خطر چیست؟
خاطره ای تر و تیز.
در حال و در هوای بلعیدن. و به رخ کشیدن. به نوای نورانیِ کفگیر، سیاهیدن. دیدن.
دریدنِ دانه های برنج.
میراث دنجِ هیچ. هویج و پیاز، سیری چند؟
رَنجِ معده ها. معاشقه با گلوکز. کبودیِ مغز و کسادِ میوز.
مثالِ موز و خیار. نبودِ یاری برای پختِ نهار. جوانِ جهنده از جنون. خون.
مدرنیته در قوطی.
پاکتِ رفرمِ متبرکِ اسلامیزه و استریلیزه شان را بسته بندی نموده، و به زور و زاری درون جیبِ تو جایش میدهند.
هر بار گفته اند و میگویند که نگاهش و بویش کن.
امان از ولایتِ ما!
این پروپاگاندا چه خوش بوست. ببویش!
گدازه ی بوگندویی که منت گذاشته، تو را به پاکی و زلالیِ نداشته اش، تعمید میدهد.
دوباره میپرسم. و دوباره پاسخ بده. "خطر چیست؟"
سلسله پرسش ها را دریاب.
در بابِ هرکدام، دست کم یک الی دو قرن تامل کن تا بپوسیم.
به موهای زبانت اجازۀ رشد بده. به شرطی که با یک روانشناسِ تلویزیونی طرف باشی. یا مردمانِ غیر سیاسیِ بیطرف. همان دلقک های گیج. مبادا که دست و دامنشان اوف شود..
بپر بغلِ اذنِ معظمی که رادار های مادِربُرد مغزت را بُرد به دار و دیارِ فنا و فاک.
بُردشان توی لحیمِ حجیم و داغِ کثافت آباد. جایی که فلز ها و ماده ها دود میکنند ولی نمیچسبند،
میفهمی؟ برایت مهم نبود این به فنا رفتن؟ اینکه طناب پوسید..
اینکه نسل از پس نسل ته گرفت و گشایشی نداشتیم.. ندیدیم..
رقص گره ها هستیم. چه تاب آوریم و مقاوم! عینِ تفلون. عینِ یک سرویس نود میلیون پارچه که هرازچندگاهی ده ها هزار تن از آن را به منظورِ حفظِ بکارتِ "مصلحت" میدرند و میشکنند. مصلحتمان!
مانِ چسبیده به مصلحت، به وقتش بدل میشود به گان. یکی دو شات که بروند بالا، شلیک راحت تر میشود. هرچه مست تر بهتر. هرچه بالاتر بهتر. مثلا روی ساختمان. مثلا تک تیراندازِ مستِ مومنِ میدانِ مصلحت! لغاتِ پژمرده..
یادت رفته مگر مواقعی که میمردیم؟ یادت رفته افتخارِ اینکه تو را تروریست بنامند، چه حس و حالی دارد؟ من که به خاطر دارم. ولی تو بگو. تو بگو خطر چیست.. مگر نه اینکه خطر برابر است با فراموش کردن؟
من تو را نه از پشتِ پنجره های تئوری ها و بحث های بی پایانِ آکادمیک، بلکه از پشتِ پنجرۀ اتاقم دیده ام. من تو را از شفاف ترین پنجرۀ زندگی دیده ام. من از راهِ "چشمِ محض" به تو رسیده ام دوستِ معترضِ من.
من تو را زیرِ برفِ دی باور کردم.
در حالی که داشتی هزینه میدادی. در خیابان خون میدادی. جاری مثل رود...
بت هاشان را به نیکی متذکر میشدی که گِلِ آدمی، خاکِ خیابانش خوش تر از باتلاقِ هراس و طاعت.
دو تا. دو شب. دویست گرگِ مسلحِ سرکوبگر بود و بیست هزار برۀ تروریست. که برخی در موسمِ نازیدن به خوابِ زمختشان بره میشمرند، میدانی؟
تاریخ را خواب آلودگان مینویسند. و مبارکِ خودشان..
زیرا بیداران برای یک شاخه گل، و حتی برای بیانِ یک اندیشه، به راحتی جان داده اند و میدهند و خواهند داد.
اخلاق، موهبتِ بیداری ست.
بله خلاصه. کجا بودم؟ آهان.. مثلا یکی و دو تا، دو هزار و ده، دوازده، بیست تا هزار تا، سر جمع فقط و فقط بیست سی هزار نفر درونِ درۀ مرگ! فقط.. فقط ها..
شکوه نکن.. شیخِ ما آنقدر کشته که این رقم ها پول خردِ دفتر حسابِ در و دکانش هم نیست.
صرفا آمار است دیگر.. هه هه (یک خندۀ مزخرفِ رئالیست مآبانه.)
لابد ما عاقل نیستیم که هنوز در طرفِ انسان ایستاده ایم. ولی خودمانیم! چه خوب که عاقل نیستیم اگر عقل این است.. چه خوب که به ایدئولوژیِ این ولایت، هتک حرمت میکنیم.. انسان که آچار و انبر و پیچ گوشتی نیست.. هست..؟
حالا،
"بگو خطر چیست.." اگر یادت نیامد به رادیو فکر کن. صبحِ روزِ بیستِ دی. یک صبحِ سرد.
به یاد بیاور.
بلی! صبحت بخیر ایرانیِ شاد، که تا بناگوش، میلبخندانند تو را و مرا. یادت نیست برای هر دو تن از ما، دو گردان خونآشامِ تا گردن جلیقه به تن و تا بنِ دندان مسلح را روانۀ این میدانِ ننه مرده شان کردند؟
به خاطر اگر نداری، و اگر که نظری نداری، رسما خری و در خطری!
دوباره بپرسمت تا دوباره بگویی. بی هیچ بگو مگو:
"خطر چیست؟"
خطر یعنی به خاطر نداشتن. خاطره نداشتن.
یعنی نبودِ چیزِ واجبی که وجود داشت قبلا.
فقدان. شبیهِ گلدانِ بدونِ گل.
وجدان، و بار گرانِ مرگ را، این هر دو را به زمینِ گرم زدن.
جهانمان را به خنده های خفت بارِ مجریانِ بی صدا و بد سیمایشان سپردن.
صدا ندادنِ حنجره وقتی که دوستِ من، دوستِ ما، دسته دسته در گِلِ گور میشکفد.
خطر چیست؟ خطر یعنی خطایِ به خاطر نداشتن؟ نه..
خطر یعنی که حافظه هست و مغز هست و قلب هست و خاطره هم حتی هست،
ولی تو چیزی کم داری. به خاطر نداری آن را. "آن" چیست؟
"آن" یعنی "اقدام". و خطر آنجاست که "آن" را نداری؛ چون خاطراتت را لبریزِ خلاء کرده اند.
خطر یعنی فقدانِ "آن". یعنی فقط مشاهده گر بودن.
شبیهِ برخی متخصصانِ آزمایشگاهِ تاریخِ ما، که مثلِ سنگ، مینگرند و صرفا، مینگرند و باز، مینگرند تا حوالیِ مرگ.
و مرگِ یک سنگ، این است که وا برود؛
بشود ذراتِ متعددِ خاک، که دیگر لطافتِ سبزه را هم نتواند از کفِ کفشِ کفتار های سرکوب، تشخیص دهد.
البته که گمان نمیبرم به اینهمه تشبیه و استعاره و تمثیل نیازی باشد. و بهتر که نخواهی چون که نشاید. وقت تنگ است.
هیچ نشاید و نباید که گرگ، زوزه کشان به خنده نشیند و ما به خواب و خموش!
پس دو گوشِ خویشتنِ خویش، به پذیرشِ این سوالِ بنیادین باز بفرما؛
که: خطر چیست؟
اقدام نکردن است.. در حالی که باید اقدام کرد..
به یاد بیاور با که طرف هستیم؛
البته اگر جایی چیزی از خاطرت رفته باشد، که من میگویم نرفته..
به نظرم "تو دی ماه را به یاد می آوری."
"آن" کاری که لازم است کن. اقدام کن..
.

.