سرگردانم...
نه از جنس گمگشتگی عوامانه،بلکه در سیالِ یک ادراکِ بیمرز،جایی میان یقینِ پوسیده و تردیدِ ناب.
دیگر نه باور میکنم، نه انکار؛زیرا هر دو، دو روی یک توهماند.
جهان را بینقاب دیدهام:پوچ، خاموش، و بینیاز از معنا.
من خسته نیستم،من مُشاهدهگرم.
بیهیاهو، بیاحساس،چنانکه تیغ جراحی دلسوزی نمیطلبد.
هر چه را حقیقت نامیدند، تحلیل بردهام.
و در نهایت، تنها به یک اصل رسیدم:هر چه هست، نسبیست.
و هر که یقین دارد، یا دروغگوست، یا نادان.
دیگران زندهاند تا امیدوار باشند.
من زندهام تا ببینمکه چگونه امید، دیر یا زود، همه را میبلعد.