باران اشک از چشمانم جاری شد و اقیانوسی از غم مرا درون خود فرو برد.
اقیانوسی که نامش زندگی بود و جز امواجی از درد چیزی به من نداده بود.
هر لحظه تلاطم آن مرا به درون خود بیشتر فرو میبرد و قلب کوچکم در آب ضربان نداشت. چشمانم را بستم و درون اقیانوسی سرد و عمیق که زندگی برایم ساخته بود فرو رفتم. بدنم جان نداشت هرچه بیشتر پایین میرفتم بیشتر مرگ را دوست داشتم چون مرگ پایان همه چیست و پایان زندگی یعنی پایان غم ، اندوه ، غصه، گذشته و هزاران واژه منفی که زندگی به نام مان زده است. سردی آب استخوان هایم را میسوزاند طوری که دیگر هیچ حسی نداشتم هیچ حسی.
آری اسمش را اقیانوس گذاشتم زیرا زندگی همانند اقیانوس عمیق، ترسناک و ناشناخته است. دردهایش را درون اسخوان هایمان فرو میبرد تا درسی جدید از خود به ما یاد بدهد اما نمیداند که ما پرفسور درد شده ایم ؛ دردی همراه با درسی جدید.
خسته تر از آنیم که ادامه دهیم و چه ظلم هایی که در حق مان نکرده است. ما همان کودکان دیروزیم که قرار بود بزرگتر که شدیم حالمان بهتر باشد ، افسوس که نادان بودیم افسوس...