غمگینم و غمم به وسعت ایران است
برای روز هایی که همه ی ما از دست دادیم
برای کودکیمان نوجوانی جوانی ای که دارد به باد می رود
برای کاری که از دستم برنمی آید
برای تک تک جان هایی که در این مدت گرفته اند
کاش می شد که من بروم آنها بیایند
کاش می شد کاری انجام دهم
که زمانی از هر خیابان کوچه ای رد می شوی
نبینی که عکس جوانی پشت شیشه ایست آن هم با عنوان جوان ناکام
چطور بعضی ها دلشان می آید که بگویند بهتر که این اتفاقات پیش آمد و چه بسا بهتر که اینها جانشان را از دست دادند
آدم ها عجیب اند واین عجیب بودن هر روز بیشتر خودش را نشان می دهد
و من در میان تمامی این اتفاقات
خودم را مدیون تمامی آنهایی می دانم که امروز نیستند
نمی توانم درک کنم که چطور می توانید چشمتان را بر روی تمامی اینها ببندید بگویید: از جان هایی که گرفتند، از فقری که برای این مردم ساختند و برای درد ها مشکلات بی شماری که ایجاد کردند، نگویید که حال خوبمان مکدر نشود...
دیگر نمی دانم میان این هم ناگفته چه بگویم
جز اینکه اینهایی که می بینیم هیچ وقت درست نخواهند شد
و همه ی ما در میان حماقت های افرادی تلف خواهیم شد
