آغاز، همیشه عجیب است. مثل اولین قدم روی یخ نازک؛ ناپایدار، لغزان، اما با ضربانی درونی که نمیتوان آن را نادیده گرفت. شب هنوز سنگین بود، تاریکی هنوز بر همهچیز چنگ انداخته بود، اما در گوشهای از ذهن، جرقهای روشن شده بود. کوچک، کمجان، اما سرسخت. انگار که میخواست به تمام آنچه سکوت نامیده میشد، حمله کند.