ویرگول
ورودثبت نام
بهروز داریوشی
بهروز داریوشی
بهروز داریوشی
بهروز داریوشی
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

مطلبی بر نمایشنامه‌ی "هدا گابلر" هنریک ایبسن و هدا‌ گابلرهای جامعه‌ی ما

درباره‌ی نمایشنامه های هنریک ایبسن در تاریخ تئاتر مدرن، به نکته‌ای اشاره می‌کنیم که ریموند ویلیامز، منتقد و نظریه‌پرداز برجسته‌ی تئاتر، بر آن تأکید دارد: ایبسن نمایشنامه را از "درام رویداد" به "درام وضعیت" منتقل کرد. به بیان ویلیامز، کنش اصلی در آثار ایبسن در کشمکش‌هایِ روانی و اخلاقیِ شخصیت‌ها شکل می‌گیرد؛ در موقعیتی که گذشته بر حال سایه می‌اندازد. شیوه‌ی نوشتنِ ایبسن بر واقع‌گرایی روانشناسانه استوار است. نمایشنامه‌های ایبسن اغلب با وضعیتی به ظاهر آرام آغاز می‌شوند، اما این آرامش حاصلِ سرکوبِ بحران‌هایی است که پیش‌تر رخ داده‌اند. "هدا گابلر" نمونه‌ی شاخصِ این شیوه است. ایبسن در این نمایشنامه، شخصیت مرکزی را به‌ مثابه‌ی محصولِ یک نظمِ اجتماعیِ محدودکننده ترسیم می‌کند. تم اصلیِ نمایشنامه، آن‌گونه که ویلیامز نیز اشاره می‌کند، خفگیِ مدرن است. در جهانِ هدا گابلر خشونت اغلب نامرئی است. ابزارهای قدرت، در سکوت، نگاه و کنترل ابراز می شوند، و بروزِ خشونت از سطح فیزیکی به سطح روانی می‌آید. و این یکی از ویژگی‌هایی است که نمایشنامه را از زمانه‌ی خود فراتر برده و آن را به متنی زنده برایِ امروز بدل کرده است.

هدا گابلر، نمایشنامه‌ای است درباره‌ی زنی جوان که پس از ازدواج با یورگن تسمن، مردی دانشگاهی، به خانه‌ای تازه نقل مکان کرده است. این ازدواج حاصلِ عشق نیست، بلکه نتیجه‌ی انتخابِ محافظه‌کارانه‌ی هدا گابلر برای حفظِ موقعیتِ اجتماعی است. هدا از همان آغاز، نسبت به زندگیِ تازه‌اش احساسِ بیگانگی می‌کند؛ خانه برایش خفه‌کننده است و شوهرش نماینده‌ی همان نظمی است که هدا با آن سر سازگاری ندارد. با ورود ایلرت لووبورگ، دوست قدیمی و نویسنده‌ای که گذشته‌ای مبهم با هدا دارد، تعادل ظاهری این زندگی به‌هم می‌ریزد. لووبورگ که زمانی به الکل و شکست دچار بوده، اکنون با کمکِ زنی به نام الوشتد دوباره به نوشتن و نظم بازگشته و کتابی مهم نوشته است. هدا که نه به عشقِ گذشته بازمی‌گردد و نه می‌تواند نقشِ همسرِ آرام را بپذیرد، به‌تدریج با تحریک‌های پنهان، لووبورگ را به مسیرِ نابودی سوق می‌دهد. پس از گم‌شدن دست‌نوشته‌های لووبورگ، هدا آن‌ها را در اجاق می‌سوزاند و این نابودی را با جمله‌ای تکان‌دهنده توصیف می‌کند: "فرزندش را سوزاندم". با ورود قاضی براک، که از پشت‌پرده‌ی ماجرا آگاه شده است، هدا برای نخستین‌بار در موقعیتی قرار می‌گیرد که بر‌خلافِ همیشه، خودش تحتِ کنترل قرار می‌گیرد و این امر پایانی تراژیک برای هدا می‌سازد‌.

هدا گابلرِ هنریک ایبسن نمونه‌ای عریان از انسانی است که در دلِ یک نظمِ بسته و اخلاق‌زده، به‌جایِ زیستنِ صادقانه و مسئولانه، به مدیریتِ پنهانی و ویرانگرِ روابط روی می‌آورد. هدا از دلِ انسداد، به پنهان‌کاری، دروغ، خیانت و خشونتِ روانی پناه می‌برد؛ و همین انتخاب‌ها او را به شخصیتی مسئله‌ساز تبدیل می‌کند. هدا شخصیتی دوپاره دارد. آنچه هست و آنچه نشان می‌دهد هیچ‌گاه بر هم منطبق نمی‌شوند. میل، حسادت، نفرت، ترس و حتی لذتِ او از ویرانی، همیشه پشتِ نقابِ نجابتِ اجتماعی پنهان است. پنهان‌کاری برای هدا یک واکنش موقتی یا تاکتیکی نیست؛ شالوده‌ی شخصیت اوست. در جهانی که هدا در آن زندگی می‌کند، وجهه‌ی اجتماعی مهم‌تر از واقعیت است.در چنین ساختاری، رابطه‌ی صادقانه اساساً ناممکن می‌شود. هدا نه توان همدلی دارد و نه میلی به شفافیت. دروغ در جهانِ هدا ابزاری برایِ تسلط بر روایت است. او می‌خواهد تعیین کند چه کسی چه چیزی بداند، چه چیزی پنهان بماند و حقیقت چگونه بازگو شود. دروغ‌های هدا حساب‌شده، سرد و عاری از اضطرابِ اخلاقی‌اند. او با دروغ، واقعیت را جابه‌جا می‌کند و دیگران را در موقعیتی قرار می‌دهد که ناچار شوند مطابقِ روایتِ او رفتار کنند. خیانت در هدا همیشه جنسی نیست، اما عمیق‌تر و ویرانگرتر است. او مرتکبِ خیانتِ روانیِ فراگیر می‌شود؛ خیانتی که در آن اعتماد هر لحظه مصرف و نابود می‌شود. هدا به تسمن خیانت می‌کند، نه با رابطه‌ای پنهانی، بلکه با تحقیر، بی‌اعتنایی و خالی‌کردنِ رابطه از معنا. به لووبورگ خیانت می‌کند، وقتی او را آگاهانه به سوی سقوط هل می‌دهد. و به الوشتد خیانت می‌کند، زمانی که دست‌نوشته‌ها را می‌سوزاند؛ یعنی آینده، خلاقیت و امکانِ معنا را نابود می‌کند. در جهان هدا، "دیگری" نه انسان است و نه شریک، بلکه ابزاری است برای بازیِ قدرت. مسیر هدا ناگزیر به خودویرانگری ختم می‌شود.و تناقضِ تراژیک همین‌جاست: انسانی که تمام عمر در پی کنترل دیگران بوده، در نهایت تنها چیزی که نابود می‌کند، خودِ خویش است.

اگر از هدا فاصله بگیریم و به امروز نگاه کنیم، می‌توان ردّ این الگوی شخصیتی را در بخشی از جامعه دید؛ نه در همه‌ی زنان و به‌ عنوانِ قاعده‌ای همگانی، بلکه در یک تیپ روانی–اجتماعی مشخص. زنی از طبقه‌ی متوسط، تحصیل‌کرده، دارایِ میل به استقلال و معنا، اما گرفتار انسدادهای عرفی، اجتماعی و روانی. زنی که امکانِ زیستِ صریح و شفاف ندارد و ناچار می‌شود زندگی‌اش را دوپاره کند. در این تیپ، پنهان‌کاری به سبک زندگی تبدیل می‌شود. یک چهره ی رسمی، اخلاقی و قابل‌قبول در عرصه‌ی عمومی وجود دارد و در کنار آن، زندگیِ پنهانیِ عاطفی، فکری یا جنسی که باید مخفی بماند. پنهان‌کاری نه انتخاب آزادانه، بلکه شرط بقا تلقی می‌شود. درست مانند هدا گابلر، افشا شدن به‌معنای فروپاشی همه‌چیز است. دروغ برای حفظ رابطه، برای حفظ وجهه، برای فرار از قضاوت و برای به‌تعویق‌انداختن بحران. این دروغ‌ها به‌تدریج امکان اعتماد را از بین می‌برند و فرد را ناتوان از برقراریِ رابطه‌ای سالم و صادقانه می‌کنند. زندگی‌های موازی، روابط پنهان و استفاده ی ابزاری از دیگران برای پرکردنِ خلأ معنا. خشونت در این تیپ اغلب به بیرون فوران نمی‌کند، بلکه به درون بازمی‌گردد؛ خودخوری، فرسودگیِ روانی، خستگی و تصمیم‌هایِ مخرب. هدا گابلر آینه‌ای است برای جامعه‌‌ای که در آن اخلاق فروپاشیده و امکانِ زیستِ صادقانه از انسان سلب شده است.

نمایشنامهتراژدیجامعه
۴
۰
بهروز داریوشی
بهروز داریوشی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید