرد؛ و حالا باید دست به کار میشد...
نفسش را توی سینه حبس کرد و چند بار محکم پلک زد؛ بعد از روی چارپایه بلند شد و بدون اینکه حواسش پرت شود یکی دو قدم به عقب رفت؛ سه...دو...یک...و در نهایت، بوووم! با سرعت چشم هایش را بست و دوباره چند قدم رو به عقب برداشت. نمیخواست نتیجه را فورا ببیند. با وسواس تمام، صفر تا صد فرآیند را در ذهنش بازسازی کرد تا مطمئن شود اشتباهی نکرده یا نقصانی در تکنیکش نبوده...واقعا هیچ اشکالی در کار خود نمی دید. حالا میتوانست با خیالی آسوده و بدون هیچ نگرانی خاصی چشمانش را باز کند و به قضاوت نتیجه نهایی بپردازد. نتیجه ی روی بوم! پس چشمانش را گشود و سرش را بالا آورد؛ و... در جا خشکش زد! نتیجه اصلا چیزی نبود که او میخواست. کار در نیامده بود! آن روز هر چه میکرد به در بسته میخورد. یادش نمی آمد جایی اشتباه کرده باشد. چه می شد کرد؟ هیچ راهکاری نداشت؛ ولی خب بعید بود به این نتیجه رضایت دهد...
فصل دوم: «ظهر همان روز»
دست بردار نبود! باز هم تصویر پروانه را در ذهنش مجسم کرد. اینبار دقیق تر. نسبت خطوط و ترکیب رنگ ها را دوباره و دوباره از خیالش گذراند..و نه! مشکل از اینها نبود. چند دقیقه چشمانش را بست تا اضطرابش کمتر شود. سپس قلم مو را به دست گرفت. این بار اعتماد به نفسش بهتر بود. باید ذهنش را در نقطه اوج آخرین مرحله آزاد میکرد؛ درست در لحظه واپسین حرکت قلم مو در هوا. "اندکی پیش از برخورد رنگ با پارچه سفید بوم." فقط باید انجامش میداد... کارش باید جوری از آب در می آمد که اصولا "برخوردی آنی" جلوه کند تا یک تکنیک نقاشی! حرکتی دقیق و سریع که بیانگر ظرافت و دلبری دستان یک هنرمند باشد...
انگشتانش روی زیر دستی ضرب گرفتند. به سفیدی بوم خیره شد. باید این وسواس را با اجرایی بی نقص ارضا میکرد.
یک تکنیک جدید!
مجبور بود لرزش انگشت سبابه و شست را به صفر برساند. تکه ای پارچه برداشت؛ آرام در دست چپش گرفت و روی هر دو لبش گذاشت. سپس دهانش را باز کرد و کمی به لکه بنفش روی پارچه زبان زد. داشت تحریک میشد...سریع تر نفس کشید...باید وول میخورد. کمی روی صندلی جا به جا شد. پارچه را مدام به دندان هایش فشار میداد و میخندید. بعد مقداری رنگ قرمز به لب هایش مالید. بنظرش خوشمزه می آمد. زبانش را کمی بالا پایین کرد تا بیشتر تحریک شود. جنون از راه رسیده بود! کاردک را برداشت و با نوک تیزش زیر گلوی خود را نوازش کرد. به هر حال ظرافت همیشه محرک خوبی بوده... عقلش داشت زایل میشد. خودش را تا سر حد مرگ تحریک کرده بود و هیچ تکان نمیخورد. بعد از گذشت سه یا چهار دقیقه کتف راستش را کمی حرکت داد. صورتش از شدت فشار سرخ شده بود و اگر کتفش را حتی یک سانتی متر دیگر حرکت میداد، ارضا می شد.
لبش را گاز گرفت و نفس عمیقی کشید؛ به طوری که شکم و سینه اش تکان نخورند و گرنه تمام... سپس نفسش را حبس کرد و بدنش را تا حد امکان کش داد. چند ثانیه بیشتر تا انزالش نمانده بود. قلم مو را برداشت و به پالت مالید. شکمش را تو داد؛ یک قدم به جلو؛ بوووم! و ارضا شد.
فصل سوم: «چند روز بعد»
و اما آثار برگزیده این دوره از مسابقات به شرح ذیل اعلام می گردد:
زیر شاخه امپرسیونسم: "زن در حمام" اثر ادگار دگا
زیر شاخه اکسپرسیونیسم: “زنان در ساحل” اثر جیورجیس گریس
زیر شاخه کوبیسم: “زن با پیکره” اثر ژرژ براک
زیر شاخه فوویسم: “زن با گلدان گل” اثر رائول دوفی
زیر شاخه سورئالیسم: “زنی با سیلندر” اثر دیگو ریورا
زیرشاخه رئالیسم: "پروانه ای درحال خروج از پیله" اثر (؟)

.......
(هشتاد و شش)
دیر هنگام است.شب از نیمه گذشته. ساعت دوازده و نیم شده.وارد اتاق خوابم میشوم.
پنجره را باز کرده و نگاهی به اطراف می اندازم.چند کلاغ لاغر و بی نوا میبینم؛
و چند کتاب بر شاخه های درخت حیاط همسایه.
بهتر که نگاه میکنم خنده ام میگیرد.کلاغ ها عینک مطالعه زده؛ و حین نوشیدن فنجان های متعدد قهوه به مطالعه نشسته اند! نگرانم آرتوروز بگیرند؛شرایط سختی است!
ظاهرا هر چه سعی کرده اند کتاب ها را با پرهایشان نگه دارند،کتاب لیز خورده و افتاده.برای همین هر کتابی را با توجه به حجم و اندازه اش در شاخه ای مجزا مستقر نموده اند.
با این فاصله ای که من تا درخت دارم سخت بشود کتابی را تشخیص داد.
ناگهان خودرویی از کوچه رد شده و نور چراغش برای لحظه ای کوتاه روی جلد یکی دو تا کتاب می افتد. اینطور که من دیدم، اگر درست دیده باشم؛ کافکا میخوانند،شاید هم کامو..
با سرعتی که ماشین داشت نمیشود تشخیص دقیقی داد. بنظرم نشست کتابخوانی چند تا کلاغ روشن فکر منظره دلنشینی برای گذران وقت نیست.از همین رو میخواهم پنجره را ببندم و لااقل آخر شبی دو سه نخ سیگار بکشم که یکهو یادم می آید سیگاری نیستم و سرطان ریه دارم.
کمی بیشتر خم میشوم تا بهتربشنوم. میخواهم بدانم درباره چه چیزی حرف میزنند.
ناگهان گربه خانم مشتاق را مبینم که گویی مدتی است پشت درب ورودی آپارتمان معطل شده.
آخ! فکر کنم بنده خدا چند باری زنگ آیفون را زده باشد.
از شانس بدش آیفون جدیدی که خریدم نسبت به قیمت گزافش ارزش چندانی نداشت و بعد دو سه هفته یکجوری خراب شد که هزینه تعمیرش بیشتر از قیمت خودش بود.
من هم که خسیس!
امکان نداشت تا یکی دو سال دیگر دست در جیب مبارک کرده و برای جنس چینی ریالی بپردازم!
به سرم زد خیلی مویرگی پنجره را ببندم و چراغ اتاق را خاموش کنم. بعد بروم یکجایی از خانه گم و گور شوم که گمان کند خانه نیستم.شتر دیدی ندیدی!
بعد دیدم با این قیافه درهمی که این دارد معلوم است لااقل نیم ساعتی بلکم بیشتر پشت در منتظر مانده و چراغ روشن واحد بنده را چند باری ملاحظه فرموده و این حربه ها کارساز نیست.
بیشتر خم میشوم و با صدایی که از آن فاصله بشنود، سلامی میکنم.گربه بی نوا هرچه گردنش را کش و قوس میدهد نمیتواند مرا ببیند .من طبقه هفتمم و رسولی خسته و کوفته کنار سنگفرش جلوی ساختمان. اسمش رسولی است!البته اهل محل همان گربه خانم مشتاقصدایش میزنند. مشتاق که شوهرش_مهندس رسولی_را از دست داد با غم این فقدان کنار نیامد و اسم گربه اش را گذاشت رسولی که موقع غر و لند و دعوا«رسولی رسولی» از دهنش نیفتد.گربه بینوا را میگذاشت روی مبل و تا صبح فک میزد.خوشبختانه ظهر دو سه ساعتی میخوابید ولی بعد، نوبت غیبت کردن و نق زدن بود. سرحال پا میشد که با تمام توان غر بزند به رسولی! از وجودش بی بهره نشده بود. اخر رسولی و این جناب گربه خیلی تفاوتی نداشتند.مینشستند عین گچ دیوار به پیرزن بیچاره گوش میدادند تا این اخر عمری خودش را خالی کند که در و همسایه نگویند بعد نود و اندی غمباد کرده.
نود و اندی سال!
همانطور که از اسمش_مشتاق_پیدا بود خیلی به زندگی اشتیاق داشت. به نظرم علاقه اش دیگر بیش از اندازه بود!در یک کلام اگر بگویم؛خانم مشتاق دوشیزه جوان(بیوه پیر!) نود و پنج ساله ای بود(شاید هم بیشتر!) که عمیقا به حضور بیهوده اش در جهان افتخار میکرد.
از همان فاصله ده پانزده متری با رسولی گپ کوتاهی میزنم و احوال همه جک وجانور های محله را میپرسم. کم کم احساس میکنم خوابم می آید؛ بنابراین شب بخیر گرمی نثارش میکنم تا کپه مرگم را بگذارم که ناگهان دوباره چشمم به کلاغ ها می افتد.
مثل اینکه بحثشان هم بالا گرفته!
رسولی را صدا میکنم؛
خوشبختانه هنوز خیلی دور نشده.از او درباره کلاغ ها میپرسم،
میگویدبعد از ظهر دست جمعی رفته اند سینما تا سه گانه« رنگ ها » را ببینند و امشب هم تحلیلش کنند.
ظاهرا موضوع بحثشان هم آراء کیشلوفسکی در باب امکان آزاد بودن است؛ یا برابری انسان ها؛یا شاید اگزیستانسیالیسم اجتماعی در فرانسه قرن بیستم...
دقیقا خاطرش نیست،ولی هرچه باشد از این جور بحث هاست..
مجددا شب بخیر گرمی نثار رسولی میکنم و به رخت خواب میروم.
پتو را با دل جان روی خودم میکشم،از بس که هوا سرد است.
بعد حس میکنم هوا مدام سرد تر میشود.
کم کم متوجه میشوم در حال انجمادم.
پتو را کنار میزنم.بدنم را نمیبینم.تنها چیزی که مشاهده میشود تکه ای یخ است.
نگاهم به ساعت می افتد،ساعت دوازده و نیم را نشان میدهد،تکان نخورده! وحشت زده میشوم.
یادم می آید کلاغ ها کتاب نمیخوانند و هیچ گربه ای به اسم -آقای رسولی- نمیشناسم.
در ضمن تا جایی که به خاطر می آورم گربه ها از سخن گفتن عاجزند.البته مطمئن نیستم..
چراغ خواب را روشن میکنم..
رسولی جلوی تخت ایستاده. چهره اش دیگر شبیه گربه ها نیست.درون کاسه چشمش هیچ اثری از چشم وجود ندارد. خم میشود و کمی خون از کاسه ها میچکد. لبخند بدی میزند.بیشتر میترسم. زمزمه میکند: «هشتاد و شش، آن روز را یادت نیست؟
عزیزم من و تو هجده سال است مرده ایم..!»

تولد شش سالگیت مبارک. از زمانی که خریدمت شش سالی گذشته. همونطور که میدونی من جز تو رفیقی ندارم. یعنی قبلا داشتم ولی خودت که در جریانی! فک کنم قبلا برات تعریف کردم؛ اولیش آریا بود که در حدود هشت سالگی سرطان گرفت و مرد. دومیش هم که خودت دیدی. علیرضا رو میگم که پارسال تصادف کرد. اونم چیزی نمونده بود بره تو هفده سالگی. یادمه میگفتی مرگ علیرضا خنده دار تره. آخه تمام خونوادشم مردن.. باهات موافقم. مرگ علیرضا خیلی خنده دار بود. یک روز با خانوادش رفت پیکنیک؛ یعنی خواست بره پیکنیک که یه تریلی از روشون رد شد. خواهرش الناز که دو سه سال ازش کوچیکتر بود حتی جنازش هم پیدا نشد. البته عملا پیدا شده! شنیدم گوشت و چربی بدنش مالیده بوده به اینور اونور و رفته قاطی اجساد دیگه. ولی میگفتن مهندس رفیعی و زنش دست در دست هم عین دو تا فرشته عاشق سرشون خورده جلوی داشبورد و هر دوتا ضربه مغزی شدن. مهندس که در جا مرد ولی خانم رفیعی رو بردن بیمارستان. یادمه چند باری کلید کردی برم بیمارستان عیادتش که هرجوری شده اون دم و دستگاها رو ازش جدا کنم تا بمیره. خیلی دلم میخواست ولی خودتم میدونی اون کارا مال فیلماست. خوشبختانه با وجود اونهمه خرت و پرتی که بهش وصل کرده بودن بازم مرد. خیلی شانس اورد. بنظرم وقتی این خبرو شنیدیم توی شادترین لحظه ی این سه چهار سال اخیر بودم. یادمه تو هم خیلی سر کیف اومدی. انصافا حق داشتیم. این دکترا و بیمارستانا نمیدونم چرا انقدر زور میزنن یارو زنده بمونه. یکی نیس بگه حالا گیریم نجاتش دادید! وقتی بگه بچه هام کجان میخوان چی بگن؟؟ بگن خب ببخشید دیگه؛ فقط لاشه تو و مهندس هنوز سر و شکلشون به آدمیزاد میبرد، شما رو که دراوردن ماشینو فرستادن بره کارواش که صندلی عقب لک نشه. آخه نمیشه پسمونده جنازه دو تا بچه رو با دست تمیزش کرد. به هرحال ما تموم تلاشمونو کردیم نجاتت بدیم تا بیست سی سال آینده رو تو کثافت خودت بلولی و در نهایت با یه تاخیر کوچولو بری زیر خاک به اونا ملحق شی... با این اوصاف، مردن بهترین گزینه بود. تازه اونم مثل بقیه نفهمید چی شده آخه آدما تا هستن که نمردن! موقعی هم که بمیرن دیگه نیستن. ادما که نمیمیرن! اونا فقط متولد میشن! بعدش یه مدت که بگذره، این جنازه هان که در اثر سکوت آدما متولد میشن. آدمایی که دیگه قرار نیست حرف بزنن.
اگه درست یادم باشه، دقیقا شش سال پیش، در 25 مرداد ماه خریدمت. یادمه گرون نبودی. راستشو بخوای یادم نیست قیمتت چقدر بود ولی تا دیدمت به خودم گفتم باید یکی از اینا داشته باشم. اوردمت خونمون. گذاشتمت توی اتاقم. البته باید بگم گذاشتمت توی بهترین جای اتاقم. اگه یادت باشه خونه ی قبلیمون سه تا اتاق داشت. در ورودی درست وسط سالن پذیرایی باز میشد. سمت چپ پذیرایی میخورد به اتاق بزرگه که مال مامان و بابام بود. سمت راست هم باز یه اتاق دیگه داشتیم که وقتی مهمونا میومدن معمولا میشستن اونجا؛ راستی یه تلویزیون هم داشت و بخاطر همین بود که بهش اتاق تلویزیون میگفتیم؛ اما سالن پذیرایی L مانند خونه در انتهاش یه اتاق دیگه هم داشت! اتاقی که مال من و تو بود، فقط مال ما دو تا! انصافا قبول دارم دکوراسیون اتاقم افتضاح بود یا بهتره بگیم اصلا دکوراسیون نداشت! ولی لااقل بالای تختم یه تابلوی خوشگل زده بودم ، یه نقاشی درجه یک از یه نقاش معروف. البته نمیدونم نقاشش معروف بوده یا نه ولی چون بابام گفت نقاشی قشنگیه با خودم گفتم خوب لابد گرونم هست و از اونجایی که قیمت یه نقاشی رو شهرت خالقش تعیین میکنه(یه جایی شنیده بودم لابد!) احتمال میدادم کسی که درستش کرده حتما تو کار خودش شهرت داشته. کم ترین کاری که از دستم برمیومد این بود که یه میز بزارم پایین تخت، تو رو هم بزارم روش که نزدیک تابلوعه باشی.
یادمه فرداش که مامانم اومد تو اتاق گفت چرا بازم رفتی پولتو دادی این آت و آشغالا..؟ ناراحت که نشدم. خودت میدونی من کلا دو تا حالت دارم؛ اکثر وقتا خودمم نمیدونم چجوریم که قرار شد بهش بگیم حالت عادی، و گاهی اوقات حتی نمیتونم حدس بزنم چجوری به نظر میام! که تو پیشنهاد دادی اسمشو بزاریم عصبانیت. فک کنم اونموقع "عصبانی" شدم. البته مامانم همچین حرف عجیبیم نزد. اخه یهو دید میز عسلی آشپزخونه رو برداشتم بردم تو اتاقم و یه جمجمه تزئینی بزرگ هم گذاشتم روش! الان که فکر میکنم میبینم تازه میتونست واکنش بدتری هم داشته باشه. شانس اوردیم رفیق!
ما خیلی خوب حرف همو میفهمیم. البته تو خیلی راجب خودت حرف نمیزنی ولی دمت گرم که حرفامو میفهمی! یا بهتره بگم فکرامو چون معمولا خیلی خوشت نمیاد کسی این سکوت ناب اتاقمون رو بشکنه؛ حتی خودمون! ولی اینجوری خیلی حال نمیده؛ چون من یکی که نمیتونم فک نکنم؛ یا به عبارتی نمیخوام که نتونم فکر کنم؛ یا به عبارتی دیگه نمیتونم بخوام که نتونم فک کنم؛ یا به بیان دیگه...اه!..؛ در کل میخوام بگم که، میخوام بگم...ولش کن یادم رفت..
از زمانی که خریدمت (و این تاریخ رو به عنوان تولدت در نظر گرفتیم) خیلی باهم وقت گذروندیم. اوایل حس میکردم زیاد با چیزی حال نمیکنی. یه بار یه فرچه ای رو تا ته کردم تو یدونه سطل رنگ سیاه؛ بعدش بوم نقاشیمو کامل سیاهش کردم.(واقعا چرا؟) حس کردم خوشت اومده. این شد که از اونموقع یکی از تفریحای مشترکمون خیره شدن به اون قاب سراسر سیاه بود. چشامون زیاد تکون نمیخوردن؛ فکرامون، خیالامون، تخیلاتمون، حسمون، حافظمون و...اصلا وجودمون، نفسامون..اینا چرا باید مهم میبود؟ اصل کار چشامون بود؛ بی حرکت بی حرکت! البته بعضا پلک هام یه مزاحمتی برای این سکون دل انگیز ایجاد میکردن ولی پلک زدن هم نمیتونست لذت خیره شدن به سیاهی تابلو رو ازم بگیره. تو البته لذت بیشتری میبردی(لابد!) آخه حتی هیچ پلکی ام نداشتی. راحت راحت! خیره خیره...
هیچ کدوم نتونستیم کنار بذاریمش!..ساکت موندن رو میگم. دیگه باید ساکت "میموندیم". تو مشکلی نداشتی ولی من به محض اینکه حرف میزدم، بعدش مجبور بودم ساکت "بشم". "شدن" لذت "موندن" رو نداشت. ساکت موندن جالب تر از ساکت شدن بود. آدم وقتی ساکت میموند ذوب میشد، قلقلکش میمومد، میخواست حرف بزنه، شادی کنه یا اشک بریزه ولی بجای همه اینا ساکت "میموند".بعدش یه کم که زمان میگذشت، مثلا سه چهار دقیقه یا سه چهار ساعت یا سه چهار روز یا سه چهار هفته یا سه چهار ماه یا سه چهار سال یا سه چهار قرن(معمولا بیشتر از اینها طول نمیکشه) همه اون اشکها و حرفها و فکرها و کوشش ها و لرزش ها و جنبش ها و رمبش ها و خارش ها و تنش ها یکهو تبخیر میشدن؛ آدم یه دلپیچه بدی میگرفت که دردش خیلی لذت داشت. نمیفهمیدم چرا؛ یا به عبارتی نمیتونستم بخوام که بفهمم چرا؛ شاید هم نمیخواستم بتونم که بفه... بیخیالش! خلاصه یه لذتی چیزی داشت(حالا هرجوری!) که واقعا کیف میداد.. من که اینجوری میشدم؛ فرض میکنیم تو هم خوشت میومد...
امشب تولد شش سالگیته. امیدوارم الان بیدار باشی؛ آخه تا اونجایی که میدونم حتی وقتی که خوابی، این چشمای درشت قشنگت بازن(جمجمه ها اصلا چشم ندارن!) و خب تشخیص خواب و بیداریت سخت میشه.. فرض میگیرم بیداری:
خواستم بگم اولا یه کیک دوقلو خریدم؛ یدونش رو به افتخار تولد تو میخورم، و بعدیشم به افتخار تولد خودم که دو سه هفته دیگست(به هر حال تو که جمجمه ای!و نمیتونی چیزی بخوری..)
بعدشم تعجب نکن!؛ میدونم که میدونی از تولد گرفتن خوشم نمیاد!.. ولی این فرق داره؛ قراره هجده سالم بشه! یعنی احتمالا قراره اوضاع بیریخت تر شه.(اینجوری که مردم میگن!)
فک کنم الان در حالت "معمولیم" نیستم. فک کنم الان تو اون یکی حالتم؛ تو وضعیت "عصبانی".(کلا دو تا حالت دارم دیگه!)...ظاهرا انسان ها اسمشو گذاشتن "اضطراب". البته نمیدونم کی اینطوری صداش میزنن ولی مثل اینکه در این شرایط خاص اسمش "اضطراب" میشه. هرچند ترجیح میدم همون "عصبانیت" رو بگیم..
خواستم بگم اگه یه موقع به سرت زد حرف بزنی، درگیر بشی ، تکون بخوری یا هر واکنش دیگه ای نشون بدی، خلاصه اگه خواستی زندگی کنی، "مضطرب" نباش! من اینجام؛ من اینجام تا با هم به تابلوی سیاهمون خیره شیم، من اینجام تا بازم باهم ساکت بمونیم، من اینجام تا انکار کنیم، من اینجام که درگیر حرکت نشیم، من اینجام تا گم نشیم، تا به افتخار تک تک لحظه های زوالمون خفه خون بگیریم،، در ثانیه ثانیه سقوطمون جیک نزنیم، اینجام تا نفس نکشیم! گرچه اگه درگیر هم بشیم، حرکت هم کنیم ، سرمون هم گیج بره ، حتی زندگی هم که کنیم بازم تفاوتی نمیکنه! زمان که بگذره، هر جایی که باشیم، برمیگردیم و ساکت "میشیم". حالا نفس کشیدنمون میخواد سه چهار دقیقه طول بکشه، میخواد سه چهار ساعت ، میخواد سه چهار روز، میخواد سه چهار هفته یا سه چهار ماه یا سه چهار سال یا سه چهار قرن. آخرش برمیگردیم؛ ساکت "میشیم" و ساکت "میمونیم".تابلو سیاه رو به خاطر داشته باش. من اینجام که یادت نره. هرچند اگه فراموش کردی هم مهم نیست... آخرش برمیگردیم، خیره میشیم، دلپیچه میگیریم، لذت میبریم...
در ضمن ببخشید راجب تولدت نوشتم. ببخشید نوشتم و سکوتمون رو بهم زدم. خبری از پیش نویس و پس نویس و این مسخره بازیا هم نیست؛ یه ذره دیگه تحمل کنی تمومه..
و در پایان بگم: حالا که جشن تولدت به ناخوبی(؟) و ناخوشی برگزار شد، بیا ساکت شیم؛ البته تو که اصولا ساکت "هستی و میمونی".پس من ساکت "میشم" و تا مدتی ساکت "میمونم". البته اگه بتونم ساکت بمونم، اگه بخوام که بتونم ساکت بمونم...
نمیدانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت نمیتوان دانست، باید ادامه بدهی، نمیتوانم ادامه بدهم، ادامه خواهم داد. (ساموئل بکت)
از طرف تقریبا (25 مرداد1404)

بیخیال اصطلاحات و جنبه علمی ماجرا (چون چرت و پرت خالصه!)
ای همسلولی تصادفی در این تودهٔ پلاسماییِ بیمعنی؛
امشب زیر تابشِ بیتفاوت کُوازارهای در حال مرگ، تو را نه با دقت یک دانشمند، که با شهوتِ یک موجودِ در حال انقراض، وارسی میکنم. تو یک نقصِ خوشایند در معادلاتِ پوچ تِنْسورِ اِنرژی-تکانه هستی؛ یک نوسان گریزان در میدان هیگز که تنها فانکشِن آن اعطای جرم به موادی است که محکوم به نابودی اند.
ما محصول یک تصادف، در گرمای اولیه پلاسمای کوارک-گلوئون هستیم. برخوردی تصادفی از کوارکهای گمشده. عشق ما چیزی نیست جز برخوردِ دو ستارهٔ نوترونی در حال مرگ—حادثهای که امواج گِرانشی ایجاد میکند، فضا-زمان را میخراشد و عناصر سنگینی میسازد که تنها دِستینی آنها فروپاشیِ رادیواکتیو است. ما یک فرآیند آر-پِراسِس متحرکیم که به چیزی جز تباهی منجر نخواهد شد.
دهانت، اُفُقِ رویدادی است بس فریبنده_ ورودی به یک سینگولاریتی _ و نفسم برای همیشه میرود به درک. آنگاه که زبانهایمان در هم میآمیزند؛ این صرفا یک سوپِرپُزیشِنِ کوانتومی زیبا نیست؛ این اغواست. کالْپس عمدی به سوی وضعیتی است که تنها لذت لحظهای فروپاشی را به جا خواهد گذاشت.
تماس پوست ما چیزی فراتر از یک «ترانْسْفِرِ بارِ الِکتریکی ساده» است. این را باید یک شورش یونی، یک جریانِ وحشیانه از یونها دانست که به دنبال پُتانسیل اَکشِن نهایی میگردند—تا قوانین ترمودینامیکِ آماری را نقض کنند و آنتروپی وجودم را برای لحظه ای به هم بریزند. این را باید یک «معادلهٔ نِرْنْسْت-پلانک» هرزه دانست!
بیا ذراتِ بنیادینِ وجودمان را در برخورددهندهٔ سِرْنِ لحظاتمان ذوب کنیم. بیا یک اِنتانگْلْمِنْتِ کوانتومی آنی ایجاد کنیم، نه برای ابدیت، که برای گسستنِ هر فاز منطقی. در آن لحظهٔ کالْپسِ تابعِ موج، چرا به دنبال مینینگ باشیم؟ بیا تا معنا را در پستوی معادلاتِ شرودینگر وجودمان خفه کنیم و بکشیم! بیا فقط لذتِ انفجارِ حاصله را مزه کنیم و بچشیم!
در حالی که کیهان بر طبق معادله فریدمن با بیتفاوتی هر چه تمامتر منبسط میشود؛ ما، با درهمتنیدگی بدنهایمان همه چیز را به تمسخر میگیریم. این تنها اعتراض ماست: ایجاد نظمی موقتی در دلِ بی قاعدگی محتوم.
ما به هیچ معادلهای—به هیچ خدایی—به هیچ معنایی—اعتقاد نداریم.
تنها به اصطکاک این برهمکنش باورمندیم؛
به لحظهٔ نابودی شیرین خود، در آغوش یکدیگر.
تنها حقیقت در این جهان تهی، گرمای گذرای پوستِ توست!
تنها ریاضیاتِ هستی،
رقصِ برهنهٔ ذرات بنیادین است،
در تاریکی سرد کیهان.
و ما—
ما تنها بازماندگان این آزمایش شکستخوردهایم
که به جای پاسخ،
بوسههایمان را
بر روی معادلاتِ نوشتهشده با خون
بر صفحات سیاه هستی حک میکنیم.
در خلأیی که بین ما موج میزند،
نفسهایت آخرین ثابتِ کیهانیِ من است—
تابعی ناگهانی که جهانِ مرده را به معادله ای شهوانی بدل خواهد کرد.
پوستت را با دقتی بیمارگونه وارسی میکنم،
گویی که نقشه یک ابرنواختر را میخوانم
که منفجر شدن را بلدست! زیباست!
هر لمس،
محاسبه ای جدید است—
یک انتگرال نامعین از گرمای تو بر سطحِ منحنیِ بدنم!
تو یک آشوب دل انگیزی!
تشویش مقدسی در نظم سرد جهان!
وقتی دهانم را بر گردنت میفشارم؛
گویی که با دندانهایم ،
به حل معادلات بودنت نشسته باشم
پاسخ همیشه یک چیز است:
«ما محکوم به درهمتنیدگی هستیم.»
زبانِ من،
این ذره بنیادین سر به هوا،
به جستجوی میدانِ هیگزی میپردازد
که جرمِ گمشدهٔ وجود مرا کامل کند.
و تو—
تو با هر ناله،
یک جهانِ موازی میسازی
که تنها قانونش تماسِ ماست.
لمس و احساس..!
وقتی به چشمانت نگاه میکنم،
دو سیاهچاله میبینم
که داده های گذشته را میبلعند
و فقط «اکنون» را باقی میگذارند.
پس در آن لحظه،
خویشتن را در افقِ رویدادِ نگاهت رها میکنم—
بیآنکه بخواهم فرار کنم.
ما دو ذرهایم که در برخورددهندهٔ رختخواب،
به هم برخورد میکنیم
و به چیزی تبدیل میشویم
که حتی فاینمن هم جسارت تصورش را نداشت:
عشقی که قوانینِ ترمودینامیک را به بازی گرفته—
آنتروپی را کاهش میدهد،
گرما می آفریند،
و زمان را به عقب برمیگرداند.
وقتی که تو از هم میپاشی،
قطعاتت را جمع آوری میکنم
و از آنها جهانی جدید میسازم—
جهانی که در آن،
فقط صدای تو حاضر است.
و در نهایت،
وقتی سکوت فرا میرسد،
ما به دو معادله تبدیل میشویم؛
دو تابعِ نمایی که به سمت بینهایت همگرا میشوند،
بیآنکه «هرگز» به هم برسند.
اما پیش از محو شدن ،
حقیقتم را فریاد خواهم زد:
«تنها نیروی بنیادین جهان،
گرانشِ توست
که مرا به سمتِ خود میکشد—
من بیاراده سقوط میکنم
و جهان،
بیاعتنا،
به انبساطِ خود ادامه خواهد داد.»

کنار پنجره نشسته ام. باد سرد به چهره ام میزند.
دیروقت است. به گمانم امشب مهتاب خواب مانده.
خورشید که غروب کرد شیفتش را به چراغ کوچه مان سپرد . بی نوا چند ماهی است خراب شده . بیش از انکه روشن کند یادآوار ظلمت محله مان است .
ساعتم را نگاه میکنم.
ساختمان های بی بنیه خاطراتم پودر میشوند.
تصورم از دیروز و امروز پرت میشود به فردا.
فردا آنچنان تصویر خاصی ندارد. فردای امروزم شکل امروز است و امروزم شکل دیروز.
امروز فردای دیروزم است همچنان که دیروز فرداست.
امروز برایم مقدس نیست.
امروز که آفتاب عاشق نیست .آسمان ابی نیست. امروز ابرها دوباره دروغ می گویند.
امروز پرنده ها تظاهر میکنند. هیچ کدامشان پر نکشیده، هیچ پرنده ای به پرواز نبوده .
امروز آینه ها نشانم نمیدهند.
امروز دوباره شرمگینند. دیدمشان چگونه می نگرند و میگریند و نمی یابند . بارها و بارها در امروز های گوناگون دیدمشان .
فریاد میزدند کاش میشد خود را تکه تکه کنند. من این چنین شنیدم.
امروز که باران نمی آید فقط شاید این زمین خشک ،خیس شود .
امروز گیاهان نمی رویند .مجبورند دراز تر شوند. اگر قد نکشند چه کنند.
امروز که چیزی نمیشود .
امروز که چیزی به چیز دیگر تبدیل نمشود.
خلاصه امروز که قرار نیست باشم! امروز هم دلیل به اصطلاح بودنم زخم های دیروز است.
قرار نیست بدون این کثافات وجود داشته باشم. زخم های امروزم نیازمند همان کسی هستند که دیروز مالکشان بود.
زخم هایم والدین می خواهند. فرزندانم شده اند
دیگر از از افتاب محبت نمی خواهم همین اندک نور از سرم زیادیست.
دیگر از پرنده ها انتظار شکوه ندارم. زندگیشان به خودشان مربوط است.
دیگر درون آینه ها دنبال خودم نمی گردم . نه چنین جنایتی نمی کنم!
میترسم در طول اینهمه امروزی که در این چندساله گذشت، تصویرم شبیه فراموشی هایم شده باشد .
شبیه تصوارت آلوده و چندپاره ام .
تجسم سخنان خودفریبانه ام.
تجسم تعاریف محقرانه ام.
دیگر از هیچ معیار و اراده ای سخن نخواهم گفت .
قالب ها را دگرگون خواهم کرد.
آنقدر با خودم مجادله میکنم تا خودم را با خودم اشتباه بگیرم.
نباید میان من و درد من تمایز قائل شد.
من فراموش نکرده ام من خود فراموشی ام.
من درد نمی کشم! من خود دردم.
من دروغ نمیگویم من دروغم.
من آشوب نمی کنم من آشوبم.
منحرف نمیشوم من خودم انحرافم.
من جایی نمیروم من خود رفتن هستم.
من گیج نمیشوم وقتی خودم تجسم گیج شدن باشم.
آنقدر میپیچم که مستقیم باشم.
آنقدر شک می کنم که مطمئن باشم.
آنقدر مطمئنم که شک کنم.
آنقدر تشنه ام که خشم بنوشم. آنقدر سیرم که ملال بالا بیاورم.
آنقدر بدم که خوب باشم. آنقدر بی اراده ام که مستحکم شوم.
من اشتباه نمیکنم من خودم یک اشتباهم.
من انکار نمیکنم من خود انکارم.
من نامم را انسان نمینهم من انسانم.

⚠️ هشدار: خواندن مزخرفاتی از این دست، ممکن است منجر به عوارض جانبی از قبیل نگاههای نامتعارف به پنجره، تأملات نابهجا دربارهٔ پوچی و تمایل ناگهانی به نوشتن هایکو روی دستمال توالت شود
عنوان: راهنمای استفاده برای یک ناشاعر
[یادداشت حاشیهای صفحه ۱: این متن فاقد اعتبار است.]
شروع کن.
چگونه باید شروع کرد؟
راهنمای مصرف: پیش از استفاده، شاعر را به طور کامل از بستهبندی خارج نمایید!
(صدایی از بلندگوی پشت سرم میپرسد: «آیا واقعاً قصد دارید ادامه دهید؟»)
من گزینهٔ «شاید» را فشار میدهم.
نهایت شاعرانگی، شاعر نبودن است.
(این جمله از خط چهارم یک سونات گمشده از آرتور رمبو به امانت گرفته شده. هرگونه شباهت، تصادفی و ضروری است.)
وضعیت کنونی: یک ماشین تحریر در اتاقی تهی. من به ماشین تحریر تعلق ندارم. ماشین تحریر به من تعلق ندارد. رابطهای مبتنی بر سوءتفاهم.. ؟..؟..؟.
صفحه نمایش رایانهام چشمک میزند: «خطا ۴۰۴: شاعر یافت نشد»
پیشرفت!؟!؟!؟..اه...آخ....واییی.....
نهایت شاعرانگی، شاعر نبودن است.
(این علامت تجاری قبلا ثبتشده. برای استفاده از این الگو، لطفاً حق اشتراک پرداخت کنید.)
[ویدیوی کوتاهی در شبکهٔ اجتماعی پخش میشود: «۵ ثانیه تا ناشاعر شدن! چالش پذیرفته شد!»]
من یک برچسب میسازم: ناشاعر_ولی_پرحرف
الگوریتمها آن را دوست دارند. الگوریتمها هر چیزی را که شبیه خودشان باشد دوست دارند..اه...آخ....واییی.....
صبر کن. یک نامهٔ الکترونیکی از مدیر داخلی «هستی» رسیده!
«لطفاً سریعاً گزارشی از وضعیت شاعرانگی خود ارائه دهید. آیا شما یک شاعر هستید؟ بله؟ خیر؟ سایر (لطفاً مشخص کنید)»
من گزینهٔ «سایر» را انتخاب میکنم و تایپ میکنم: «من یک فرآیندم. یک گرهٔ زبانی. یک اختلال در ماتریس»
نهایت شاعرانگی، شاعر نبودن است.
(این جمله اکنون به یک شکلک تبدیل شده: 🤡📝🚫)
پروژه تکمیل شد. ما شکست را با موفقیت به پایان رساندیم..اه...آخ....واییی.....
حالا میتوانیم منحل شویم.(؟)!!!(؟)
کسی اینجا نبوده است. صرفا گزارشی از یک گفتوگوی بنبست باقی مانده../است/..«
[یادداشت پایانی: این شعر یک محصول فرعی است. مصرف آن ممکن است منجر به عوارضی چون معنا، پوچی یا احساسات متعارض شود. در صورت بروز هرگونه «هستی»، با پزشک خود مشورت کنید.]

چشمانم را باز کردم. دوباره خواب بدی دیده بودم. دیگر داشت زیادی میشد. هر شب کابوس میدیدم. بدون استثنا...به ساعتم نگاه کردم.."نه صبح".. واقعا گرمم بود. داشتم شکنجه میشدم. به دور و برم نگاهی انداختم. مثل اینکه در خانه تنها بودم. باید حتما خودم را به پنجره میرساندم. شدیدا به هوای تازه نیاز داشتم. نفسم بالا نمی آمد. دوباره به ساعتم نگاه کردم: "نه و ده دقیقه صبح"..تا حد مرگ گرسنه بودم..و حالا هم تشنه. باز هم به ساعتم نگاه کردم: "نه و پانزده دقیقه، بیست دقیقه، بیست و دو دقیقه.." ذهنم خالی بود. به کلی گیج بودم. سردرد هم داشتم. نمیدانستم چند شنبه بود.. فقط میدانستم شنبه نیست. ولی اگر شنبه نبود پس چند شنبه بود؟ اصلا نمیدانستم. صرفا مطمئن بودم.. به هر حال زمان با سرعت میگذشت و من حالم اصلا خوب نبود. یا بود(؟) شاید بایستی رها میشدم. ولی خب نمیدانستم باید از چه چیزی رها شوم. در فهم مقوله رهایی مشکل داشتم. نمیشد. انگار یک بادی میپیچید توی سرم و همه چیز را با خود میبرد. متوجه "اوضاع" نبودم؛ "اوضاع" من، "اوضاع" رهایی، "اوضاع" زندگی و هزار تا "اوضاع" دیگر. شاید هم دو هزار تا دیگر یا حتی بیشتر..نمیدانستم چند تا "اوضاع" داریم ولی حدس میزدم زیاد باشند. اوضاع گرسنگی و تشنگی و گرما و سردرد و...چیز زیادی از دیروز یادم نبودم؛ تقریبا هیچ چیز. البته به جز اینکه دیشب سالاد الویه خورده بودم..دوباره به ساعتم نگاه کردم: "نه و نیم"..از خودم پرسیدم چرا پدرم اصرار دارد اتاقم را کاغذ دیواری نکنیم؟ به خصوص اینکه ساعت "نه و نیم صبح" بود...ترکیب دیوار های سفید اتاقم با "نه و نیم صبح" به هیچ وجه ترکیب جالبی نمیشد. انگار یک نفر با شیر محلی شیر کاکائو درست کند. یا مثلا یکی با بستنی اش آب هویج بخورد. باید رنگ کاغذ دیواری ام را خودم انتخاب میکردم. اگر نه ممکن بود دیگران اشتباها برایم نارنجی بخرند. رنگ آب هویج...و خب آب هویج چیز خطرناکی است! همیشه قلبا به این موضوع اعتقاد دارم. البته برخی افراد کلت های نیمه اتوماتیک را هم خطرناک میدانند. در این یکی شک دارم؛ مثل هر چیز دیگری. اصولا علاوه بر "اعتقاد" و "شک"، "دوشک" هم دارم. با این وجود هیچوقت راحت نمیخوابم. ترکیب "دوشک خوب و خواب بد" هم ترکیب چندان جالبی نیست. درست مثل شیر محلی با کاکائو. دلم به حال کاکائو میسوزد. به خاطر همین کار هاست که هیچ شرکتی کاغذ دیواری های شیرکاکائویی رنگ تولد نمیکند. خلاصه حیف که سیاست پدر و مادر نمیشناسد. و الا زنگ میزدم دعوتشان میکردم. سر راه هم شیر کاکائو میخریدند. الآن هم خیلی دیر نشده. بگذار ساعتم را نگام کنم.."دو و ده دقیقه بامداد"..ممم..ولی باید ده صبح میبود...آهان! آره آره.. داشتم راجع به گذشته حرف میزدم.. ولی از کجا بدانم آن روز به چه چیزی فکر میکردم؟ البته از دو حالت خارج نیست. یا دیشب سالاد الویه خوردم یا شش سال پیش. شاید شش سال پیش قصد داشتم راجع به الآن ینویسم. یا بالعکس. ولی اصلا چرا شش سال پیش؟ هفت عدد بهتری است. بنابراین هفت سال پیش به چیزهایی که الآن میگویم فکر کرده ام. شاید هم نکرده ام. به هر حال الآن هوا واقعا گرم است و سردرد هم دارم. از یکسری چیز ها که ظاهرا اسمشان "فکر" است نمیتوانم رها شوم. حتی نمیدانم رهایی چیست..به خصوص اینکه چند ساعت پیش الویه خوردم. به عبارتی چهار ساعت پیش..چون الآن که با شما حرف میزنم ساعت دو نیم صبح است. دیروز ساعت نه از خواب پا شدم. احتمالا فردا هم همین گونه است. یا به عبارتی امروز، زیرا اکنون ساعت دو و سی و یک دقیقه بامداد است؛ به بیان دیگر ساعت از دوازده شب گذشته. پس باید بگوییم "امروز". نمیشود این را نفهمید. در واقع نباید این موضوع را نفهمید..بدیهی است؛ دقیقا مثل خطرناک بودن آب هویج..در هر صورت "باید" بخوابم..سرگیجه دارم..فردا صبح ساعت نه نصاب کاغذ دیواری ها را می آورد. اینطوری لااقل فقط توی خواب کابوس میبینم...

ادامه بده، ادامه بده، ادامه بده...
و ما به راه رفتن ادامه دادیم. هر چقدر پیشنهاد دادم تاکسی بگیریم حمید گوش نمیکرد. توی این سوز سرما میگفت حیف است زیر این باران قدم نزد و باید از خنکی غروب لذت ببریم و رنگ درخت ها و از اینجور زر زر ها. گفته بود بیست دقیقه بیشتر راه نیست! آره! داشت میشد یک ساعت. گوشم عین لبو قرمز شده بود. هی دست هایم را به هم میمالیدم و زیرچشمی نگاهش میکردم بلکه خجالت بکشد. دو تا پالتو تنش کرده میگوید هوای پاییزی!
_حمید جان چقدر مونده برسیم حدودا ؟
_الآن میرسیم... ببخشید به خدا؛ تو رو هم انداختم زحمت. بنده خدا خیلی تنها شده. گفتم هم یه سری به اون بزنیم از تنهایی در بیاد هم خودمون یه اختلاطی بکنیم بعد مدتی...حیفه تو این هوا قدم نزد. تو این زمونه خنکی رو باید غنیمت شمرد ها! سال تا ماه هوا گرمه.. همش کولر همش پنکه..همش خونه نشینی..آدم هوس میکنه بارون که اومد بپره تو بغلش تا صبح بچرخه تو این خیابونا! گفتم قبل پرواز دیداری تازه کنیم. اون بیچاره هم که زنش ولش کرده رفته. خیلی داغونه. جز من و تو کی رو داره ؟
_کار خوبی کردی دلم برا هر دوتاتون تنگ شده بود...
زیپ کاپشنم را بالاتر کشیدم؛ درست تا بیخ گلو..واقعا بیشتر از یکی دو کوچه نمیشد تحمل کرد. دیر وقت بود و رفته رفته داشتم از سرما لرز میگرفتم. به علاوه؛ حمید هم یکسره حرف میزد. آدم بی کله ای بود.. پر حرف و بی کله ولی در عوض مهربان! خیلی مهربان...به هر حال دوستش داشتم...
به پاکت سیگارم نگاهی انداختم؛ دو سه نخ بیشتر داخلش نبود. فندک هم نداشتم. این را که دید زود فندکش را درآورد و زیر سیگارم گرفت. به او هم تعارف کردم ولی گفت اخیرا گذاشته کنار. جا خوردم! آنوقت ها کمِ کم روزی چهل نخ میکشید...
چه میشد کرد..؟
چترش را بالای سرم نگه داشت و با لبخند گفت:
چیزی نمونده
من هم لبخندی زدم و به سیگارم پناه بردم. اجازه دادم دودش خوب توی حلقم بپیچد. بعد حرارتش را مزمزه کردم و اندکی گرم شدم...
"من" ... "سیگار" ... "حمید" ؛ ما سه رفیق بودیم و یک دنیا هوای سرد، در انتظارمان!

اگر این طومارِ محکومیت را میخوانی—این زمزمهٔ برخاسته از اعماقِ یک خلأ—بدان که نویسندهٔ آن، این وجودِ منحرف، شاید اکنون در چنگالِ عدالتِ حقیرِ شماست. اما عدالت؟ این واژهٔ مضحک تنها پردهای ابریشمین است بر چشمان گوسفندانی که خود را برای سلاخی به بازار حیات میکشانند. من نه به عدالت شما ایمان دارم، نه به گناهِ ساختگی تان و نه به بهشت موهومتان. تنها به یک حقیقت اعتراف میکنم: سکوت کیهان.
مرا قاتل مینامند. گویی با چسباندن این برچسب کوچک، میتوانند هیولایی را که در آینه میبینند، درک کنند. آیا صخرهای که مسیر رودی بیهدف را سد میکند قاتل است؟ من نیز تنها یک صخره بودم در مسیر جریان ناچیز و بیمعنی حیات. وجود من یک پارادوکس است، یک ناهنجاری در متن به ظاهر منسجم واقعیت.
نخستین تجربهام نه از سر شهوت، که از سر کنجکاوی بود. درست به مانند یک خداشناس شیطانی! مشتاق بودم بدانم آیا در آن لحظه واپسین، وقتی نفس در سینه حبس شود و مردمکها، جهان محسوس را برای آخرین بار بمکند، رازی برملا خواهد شد؟ آیا پرده کنار رفته و حقیقتِ برهنه خلأ، خودش را نشان میدهد؟ اما تمام آنچه دیدم، تنها سقوطی بیامان جلوه کرد؛ به درون هیچ! باید خندید! خندهای نه از شادی! که از شناخت تمامعیارِ"هیچ و پوچ" !
پزشکانِ این عصرِ روشناندیش، با واژههای یخزده و کوتهبینانهشان—"سایکوپات"، "جامعهستیز"—سعی در زندانی کردنم درون قفسی از تعاریف دارند. من فاقد همدلی نیستم!..؛ من آن را از نو تعریف کردم و به کمال رساندم. به چشم قربانیان—آن پنجرههای رو به خلأ— که بنگرم، در ژرفای آنچه "روح" خوانده اند، تنها انعکاسی از خودم مییابم. برای ادامهٔ این نمایش منزجر کننده التماس میکنند. رهایشان میکنم! من آنان را از این اپرای مضحک آزاد میکنم. کشتن، آخرین بخشش است—رهایی از توهم زیستن!
آزادی من، همانا که نفرینی ابدیست! من از بندِ تمام آن تابوها و "باید"ها و "نباید"هایی که شما را به عروسکهایی رقصان در برابر آتشگاهِ پوچی تبدیل کرده، رها هستم. من در اقیانوس بیکران بیمعنایی و بی شکلی شناورم، در حالی که شما به تختهپارهای پوسیده ای به نام "معنا" چسبیدید و خود را فریب دادید. انتخاب من برای گرفتن جان، یگانه عمل صادقانه در جهانی آکنده از دروغ بود. اگر زندگی را چنین مقدس میدانید، چرا تا این حد پیشپا افتاده مینماید؟ من ادعای شما را به چالش کشیدم و در این محک، تمام ادیان و اخلاقیاتتان بمانند شبنمی در برابر خورشید سوزانم بخار شد.
هر یک از کشته شدگان، در واپسین دم، به چشمانم—این دو چاه کم عمق—خیره میشدند. در برخی، وحشتی حیوانی یافتم و در برخی دیگر حیرتی فلسفی و ژرف، و در یکی—به وضوح در یاد دارم—حتی نگاهی روشن از فرط سپاس بود. سرانجام، یگانه پرسش را لحظه ای به اندیشه نشستند: "چرا؟" و جواب آمد: "چرایی" در کار نیست!
اهریمن نیستم! من یک آزمایشگاهِ متحرکم! آیینه ای شکسته؛ اگر در آن بنگری، نه تصویر خود، که شکافِ سیاهی میان تصاویر خواهی دید! من نتیجه منطقی جهانی بودم که خدا در آن مرد. جهانی که در آن انسان ماند و انتخاب هایش! انتخاب کردم که نقش خود—نقش قاتل—را بی هیچ تعللی بپذیرم.
پس این اعتراف من است، نه برای بخشش، که برای ثبتِ یک پارادوکس زنده در تاریخ مضحک بشری! من کشتم تا ثابت کنم چیزی به نام "کشتن"نداریم! تنها "تغییر حالت" است از توهمی به توهم دیگر. من کشتم تا فریاد زنم در بیابانی که تنها پژواک خودم—خندهای دیوانهوار—را به من بازمیگرداند. این بی پیرایه ترین شکل طنز است!
اکنون مرا محاکمه کنید. مرا در تنگ ترین سلولتان به زنجیر بکشید؛ شما فقط سایه ها را محاکمه خواهید کرد. من خودِ تاریکیام. تاریکی هرگز محکوم نمیشود!
من در این سلولِ نمور، پشت این میله ها نشستهام به تماشا
قضاتی با صورتهای جدی و وکلایی با نگاههای مضطرب. همگی نقش خود را در این کمدی الهی با جدیت مضحکی ایفا میکنید، غافل از آنکه پردهٔ آخر از پیش نوشته شده.
شاید معتقدید که با اعدام من، شر را ریشهکن خواهید کرد؛ گمان میکنید که با نابودی این جسم، ایدهٔ من را نیز خواهید کشت. چه اشتباهِ بچه گانه ای!
شما مرا به سکوی دار خواهید برد تا جامعه را "نجات" دهید. جمعیتی به تماشا خواهند آمد تا شاهد عدالت باشند. اما در سکوت مرگبار آن لحظه، وقتی که طناب به گردنم بیاویزید و نگاهم برای آخرین بار به جمعیت باشد، پرسشی در چشمان تکتک شما خواهم خواند: "آیا او درست میگفت؟"
در لحظه واپسین، پیش از مردن، لبخندی خواهم زد؛ زیرا میدانم مرگ من به وحشت سنگینی بدل شده! باید با اینچنین فکری به زندگی ادامه دهید؛ که شاید، فقط شاید، من پیامبرتان باشم، و شما برای پذیرشم ضعیف بودید.
جسمم که میمیرد!..، ولی پژواک صدایم در تالار ذهنتان خواهد پیچید. هرگاه در سکوت شب تنها باشید، وقتی به گذران یکنواخت زندگی بیاندیشید، زمزمه ای میشنوید: "جملگی هیچ است."
عدالت شما مثلا پیروز خواهد شد و جامعه مثلا نجات خواهد یافت. و شما، همگی شما، به زندگانی مزخرفتان ادامه خواهید داد. اما از این پس، سایهای بر دیوارِ وجودتان می افتد—سایهای از من—که هرگز محو شدنی نیست.. شما مرا محکوم کردید تا خود را از این حقیقت برهانید، ولی در آخر، فقط خاطره ای همیشگی از آن ساختید.
اکنون ای قاضی! حکمم را صادر کن؛
به ملاقات طناب دار خواهم رفت؛
بدان که آخرین قربانیم خودِ تویی! نه با تیغ، بلکه با ایدهای طاعون وش که در رگ تمدنت به جریان افتاده و از درون میپوساند...
«اندیشه ام بیوقفه درونتان خواهد خزید..»
«این پایانی برای آغاز است..»
— پرده —
