صورتبندی دیفرانسیلیِ شناختِ واجبالوجود در اندیشهٔ لایبنیتس
لایبنیتس در مونادولوژی، هنگامی که شناخت را به دو مرتبهی مبهم و روشن تقسیم میکند، راه تازهای در فلسفهی مدرن میگشاید. او میانِ شناختِ روشنِ متراکم و شناختِ روشنِ متمایز تمایز میگذارد، و سپس همین شناختِ متمایز را نیز به دو گونهی ناکافی و کافی تقسیم میکند. در نهایت، شناختِ کافی میتواند یا نمادین باشد یا شهودی. این شبکهی دقیق از مراتبِ شناخت، به ظاهر فنی است، اما در عمقِ خود نقدی بر سنت مدرسی و دکارتی دارد: لایبنیتس در برابر هر دو میایستد.
سنت مدرسی، به پیروی از آگوستینیها، باور داشت که «خدا در همهی اشیاء حضور دارد و ما همه چیز را در خدا میبینیم». دکارت این ایده را به زبان فلسفهی جدید بازگو کرد، با این تفاوت که وجود خدا را نخستین یقین و پایهی همهی یقینهای دیگر دانست. اما لایبنیتس میگوید ذهن انسان هیچگاه به مرحلهای نمیرسد که ماهیتِ یک چیز را بهطور کامل و بدون بقایای ابهام درک کند. شناختِ روشن برای او ممکن است، اما شناختِ روشن و کافی، که در آن ذاتِ چیزها بیواسطه دیده شود، برای انسان دستنیافتنی است.
در نظر دکارت، وجود خدا نقطهی آغازِ یقین است. در نظر لایبنیتس، این یقین تنها زمانی موجه است که بتوان از دلایل مستقل معرفتشناختی برای آن دفاع کرد. با اینحال، او وجودِ نیروی نامتناهی را انکار نمیکند؛ بلکه میگوید اگر خدا ممکنالوجود باشد، آنگاه وجود دارد، زیرا هر ممکنالوجودی در صورت تحقق عللش، موجود میشود. اما اگر وجودِ خدا واجبالوجود و ازلی باشد، فاهمهی انسان به سبب محدودیتش، نمیتواند این وحدت مطلق را بدون گرفتار شدن در تناقضهای جزئی درک کند.
برای روشن شدن این محدودیت، میتوان از تمثیلی ریاضی بهره گرفت؛ تمثیلی که در قلب اندیشهی لایبنیتس، یعنی حساب دیفرانسیل، نهفته است.
فرض کنیم ادراک انسان از خدا همانند تابعی f(x)f(x)f(x) باشد. ذهن در هر نقطه از محور معرفت، تنها «نرخِ تغییر» معنا را میسنجد، نه کلّیتِ تابع را. شناخت ما از خدا، در این صورت، بهجای اینکه کلّ معنا را دربرگیرد، صرفاً مشتقِ آن است؛ گرایشی لحظهای بهسوی معنا. هر فاهمه تنها به اندازهی «دیفرانسیل» خود از حقیقتِ الهی بهرهمند میشود، و پیوستگیِ ادراکات از بینهایت تغییر کوچک ساخته میشود.
در این نگاه، هیچ نقطهای نمیتواند بر کلّ منحنیِ حقیقت احاطه یابد، همانگونه که هیچ ادراکی نمیتواند به معرفتِ مطلق از خدا دست پیدا کند. هر ادراک، صرفاً حدّی از شناخت در نسبت با بینهایتِ الهی است. بنابراین شناخت خدا، در نظام لایبنیتس، نوعی ادراک دیفرانسیلی است: ما نه کلّ خدا را، بلکه تنها جهت و تغییر معنا را در مسیرِ او تجربه میکنیم. هر موناد، تصویری از کل دارد، اما هیچکدام کل را دربرنمیگیرند. از همینرو، گزارهی مدرسیِ «ما همه چیز را در خدا میبینیم»، جای خود را از دست میدهد؛ زیرا در اندیشهی لایبنیتس، حضورِ الهی نه درونِ اشیاء بلکه در هماهنگیِ ازلی میان ادراکات محدود معنا مییابد.
در نتیجه، لایبنیتس میان معرفت و ریاضیات پیوندی بنیادین برقرار میکند. همانطور که تابع، حاصل جمعِ بینهایت جزءهای بینهایت کوچک است، شناختِ الهی نیز حاصلِ همنهادِ بینهایت ادراک محدود است؛ بیآنکه هیچکدام بهتنهایی به معرفت مطلق برسند. از این منظر، وجودِ خدا نسبت به ادراک انسانی نه حضوری بالفعل، بلکه شرطِ هماهنگیِ ادراکات است. به این ترتیب، ایدهی خدا در نظام لایبنیتس، نه موضوعی تجربی بلکه ایدهای تنظیمی است؛ نیرویی که ذهن را در جهت انسجام و هماهنگی میبرد، بیآنکه شناخت انسان را به پایانِ یقین برساند.