ویرگول
ورودثبت نام
[سرفه]
[سرفه]............
[سرفه]
[سرفه]
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

13 .. [کثیفی]

شب از نیمه گذشت..

و مرد از عقیده شفاف لیوان آب حیران شد..

چرا گلدان ها از "خاک" سرشارند؟


وحشت از ثانیه های تیز..

_ آخ !دستم خونی است..

خراش خونی دستش بوی شیطان میداد؟

_ شاید عفونت کرده!

چسب زخم از وظیفه اش فرار میکند..

گرسنه است..

_باید مهمانانم را قربانی کنم..آری..! قربانی کردن برکت خواهد آورد..


راز شوم چوب کبریت و چراغ..

هوای سرد اتاق..

تاریکی بهتر نبود؟

شاید بهتر باشد "بدنش" را نبیند..

_ شاید از "مردگی" چشمانم باشد...چشمان خونین همیشه زیباتر بودند..یادت که نرفته؟ پس موافقی کمی خون بریزیم..؟

بوی خوب خون..بوی آشنا..بوی یک اتفاق قدیمی..فسادی به بزرگی یک زندگی..

همیشه "فساد" ها انقدر ساکت اند..؟شاید "فاسد" ها سکوت را یادشان دادند...

..ولی مگر سکوت مسری نیست..؟


برگ های عریان..

:کاش لباس میپوشیدند..تقصیر ما که نیست؟..هست..؟

گل از لختی برگش آزرده نمیشود؟ به هرحال خودش مقصر بوده...

جیغ میزد..

ارغوان را بوسید..؟

_ تمام گربه های شهرمان گناه میکنند...


شیطان هرشب در میزد..

:«گناه کن..

گناه کن..

شاید اندکی عشق در نگاهت باقی است..

تمام غنچه های احساس را جوانمرگ کن..

نسل کشی کن..

قلبت را بخشکان..

گناه کن..قیام کن..

تمام جهان آلوده میشود..بدون شرح..

بدون شرم..

درون گلدان خانه ات "سلاح" خواهد رویید..

و درون باغچه "جنگ" خواهد شد..

و ما مست لذتیم و گناه..گناه..گناه

آنگاه تمام ابر های آسمان به افتخار گناهانمان سقوط میکنند..

و تابش آفتاب، گناه میشود..

طراوت آب، گناه میشود..

خاک، هرگز عاشق زندگی نخواهد شد..

نور برای تجاوز به طبیعت، نقاب خواهد زد..

و باغ ها جیغ میکشند..ولی ما میخندیم و شراب میخوریم..

داد میزنیم..

و اخلاقیاتمان بوی گند میگیرد..

بوی خواب...

سراب...

طعم سرد شراب...»


ساعتی گذشت..

چه ملودی آرامی...

در اعماق پیانو انگار کسی جیغ میزند...

الکل مگر قرار نشد "خاطرات" را منحل کند؟

زمان مگر انحلال پذیر نیست؟

شاید حافظه ها رسوب کرده..

حل شو..

حل شو..آخخخ...وایی...درد دارد..درد..!

_ لکه های ذهنم را پاک نمیکنی؟

"اکنون" به سلاح لذت مجهز شده..

کافی است؟؟؟؟


گرمای برهنگی..

لذت..

و دوباره..

و دوباره..

بازهم لذت..

_ ولی انگار کسی جیغ میزند..

واضح نیست؟

_چرا روحم هنوز نمرده..؟

چرا نمرده بود..؟

باید دوباره گناه کرد..؟

سه باره گناه کرد..؟

تا ابد..؟ گناه کرد..؟

_چرا "نور" دست بردارم نیست؟

تمام پنجره ها کدر شدند..

روشنی تسلیم خواهد شد..؟

ولی چرا هیچ شبی رخنه ناپذیر نیست؟

نور آزار دهنده است..؟

_ چرا منفجر نشوم؟ آیا در من نیروی کافی برای به‌لرزه‌درآوردن جهان نیست، جنونی کافی برای خلاصی از نور؟ آیا آشوب تنها سرخوشی من نیست و بی‌قراری‌ای که به زوالم می‌انجامد تنها لذتم؟*


مرز میپاشید و محتوا کدر میشد..

سپس انکارش میکردند..

مرگ "فرزاندان روشنی" را به بردگی گرفته بود..

ساعتی گذشت؛ رنگ ها قتل عام شدند..

قهوه ساز جیغ میکشید..

شکنجه با آب جوش..

_غذایتان حاضر است جناب: روح فاسد با سس وسواس..قهوه هم چند دقیقه ای کار میبرد؛ مشغول شوید تا برگردم..

خدا لرزید..

و فرشتگان لبخند شیاطین را "ابدی" خواندند.."زمان" هم به احترام این سیاهی مطلق، "خم" شد..!

حواس علیه محیط شورش کردند..

"فقدان" به رقص آمده؛

و کلمات، یکی یکی کشته شدند..

"نور" برای همیشه گریخت؛

و مرد آخرین جمله اش را نوشت:

«برای آن‌کس که هیچ چیز ندارد، لذت نبردن از "کثیفی" ممنوع است.»*

نویسندگی سنت جروم – کاراواجو
نویسندگی سنت جروم – کاراواجو

*چ.امیل

*ب.ساموئل

۹۵
۴۰
[سرفه]
[سرفه]
............
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید