جانِ من از آنِ طبیعت است؛ جایی که بوی نمِ باران با عطر چوب در میآمیزد و آوازِ پرندگان، لالاییِ روح من است.
کاش صدایم نغمهی گنجشکان بود و موهایم شاخههای درختان.
کاش قلبم چون آتشی از چوبِ خشک، گرم و زنده میتپید، و چشمانم بازتابِ دریایی آرام و بیکران میبود.
اگر پیراهنم از ابریشمِ نسیم بافته میشد و کفشهایم از برگِ درخت گردو،
اگر گونههایم رنگِ گلهای سرخ را داشت،
آنگاه دیگر در قفسهای آجری گرفتار نبودم،
از پشتِ پنجرههای آهنی به بیرون خیره نمیشدمو در جهانی آغشته به آلودگی تنفس نمیکردم.
طبیعت، آرامترین سرزمینیست که میشناسم.
هر بار که پا در آن میگذارم، میفهمم زندگی هنوز میجوشد؛
حیوانات کوچک و عظیم، در کنار هم، تاروپود حیات را میبافند.
طبیعت همان جهانیست که ما برای بودن، برای نفس کشیدن و دوباره انسان شدن به آن نیاز داریم
تا از قفسهایی که خود برای خود ساختهایم، رها شویم. 🌿
نازنگار
