
در سالهای اخیر بازیهای آنلاین و رقابتی محبوبیت زیادی پیدا کردهاند. عناوینی مانند بتل رویالها و بازیهای چندنفره میلیونها بازیکن را به خود جذب کردهاند. با این حال، بازیهای داستانی همچنان جزو پرفروشترین و محبوبترین آثار صنعت بازی هستند. اما چرا؟ چه چیزی باعث میشود بازیکنان دهها ساعت از وقت خود را صرف دنبال کردن داستان شخصیتهایی کنند که وجود خارجی ندارند؟

بازیهای داستانی به ما این اجازه را میدهند که زندگی دیگری را تجربه کنیم. برخلاف چیزی که از دور به نظر میرسد، بازیهای داستانی فقط سرگرمی نیستند، بلکه تجربهای هستند که در دنیای واقعی نمیتوان آن را زندگی کرد. مثلاً هیچکس در دنیای واقعی نمیتواند یک کابوی تحت تعقیب باشد، اما در بازی Red Dead Redemption 2 میتوان این حس را بهطور کامل تجربه کرد. یا مثلاً هیچکس در دنیای آخرالزمانی زندگی نمیکند، در حالی که بازیهایی مانند The Last of Us یا Days Gone این حس را به خوبی به بازیکن منتقل میکنند و بازیکن ساعتها از دنیای واقعی فاصله میگیرد و غرق در دنیای بازی میشود.
وقتی فردی از مدرسه، دانشگاه یا محل کار به خانه میآید، بازیهایی که داستانی گیرا دارند میتوانند مخاطب را حتی برای لحظهای از دنیای واقعی دور کرده و وارد دنیای مورد علاقهاش کنند.

یکی دیگر از دلایل محبوبیت بازیهای داستانی، ارتباط عاطفیای است که میان بازیکن و شخصیت اصلی شکل میگیرد. وقتی ساعتها کنار یک شخصیت زندگی میکنیم و موفقیتها، شکستها و تصمیمهای او را از نزدیک میبینیم، به تدریج با او همذاتپنداری میکنیم؛ انگار که آن شخصیت بخشی از وجودمان شده است. به همین دلیل است که برخی شخصیتهای بازیهای ویدئویی سالها پس از پایان بازی همچنان در ذهنمان باقی میمانند.
در برخی بازیها، شخصیتهای اصلی تنها برای پیشبرد داستان حضور ندارند، بلکه خصوصیات، نقاط ضعف و قوت، ترسها و انگیزههای خود را دارند. همین ویژگی باعث میشود شخصیتهای بازی واقعیتر به نظر برسند و بازیکن بتواند خود را جای آنها بگذارد. در نتیجه اتفاقات بازی تنها روی صفحه مانیتور اتفاق نمیافتد، بلکه به تجربهای احساسی برای بازیکن تبدیل میشود که شخصاً آن را احساس میکند و جزئی از خاطراتش میشود.
شاید به همین دلیل باشد که برخی دیالوگها و صحنهها حتی پس از گذشت سالیان سال از یاد نمیروند و بخشی از وجودمان میشوند.

برخلاف بازیهای رقابتی و آنلاین که چرخهای بیپایان از رقابت هستند و ممکن است بعد از مدتی خستهکننده و حوصلهسربر شوند، بازیهای داستانی شروع، اوج و پایانی دارند و به همین دلیل باعث میشوند کامل و ماندگار به نظر برسند. از سوی دیگر، خیلی از گیمرها بعد از یک روز سخت ترجیح میدهند بهجای رقابت با بازیکنان حرفهای و تحمل باختهای پیاپی، در یک داستان غرق شوند و از دنیای واقعی فاصله بگیرند.

بسیاری از گیمرها، مخصوصاً گیمرهای ایرانی، قبل از اینکه گیمر شوند فیلم و سریال تماشا میکردند. به همین دلیل بازیهای داستانی که تجربهای شبیه به یک فیلم یا رمان ارائه میدهند، جذابتر به نظر میرسند؛ با این تفاوت که در فیلم فقط میتوان تماشا کرد و در کتاب تنها میتوان خواند، اما در بازی خود شخص نیز در داستان حضور دارد و بهعنوان شخصیت اصلی، وقتی اشتباه میکند یا موفقیتی کسب میکند، بخشی از آن اتفاق بوده و حس همذاتپنداری و نزدیکی بیشتری با شخصیت داستان پیدا میکند؛ احساسی که در فیلم و رمان به این شکل وجود ندارد.

علاوه بر این، بازیهایی که به گیمر حق انتخاب میدهند، بازیکن را دوچندان در بازی و داستان آن غرق میکنند. برای مثال در بازی Life is Strange یا Detroit: Become Human وقتی بازیکن میبیند انتخابهایی که در طول بازی انجام داده در پایان بازی نقش داشتهاند، حس همذاتپنداری در او شکل میگیرد و میبیند اتفاقات، موفقیتها و شکستها نتیجه انتخابهای خودش است. همین موضوع آن اثر را بسیار بهیادماندنیتر میکند.
شاید دلیل محبوبیت بازیهای داستانی این باشد که ما همیشه به دنبال پیروزی نیستیم؛ گاهی فقط میخواهیم در دنیای دیگری زندگی کنیم، با شخصیتهای جدید آشنا شویم و داستانی را تجربه کنیم که در دنیای واقعی امکانپذیر نیست. با وجود محبوبیت بالای بازیهای آنلاین و رقابتی، بازیهای داستانی همچنان جایگاه ویژه خود را در میان گیمرها حفظ کردهاند، زیرا چیزی فراتر از سرگرمی ارائه میدهند؛ تجربهای که میتواند تا سالها در ذهن و خاطرات ما باقی بماند.