خطوط به هم نگاه میکنند. من نیز به خطوط نگاه میکنیم. نگاه نیز به هر دوی ما مینگرد. خطوط، ترجیح میدهند در همین ابتدا، توسط من، که ترجیح میدهم "فعلا" راوی نامیده شوم، معرفی شوند. نگاه اما ترجیح خاصی ندارد.
اگر به نگاه، بگویم طرزش را معرفی کند تا من هم بتوانم ترجیح بدهم که لااقل طرزش را معرفی کنم، خوب نمیشود نه؟ ولی بد هم نمیشود.. بنابراین امتحان میکنم؛
+هی آقای نگاه! بهم اجازه میدی طرزت رو معرفی کنم؟
_ هی آقای راوی! خودت چی ترجیح میدی؟
+ترجیح میدم اجازه بدی.
_ ترجیح میدم اجازه بدم ترجیح ندی. ولی نمیدونم اصلا میتونی فارغ از ترجیح دادن یا ندادن، "طرز" رو معرفی کنی؟
+دارم گیج میشم آقای نگاه! "من" راوی این نوشته هستم.. نمیخوام متن ساختار غیر منسجمی داشته باشه.. نه..
_ مهم اینه که من به عنوان نگاه، ترجیح میدم اجازه بدم که ترجیح ندی طرزِ من رو معرفی کنی. به قول نامعروف، طرزِ هر نگاهی مثل ناموس اون نگاه میمونه و نمیتونی از درز و دورز زبان، همینجوری الکی الکی چشم چرونی کنی. علاوه بر این، باید بدونی که من "نگاهِ به شدت بی ناموسی هستم"..
خب. همینجا از آقای نگاه خداحافظی میکنیم. حافظه اش را از خدا جدا میکنیم و می اندازیم لای گرد و غبار نقاشی.
مجددا خب. همانطور که باید تا حالا حدسش را زده باشید، نمیدانم چه میگویم. میدانم؟ شک دارم.(؟). اکنون که مینویسم ساکتم.
تا اینجا یک چیز هایی دستگیرمان شد.. بیایید مروری بکنیم:
نخست آنکه در یک سوی این روایت، (البت اگر بتوانیم نامش را روایت بگذاریم. که نمیتوانیم)، آقای نگاه را داریم که نمیدانیم چیست یا کیست. شاید برای همین است که همین اندکی پیش، خواسته یا ناخواسته با او گپی زدم. البته همین حالا که دارم مردمک های چشمانم را بالاتر میبرم، دوباره با عبارتِ "گپی زدم" رو به رو میشوم و درمیابم که نقطۀ پایانِ جمله را قرار نداده ام. آها.. درست شد.
بله. با دیدنِ دوبارۀ عبارتِ "با او گپی زدم"، یادم آمد که راستش را بخواهید، آقای نگاهِ خودمان را دیدم. معرف حضورتان که هست. اگر نوشته را بی جهت گنگ و مبهم کردم، پوزش میطلبم. اجازه دهید درستش کنم. ترجیح میدهم درستش کنم. اجازه بدهید که ترجیح بدهم که..
ببینید دوستان. آقای نگاه، یک چیز انتزاعی است که من به آن اهمیتی نمیدهم و معتقدم وجود ندارد. اما خود او معتقد است که وجود دارد و نیز ادعا میکند که درک همین مهم، به خودی خود دالِ بر وجود او میباشد.. هرچند من زیر بار نمیروم. هیچوقت. راستی از بچگی همدیگر را میشناسیم. خودم و آقای نگاه را میگویم. حیف که نمیتواند از پشت قرنیه به شما سلام کند. صدایش را نمیشنوید. ولی اگر دلتان بخواهد (که نمیخواهد) صدایش را توصیف کنم، باید گفت که صدای ویژه ای دارد این جناب نگاه.. صوت وجود نداشتن. (ویژه؟)
عادت دارد از توی مردمک هایم با کسی به نام خودم صحبت کند. اصرار دارد که علاوه بر منِ راوی، من (های) دیگری را نیز میشناسد. شاید راست میگوید. به من چه..
در کل، آدم هایی که وجود ندارند همیشه راست میگویند. مثل همین آقای نگاه، که حتی آدم هم نیست، چه برسد به وجود داشتن یا نداشتن.. خیلی پر حرفی کردم. ولش کن خلاصه. کجا بودم؟ آها.. خب این هم از آقای نگاه. تا جایی که حافظه ام یاری میکند، نتیجه گفت و گو با آقای نگاه این شد که حافظه ی آقای نگاه را، با گرد و غبار نقاشی مخلوط کردم؛ و حالا امیدوارم طی یک واکنش شیمیایی در مغز یا مردمک هایم (فرقی ندارد کدامشان)، نیست شوم.
در اینجا، نقاشی حکم کاتالیزور را دارد. (2 نمره)
همانگونه که خود آقای نگاه ترجیح دادند، تصمیم بر آن شد که من ترجیح بدهم طرزِ عزیزِ آقای نگاه را، در این زمینه نیز، همانند همۀ زمینه های دیگر معرفی و عنوان نکنم.
حالا ممکن است بپرسید "طرزِ نگاهِ من" به این نقاشی چیست و شاید من در پاسخ بگویم که "ترجیح میدهم فارغ از آنکه میدانم و میتوانم بدانم یا نمیدانم و نمیتوانم بدانم که "طرز" چیست و چگونه است، هیچ پاسخی ندهم."
البته این در صورتی است که ترجیح آقای نگاه، مبنی بر معرفی نشدنِ طرزش، ترجیحِ من نیز باشد. اما فراموش نکنیم که او صرفا اجازه داده ترجیحش ترجیحِ من هم باشد. به عبارتی به من اجازه داده اگر "خواستم" ترجیح خودش را به عنوان ترجیحِ خودم معرفی کنم؛ که عبارت است از معرفی نکردن و بیان نشدنِ طرزِ آقای نگاه.
و حالا سوال پیش می آید که آیا من ترجیح میدهم به اجازه ی اقای نگاه، برای ترجیح دادنِ ترجیحش، احترام بگذارم یا نه. اصالا چرا اجازه ی بیان کردن و معرفی نمودنِ "طرزِ آقای نگاه" را به خودم ندهم؟ بدهم؟
(اینوری برم تو آفتابه _ اونوری برم تو آفتابه _ میخوام برم _ میخوام نرم : چهار تا 0/25 ، یک نمره.)
ترجیح میدهم این بازی را تمام کنم. دیگر از لغتِ "ترجیح" استفاده نکنم؟ ترجیح میدهم زود تصمیم نگیرم. عجله خوب نیست. هست؟ چه میدانم.
خب و خب که خب. اگر موافق باشید، از آقای نگاه گذر کنیم؛ زیرا اولا انتزاعی است و از آنجا که هیچ موجود انتزاعی ای وجود ندارد، پس "وجودِ آقای نگاه"، خود یک موجودِ انتزاعی است که نیست. اصلا میتوانیم نامِ وجودِ آقای نگاه را "آقای وجود" بگذاریم یا نگذاریم.
ثانیا اینکه علاوه بر آقای وجود، یادمان نرود یک آقای حافظه هم در این روایت آشفته داشتیم که، اگر درست یادم باشد، پرتش کردیم لایِ گرد و غبارِ نقاشی.
حالا نوبت به خانم خطوط میرسد.
خانم خطوط، پس از آقای نگاه، وجودِ آقای نگاه، و نیز حافظۀ آقای نگاه، چهارمین ضلعِ مربع نامنتظمِ روایت محسوب میشود.
شاید شما، از پشت صفحه مانیتور به نقاشی فوق بنگرید، و سپس از کسی که آنرا با لفظ "خود" صدا میزنید، سوال کنید: "پس آقای راوی چی..؟ اصلا اون کیه؟"
اگر موافق باشید، پیشنهاد میکنم برای مدت کوتاهی، دست از پرسش و پاسخ بشوییم و به نقاشی بپردازیم. به همین جهت از شما دعوت میکنم نگاهی به پایینِ نقاشی بیندازید و نگران هم نباشید. چون من صرفا حافظه ی آقای نگاهِ خودم را به جان نقاشی انداختم و از همین رو، شما هنوز این نکته را فراموش نکرده اید. بگذارید واضح تر بگویم؛ به واقع اگر نکتۀ فوق، مبنی و مبتنی بر وقوعِ حادثۀ "پرتاب حافظۀ آقای نگاه به نقاشی" را تایید میکنید، پس خوشبختانه هنوز آقای نگاهی در چشمانتان زندگی میکند که حافظه سالمی برای به خاطر سپردن وقایع دارد. با این اوصاف، ابتدا توصیه میکنم آقای نگاه خودتان را فارغ از طرز بخصوصی که در ارتباط با این نوشته و همچنین نقاشی داراست، یک کوک اساسی بفرمایید که عین ساعت سوئیسی دقیق شود. زیرا کار ساده ای ندارد.
به نقاشی برگردیم. پر حرفی بس است. وقت آن رسیده که از آقای نگاهتان بخواهید تا چشمانش را به یک چهارمِ جنوب شرقی نقاشی بدوزد. مقصود آن است که همینجا و در همین لحظه، با خانم خطوط آشنا شوید. هرچند اگر از نگاهتان بپرسید، به شما خواهد گفت این اسم را پیش تر هم دیده. درست میگوید. چندی پیش، از "خانمِ خطوط" تحتِ عنوانِ "ضلعِ چهارمِ روایت" یاد کردیم. همانطور که در نقاشی پیداست، یک چهارمِ جنوب غربی نقاشی، آکنده و لبریز است از وجود و حضورِ خانمِ خطوط. پس در این ناحیه، خبری از گرد و غبار نیست. گرد و غبار چیست؟ نگران نباشید. خواهم گفت .. (زهی خیال باطل _ 0/25)
دانستید که بخش قابل توجهی از یک چهارمِ جنوب شرقی نقاشی، یحتمل برای خانم خطوط، میزبانی خوش مشرب و دلپذیر به حساب می آمده که لیدی خطوط هم، بند بند بدنش را چنین سخاوتمندانه به پهنۀ ی شیوا و فریبنده ی جنوبِ غربی وانهاده است. ناگفته نماند این مهم، تا نیمه ی راست از یک چهارمِ جنوب غربیِ نقاشی کش آمده و به قول گفتنی "صدق" میکند. در این میان، مساحت ناچیزی از انتهای فوقانیِ جنوب شرقی را از یاد نبریم. زیرا در این محدوده نیز، درست همانند نیمۀ چپِ جنوب غربی، دلخوریِ خانم خطوط کاملا مشهود است.
حافظۀ آقای نگاهِ من، در نوار آبی رنگِ خفیفِ مرکزی، به وضوح کارشکنی کرده است. این نوار، در جوار جسم آبی رنگی قرار گرفته که آبیِ این جسم، بیشتر از آبیِ خودِ نوار، توی چشم میزند. از آنجا که در نیمۀ بالای تابلو، یا به عبارت بهتر، در یک چهارم شمالیِ شرقی و نیز غربی، تجمع رنگ سفید مات غالب میباشد، نمیتوان انتظاری از خطوط (زبان) داشت. ای کاش زمان خطی بود، و ای کاش که منِ راوی، آغاز و میانه و پایانِ این نقاشی نبودم؛ کاش آفریننده نبودم و همچنین، تابلو،"چیزی" بیش از مجموعه اجزای سازنده اش میبود. ای کاش من به هست و نیست، به هرآنچه که من نام دارد، چشم درازی و دست چرانی نمیکردم. ولی به درک.. (امتحان باطل شد. برگه هایتان را زمین بگذارید و بروید خانه، توی گورِ بیمعنایی بخفتید. به تمام افراد و اشیا، نمرۀ پوچ از صد تعلق میگیرد.)
