اگر یک نفر روبروی من مینشست و به من میگفت روزی به زندگیِ بدون اسکرول کردن اینستاگرام عادت میکنی قطعا او را ابله خطاب میکردم،اما اکنون ابله خودم هستم.
دروغ چرا،از تعطیلی دانشگاه راضی بودم تا اینکه گیر مخمصه ای به اسم نبود اینترنت افتادم و یاد گرفتم که دیگر چنین چیزی را طلب نکنم.تعداد دفعاتی که خداوندا توروخدا به زبان آوردم قابل شمارش نیست،البته عنوان کنم که بنده آدم معتقدی نیستم و مواقع سخت خداوندا توروخدا را به زبان میآورم،امیدوارم ببخشد.
اگر بخواهم بگویم این 43 روز را چطور گذراندم هیچ حرفی برای گفتن ندارم،اما بسیار از تختم،زرفیلم،فیلمجو،ویرگول و اپلیکیشنِ دیوار عزیز ممنون هستم زیرا کل این 43 روز من را از یک لاشه ی بی جان به یک لاشه ی امیدوار تبدیل کردند،به راستی چرا هنوز امید وجود دارد؟چرا دست از سرم برنمیدارد؟
این روزها کلاس های مجازی هم به کارهایم اضافه شده و به هیچ عنوان نای حضور داشتن را ندارم،کلاس های مزخرف مکالمه ی تخصصی آموزش زبان که در این شرایط هم نمیتوانم از آن فرار کنم.عمیقا به کسانی که کتاب میخوانند حسودی میکنم و همینطور کسانی که نوتیف های مختلفی از انسان های زیادی دریافت میکنند،صد البته بنده عاشق این هستم که بدون هیچ ارتباطی روی تختم به اصطلاح کپک بزنم اما به نظرم در این شرایط ارتباط آنقدرها هم بد نیست.
چند مدت پیش به صفحه ی تلفن یکی از افراد نزدیکم زل زدم،دیدن نوتیف های زیاد باعث حسرتم شد اما فکر کنم خدا خر را شناخته و به او شاخ نداده.
تنها چیزی که در این 43 روز بهدست آوردم شجاعت بود،شجاعت برای زدن کل موهایم،البته به گفته ی مادرم مویی نداشتم،به هر حال کمی از اینکار لذت بردم اما اکنون ب……… افتاده ام.تصمیمات جوانی همین است،به هر حال.
در ویرگول انسان های جالب زیادی،با اطلاعات و دانش جالب وجود دارند،این نوشته در کنار آنها شبیه به انشای کلاس هفتم است اما به نظرم جایی برای تخلیه تفکرات باید وجود داشته باشد
ممنون از وقت شما