کنار آب به فصل بهار می سوزد
فغان که اسکله با انفجار می سوزد
تمام ساحل دریا پر از شقایق شد
نمیشود این شعله ها مهار می سوزد
از آتشی که به پا کرده است اهریمن
امید ِماست چنین آشکار می سوزد
گرفته اند عنان وطن چو ناپاکان
پیاده خفته به خون و سوار می سوزد
ز ابر تیره ی بندر ،سرشک می بارد
وجودِ آبیِ دریا ز نار می سوزد
غروب خانه پر از التهابِ خونین شد
که مادری به تبِ انتظار می سوزد
غبار غمبنشسته است بر رخ میهن
که دودِ آه ِ بلند از غبار ، می سوزد
رسید شعله ی آتش به آسمان انگار
ستاره هم به غمِ این دیار می سوزد
نشسته اند به تخت و نظاره میدارند
که کارگر به چه زار نزار می سوزد
بیا بگیر عنان را ز دست نامردان
چو تیر آه فقیران ،هوار می سوزد
کلام روشن" آوا" به صبح بیداری است
که با سلاحِ قلم هر حصار می سوزد
تو با سکوت به فریادِ اینوطن نرسی.
که با خموشی دهقان ، قطار می سوزد
مریم طاهری" آوا"
به جشن کارگران بر مزار می سوزد