غار یخمراد
در ژرفای کوهستانهای سربرافراشتهی البرز، جایی که قلهها زیر سنگینی ابرهای تیره گم میشدند و باد، زوزهکشان بر تن صخرههای عریان شلاق میزد، دهانهی غار یخمراد به تاریکی اعماق زمین باز شده بود. درون این غار، قندیلهای یخی چون خنجرهای بلورین از سقف آویخته، نور لرزان شمعی را در هزاران نقطه بازمیتاباندند. سکوت حکمفرما بود، جز صدای چکچک مداوم قطرات آب که از سقفی ناپیدا فرو میریخت و با نظمی کهن، بر کف سنگی غار مینشست؛ نوایی یکنواخت که در آن انزوای عظیم، طنینی آرامشبخش داشت. دیوارهای نمناک و خشن، با رگههای رنگارنگ معدنی، حکایت از گذر میلیونها سال داشتند و هوای غار، سنگین و کهنه، گویی نجواهای اعصار گذشته را در خود حبس کرده بود.
در دل تاریکی و سرمای غار، آتشی بیدود و جاودان میسوخت. شعلههای سرخ و طلاییاش، نه با خشمی سوزاننده، بلکه با وقاری باستانی، در خود میپیچیدند و گرمایی ملایم و زندگیبخش به اطراف میپراکندند. کهلان، خیره به رقص شعلهها، به یاد ققنوس افسانهای افتاد. پرندهای که در آتش میسوخت و از خاکستر خود دوباره زنده میشد. او در ذهنش تصویری از ققنوس را میدید که بالهایش را به سوی آسمان گشوده و با هر پرش، شعلهای از امید را در دل تاریکی میافروخت.
کهلان از نیاکان خود داستان ققنوس را شنیده بود: ققنوس، مرغی افسانهای که از دیرباز نماد تولد دوباره و حیات جاودان بود و در دل هر پرش، ذرهای از آتش جاودان نهفته است؛ آتشی که نه تنها خاموش نمیشود، بلکه با گذر زمان نیرومندتر نیز میگردد.
روزی، نیای دلیر از خاندان کهلان، در میدان نبرد با اهریمنان، با ققنوسی زخمی روبرو شد. ققنوس، در آن نبرد سهمگین، آسیب دیده و بالهایش شکسته بود. اردشیر، جد بزرگ و شجاع کهلان، با دلاوری و رشادت تمام، ققنوس را نجات داده و با دقت و ظرافت، پرهای آتشینش را تیمار کرده بود.
آن پرندهی افسانهای، به پاس قدردانی، پَری از بالهای آتشین خود را به اردشیر هدیه داده و آن پر، در این غار تاریک، در آتش جاودان قرار گرفت تا یادآور پیوند ناگسستنی خاندان اردشیر و ققنوس و قدرت آتش جاودان باشد. از آن پس، هر سلاحی که با این آتش ساخته میشد، سلاحی جادویی میگشت که اهریمنان را نابود میکرد.
آتش جاودان در این غار، نه تنها منبع گرما، بلکه گنجینهای از قدرت و دانش بود. آن آتش، رازهای بسیاری را در خود نهفته داشت و نسل به نسل، از نیاکان به فرزندان منتقل میشد. خاندان اردشیر، به عنوان نگهبانان این آتش مقدس، وظیفه داشتند از آن پاسداری کنند و از دانش و توان آن برای سود رساندن به بشریت بهره برند.
در هر زبانه از این آتش، نه تنها گرمایی روحنواز، بلکه نویدبخش از پیروزی نور بر تاریکی و امید به آیندهای روشن نهفته بود. کهلان، با نگاه به این آتش، به نیاکان خود و به ققنوسی که روزی یاورشان بوده است، میاندیشید. او میدانست که این آتش، تنها شعلهای معمولی نیست، بلکه میراثی است که از نسلی به نسل دیگر رسیده و او نیز موظف به پاسداری از آن است. این آتش، بخشی از هویت او بود، میراثی که خونش را گرم میکرد و مسئولیتی سنگین بر شانههایش میگذاشت.
فصل اول: کهلان
کهلان، بر تختهسنگی صاف که خطوط زمان بر آن شیار انداخته بود، تکیه زده بود. نسیم سرد کوهستان، موهای سپید و بلندش را که از بند چرمی نازکی رها شده بود، به بازی گرفت. چشمانش را بست، اما تاریکی پشت پلکهایش امن نبود. تصاویری بریدهبریده هجوم آوردند: برق فولاد در نور ضعیف ماه، لکههای تیره خون بر تیغهای آشنا، دهانهایی که بیصدا فریاد میزدند، چشمهایی گشاده از وحشت... نفسش به شماره افتاد.
با نفسی لرزان چشم گشود. باز هم همان سایههای سرخرنگ گذشته. سایهی شمشیری که روزگاری جزئی از دستش بود و سنگینی خونهایی که هرگز از دستانش شسته نمیشد. سالها از آن دوران گذشته بود؛ سالها از روزی که ردای سرداری را به کناری نهاده و نام و نشانش را در هیاهوی دنیا گم کرده و به این بلندیهای ساکت و دستنیافتنی پناه آورده بود.
اینجا، در آرامش کوهستان، چهرهاش خطوط آرامتری یافته بود، نگاهش عمق گرفته و دستانش که روزی شمشیر میفشردند، حالا با مهارت گیاهان دارویی را لمس میکردند یا دانهای در خاک میکاشتند. اما آرامش روزهایش، شکنندگی شبهایش را پنهان نمیکرد.
دوباره به آتش غار یخمراد پناه برد. زل زد به رقص شعلهها، شاید تصویر خودش را در آن ببیند؛ سردار شکستناپذیر، مردی که نامش لرزه بر اندام دشمن میانداخت، غرق در قدرت و شهرت. اما حالا، جز خاکستری از پشیمانی در دهانش حس نمیکرد. آهی کشید که در سکوت غار گم شد.
در همین لحظه، وزش ناگهانی باد در دهانهی غار، شعلهها را به رقص درآورد و حسی غریب در دل کهلان انداخت. گوشهایش تیز شد، نگاهش به سمت بیرون چرخید. نشانهها را میشناخت؛ آرامش کوهستان در شرف شکستن بود. خواب از سرش پریده بود. به یاد میرزا افتاد و قولی که به او داده بود. از جا برخاست و به سمت قفسههای سنگی که با دست خودش در دیوارهی غار کنده بود و پر از دستههای گیاهان خشکشده با عطرهای گوناگون بود، رفت.
میرزای نوشهری، با آن قلب مهربان و جسمی که سالها بود بیماری ناشناختهای ذرهذره آبش میکرد. کهلان به او قول داده بود. دستش را روی برگهای خشک و شکنندهی یک گیاه کمیاب کشید. باید دارویی میساخت؛ نه فقط برای تن رنجور میرزا، بلکه برای دل خودش که دوستی میرزا برایش چون لنگری در این دنیای پرتلاطم بود. با وسواسی که در میدان جنگ صرف چیدن نقشههای بینقص میکرد، شروع به اندازهگیری و ترکیب گیاهان کرد.
هنوز غرق در کار بود که غریو خشمآلود مردان و صدای برخورد فلز از بیرون غار، او را از افکارش بیرون کشید. هاون سنگی را زمین گذاشت و با قدمهایی که دیگر آن شتاب جوانی را نداشت، اما همچنان استوار بود، به سمت دهانهی غار رفت. ایستاد و نگاهش را به بیرون دوخت. اخم خفیفی میان ابروانش نشست و دست راستش، بیاراده، برای لحظهای کنار پهلویش مشت شد. جوانی بلندقامت، با چهرهای که نشان از نبردهای بسیار داشت، در میان حلقهای از سربازان مسلح، نفسنفس میزد. زخمهای متعددی بر تنش نشسته بود و خون، رد سرخی بر لباس و زمین زیر پایش کشیده بود. با این حال، شمشیرش همچنان استوار در دستش بود و با هر چرخش، فریادی از سر خشم و نافرمانی سر میداد که در کوهستان پژواک مییافت.
کهلان، بیحرکت، صحنه را میپایید. سالها فرماندهی و جنگ به او آموخته بود که نبرد را چگونه بخواند. حرکات جوان سریع و ماهرانه بود، اما تعداد سربازان زیاد بود و حلقهشان تنگتر میشد. جوان شجاع بود، اما نفسهایش به شماره افتاده بود. میدانست این نبرد پایانی جز مرگ برای جوان ندارد. اما قدمی برنداشت. ایستاد و نگاه کرد. این انتخاب جوان بود، این سرنوشتی بود که با شمشیرش رقم زده بود.
جوان، چون شیری زخمی، تا آخرین توان جنگید. چند سرباز دیگر را از پا انداخت، اما سرانجام، زانوهایش لرزید، شمشیر از دستش افتاد و با صدایی خفه بر زمین خورد. سربازان، خشمگین از مقاومتش، شمشیرها را بالا بردند تا کارش را تمام کنند. در همان لحظه، صدای کهلان، آرام اما پرطنین، در فضا پیچید: «دست نگه دارید!»
سربازان برگشتند و پیرمردی با موهای سپید را دیدند که آرام در دهانهی غار ایستاده بود. کهلان به سمت جوان رفت و بهآنی او را به درون غار آورد و کمکش کرد تا بنشیند و مشکی آب به دستش داد. نگاهی به زخمهایش انداخت و سپس در چشمان جوان که از درد و خشم میسوخت، خیره شد: «فرزندم، چرا شمشیر به دست گرفتی؟»
جوان، به سختی آب دهانش را قورت داد و با پوزخندی تلخ گفت: «پیرمرد، فرقی هم میکند؟ پایان داستان یکیست.»
کهلان سر تکان داد: «پاسخ تو، همین حالا، فرق میان مرگ و زندگیات است.»
جوان لحظهای به چهرهی آرام و چشمان نافذ کهلان نگاه کرد. گویی در آن چهرهی پیر، چیزی فراتر از یک کوهنشین ساده میدید. صدایش، گرچه لرزان، اما رنگی از ایمان گرفت: «وقتی شمشیری برای ظلم و ستم از نیام بیرون میآید، شمشیر دیگری باید برای عدالت در خون بغلتد. من... من از مرگ نمیترسم، پیرمرد. اگر بهای ایستادن در برابر ستم، جان دادن است... آمادهام.»
نگاه کهلان نرم شد. برقی از تحسین در چشمانش درخشید و لحظهای طولانی به جوان خیره ماند. سکوتشان را صدای پاهای سنگین و فریاد خشنی از بیرون شکست: «پیرمرد! حیدر را تحویل بده!»
سردستهی سربازان، با چهرهای برافروخته، جلوی غار ایستاده بود. کهلان آرام برگشت و به سمت دهانه رفت: «اینجا کوه مقدسیست. ورود شما به اینجا جایز نیست. این جوان هم مهمان من است.»
سردسته پوزخندی زد: «مهمان؟ او یک یاغیست! تحویلش بده وگرنه به زور میبریمش و تو هم تاوان پس میدهی!»
کهلان لبخند محوی بر لب آورد: «فرزندم، گمان نمیکنم توانش را داشته باشید. برگردید.»
چشمان سردسته از خشم گرد شد. با اشارهی سر او، سربازان با شمشیرهای کشیده به سمت غار هجوم آوردند. کهلان، چون درختی کهن، در جایش ایستاده بود. حرکاتش دیگر آن سرعت برقآسای جوانی را نداشت، اما چنان دقیق و بهموقع بود که گویی با جریان باد حرکت میکند. اولین سربازی که به او رسید، با ضربهی کف دست کهلان به سینهاش، چند قدم به عقب پرت شد و نقش بر زمین گشت. کهلان فریاد زد: «بروید! نمیخواهم آسیبی به شما برسد!»
تردید برای لحظهای سربازان را متوقف کرد، اما یاد جایزهی بیست کیسه طلا که برای سر حیدر تعیین شده بود، دوباره آنها را به جلو راند. دو سرباز، از دو طرف، همزمان به کهلان حمله کردند. شمشیرهایشان با سرعت به سمت پیرمرد حرکت کرد، اما در یک آن، با صدای گوشخراشی به هم برخورد کردند! با ناباوری دیدند که شمشیرهایشان در هم گره خورده و پیرمرد... آنجا نیست! هر دو همزمان برگشتند و کهلان را دیدند که با آرامش، پشت سرشان ایستاده بود. ترس، چون یخی سرد، در رگهایشان دوید. این پیرمرد که بود؟ چگونه چنین کرده بود؟ در چشمان کهلان، چیزی دیدند که آنها را در جایشان میخکوب کرد؛ قدرتی کهنه و عمیق. کهلان سرش را نزدیک گوششان برد و با صدایی که فقط خودشان شنیدند، نجوا کرد: «این آخرین هشدار بود. بختتان امروز بلند است. حالا بروید، تا هنوز میتوانید.»
کلمهای نگفتند. فقط برگشتند و با چنان سرعتی از غار دور شدند که گویی از خود مرگ میگریختند. کهلان به سمت حیدر برگشت و کمکش کرد تا روی پا بایستد. حیدر، با چشمانی گشاد شده از حیرت و ناباوری، پرسید: «شما... شما کیستید؟»
کهلان لبخندی زد، لبخندی که این بار گرما