همگی در پیِ راه ،
نفسِ زنجره ها، دود و تباه ؛
شبِ هر شعبده ای، موردِ ظلم ،
معنیِ نورِ شفق، اِستبداد ..
صنما سوتِ سکوت از نفست میریزد ،
به هوایِ پرِ پروانۀ هر پنجره یا حنجره ای ؛
و خلاء، خونریز است ..
و نبودن پیداست ..
مَگرت چَشمِ مگس کافی نیست ؟
که ببینی شبِ شادانِ شروع ،
شعرِ میعادِ مرا ، مردکِ پیر ،
پشتِ پیرایۀ سیگار ، گریزان کرده ..
پیرمرد از پیِ آمال و عذاب ،
لاجرم جملۀ شب را رقصید ؛
تا به آن هنگامی ،
که دگر قوتِ چَشم از کف داد ،
و به خانه ش برگشت ..
رو به یک هرزه علف ، زمزمه کرد ای رزِ هیچ ..!
رزِ آغشته به هیچ ..!
رزِ مبهوتِ کبود ..! (1)
و سرودش سُر خورد ،
بَرِ گل های اناری و قناریِ قشنگ ..
آسمانش ز چه رو آبی نیست ..؟
و کسی میداند ..؟
و کسی میداند ..؟
که چه گفت از پسِ آن پردۀ پالودۀ شب ،
در جوابِ دلِ آلوده سرشت ..؟

(1) نظر به "مزمور" _ سلان.