ویرگول
ورودثبت نام
پاپیلون
پاپیلونگمنامِ جهانیم،همین بس لقب ما
پاپیلون
پاپیلون
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

احساس می کردم در هوایی از اندوه نفس می کشم

این روزها مدام به این فکر می‌کنم که چرا ما وجود داریم و چرا پا به این دنیا گذاشته‌ایم.

می‌دانم که شاید وجود ما چیزی فراتر از این حرف‌ها باشد؛ شاید این زندگی، نمایانگر حقیقتی باشد که همه ما قادر به درک آن نیستیم.

و خیلی چیزهای دیگر که اگر بخواهیم از آن‌ها بگوییم، بیش از این‌ها کلمه نیاز است برای نوشتن.

اما این روزها...

دیگر در توان من نیست.

اگر روزی بعد از تمامی این اتفاقات شرایطی که گاهی جمعی ایست و شاید گاهی آن شرایط خاص و مختص به تو یا افراد کمی باشد، بگذرند

بعدش چی، حافظه ی ما این روزها را فراموش می کند!؟

آخر به این هم فکر کنید این روزها مگر می گذرند

این روزها همچون ماشینی فرسوده در گورستان خودروها هستم.

خسته،دردمند، و داغان از ضربه‌های بی‌شماری که ماشین‌های دیگر به من زده‌اند...

می گویند این زندگی مجموعه ای از تمامی حس هاست وشادی غم دو عضو جدا نشدنی مجموعه ی زندگی ما

اما این زندگی که مدت هاست

عضو پایه ثابتش غم است.

بی‌صبرانه منتظر تمام شدن این فصل از زندگی هستم

اما ای‌کاش حافظه‌ام هم مثل این فصل پایان می‌یافت.


در گذشته امیدوارتر و مهربان‌تر بودم؛ سرشار از حس‌های خوب

حال دیگر نمی‌توانم.

حافظه‌ام، به جای حذف دردها و خاطرات بد، بخشی از وجودم را از من گرفته و خاطراتی که این من را ساخته‌اند، از بین برده است.

چقدر زمان می‌تواند روی کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین خصلت‌ها اثر بگذارد که بخواهی ماشین زمان داشته باشی و بروی تا ببینی در درونت چه بود که حال دیگر نیست.

تا به حال شده که خودت را در میان زندگی گم کنی؟ من گم شده‌ام، اما نه در زمان خاصی، نه در میان آدم‌های خاص، بلکه در دل همین روزمرگی‌ها به خودم آمدم و دیدم دیگر این من نیستم

می‌دانی، قبلاً تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که مورد تأیید خودم باشم؛ که وقتی انعکاسی از ظاهر و رفتارم را می‌دیدم، از خودم شرمنده نباشم.

اما این روزها نمی دانم چرا شانه ی این من به اندازه ای سنگین شده که سر بالا نمی آورد ببیند که درچه حال است

گمان می کنم او هم در درون می داند بیش از این ها چیزی در این زندگی لنگ میزند...

زندگی
۹
۲
پاپیلون
پاپیلون
گمنامِ جهانیم،همین بس لقب ما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید