روانشناسی، در غیابِ یک ساختار نظارتیِ اخلاقمحور و پاسخگو، میتواند به شکلی از «تئولوژیِ قدرت» بدل شود؛ نظمی شبهمذهبی که در آن درمانگر، در ردای تخصص، مجاز شمرده میشود در پیچیدهترین ساحتِ روابط انسانی، احکامِ قطعی و غیرقابلاعتراض صادر کند. آنچه امروز در بخش قابلتوجهی از بازار درمان با آن مواجهایم، نه علمِ روانشناسی بهمثابه ی دانشی انتقادی و فروتن، بلکه نوعی صنعتِ ترومازا است که در پیوند با عقلانیت نئولیبرال، رنج را فردی میکند، نجات را به کالا بدل میسازد و رابطه را قربانیِ "خودخواهیِ مقدس" میکند.
این متن نه انکارِ کلیتِ روانشناسی است و نه حمله به سنتهایِ درمانیِ مسئول و اخلاقمحور. نقدِ پیشِ رو متوجه آن جریانی است که روانشناسی را از بسترِ اجتماعی، تاریخی و بینالاذهانیاش جدا کرده و آن را در خدمتِ منطقِ بازار، سرعت و نسخهپیچیِ فوری قرار داده است.
فردیتگراییِ اتمیزه: نابودیِ رابطه در پای بتِ "خویشتن"
یکی از مخربترین پیامدهای روانشناسیِ زرد، ترویجِ نوعی فردیتگراییِ رادیکال است که پیوندهای انسانی را به "مزاحمهای رشد فردی" تقلیل میدهد. در این پارادایم، رابطه نه یک فضای بینالاذهانی برای گفتوگو و تعارضِ خلاق، بلکه ابزاری مصرفی برای ارضای نیازهای شخصی تلقی میشود.
مشاورانی که با شعارهایی نظیر "آدمهای سمی را حذف کن" یا "اول خودت، بعد هر چیز دیگر" یا "سلامت روان از همه چی مهم تره" بیهیچ تحلیل زمینهای، نسخهی گسست میپیچند، در واقع در حالِ تئوریزهکردنِ انزوای اجتماعی هستند. این منطق، فرد را از بافتارِ رابطهایاش جدا کرده و به واحدی تنها و خودبسنده فرو میکاهد؛ که در خلأِ تنهاییِ تولیدشده، دوباره و دوباره محتاجِ خدماتِ کلینیکی میشود.
خشونتِ برچسب زنی
تشخیصِ اختلالاتی چون ADHD یا برچسبگذاریهای شخصیتمحور در یک جلسهی ۴۵ دقیقهای، صرفاً یک خطای تکنیکی نیست؛ این عمل، نوعی خشونتِ علمی است. بر اساس پروتکلهای معتبر، تشخیصهای بالینی نیازمند فرایندی زمانمند، چندمنبعی و مبتنی بر ارزیابیهای روانسنجی و زمینهایاند.
برچسبزنیِ شتابزده، موازنهی قدرت را بهنفع درمانگر تغییر میدهد و مراجع را در وضعیتی از "صلبشدنِ هویت" قرار میدهد. فرد، از آن پس، نه بهعنوان یک کنشگرِ عقلانی، بلکه بهمثابه ی "بیمار" خوانده میشود؛ موقعیتی که در آن، هر اعتراض یا کنشِ انتقادی میتواند پیشاپیش به نشانهی "نشانهشناسیِ اختلال" تقلیل یابد.
سقوطِ بیطرفی: گریه بهمثابه ملاکِ حقانیت
درمانگری که "گریه" را معادلِ رنجِ اصیل و "کنترل هیجانی" را نشانهی بیاحساسی یا سلطهگری تلقی میکند، از ابتداییترین آموزشهای بالینی، یعنی مدیریتِ انتقال و انتقالِ متقابل، تهی است. در چنین وضعیتی، بهجای تحلیلِ نظاممندِ پویاییِ رابطه، شاهد نوعی "همدلیِ سوگیرانه" هستیم.
این درمانگران، بهجای آنکه ناظرانی مسئول و نسبتاً بیطرف باشند، به یکی از مهرههای بازیِ قدرتِ زوجین بدل میشوند. اتاق درمان، از فضای مواجههی دو روایت، به محکمهای فروکاسته میشود که در آن "زبانِ بدن" و نمایشِ هیجان، بر تحلیلِ واقعیت و ساختارِ رابطه پیشی میگیرد.
نشانههای مداخلهی آسیبزا در اتاق درمان
۱. برچسبزنیِ شتابزده
تشخیص اختلال یا نسبتدادن صفات مرضی در جلسات ابتدایی، بدون فرایند ارزیابی چندبعدی، نشانهی مداخلهی غیرمسئولانه است.
۲. دخالت مستقیم در تصمیمات حیاتی
هرگونه توصیهی آمرانه دربارهی طلاق، ازدواج یا قطع رابطه با خانواده، نقض اصل خودمختاری مراجع محسوب میشود.
۳. سبکسازیِ گفتار آسیبزا
ارجاعِ سخنِ مخرب به "شوخی"، نشاندهندهی فقدان مسئولیت حرفهای است.
۴. ناپایداری رفتاری و لحن قضاوتگر
تغییر لحن یا شیوهی خطاب_از صمیمی به رسمی_ برای القای فاصله یا برتری، نشانهی ورود درمانگر به بازی قدرت است.
۵. نادیدهگرفتن بافتار اجتماعی
تقلیل تمام رنجها به ضعف فردی و حذف شرایط اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، بازتولید جهل ساختاری است.
هشدار به سازمان نظام روانشناسی و مشاوره
سازمان نظام روانشناسی و مشاوره، اگر قرار است نهادی حرفهای، اخلاقمحور و حافظِ سلامتِ روانِ عمومی باشد، نمیتواند نسبت به گسترش این رویهها سکوت کند. فقدانِ نظارت مؤثر، نبودِ سازوکار شفاف رسیدگی به شکایات، و تساهل در برابر تخلفات حرفهای، عملاً این سازمان را به شریکِ خاموشِ آسیب بدل میکند.
سلامت روان، حوزهای لوکس یا خنثی نیست؛ با جانِ انسانها، با سرنوشتِ روابط، خانوادهها و اعتماد اجتماعی سروکار دارد. هر رابطهای که در اثر مداخلاتِ شتابزده و غیرمسئولانه فرو میپاشد، صرفاً یک انتخابِ شخصی نیست؛ یک آسیب اجتماعی است.
سازمان نظام روانشناسی موظف است:
• استانداردهای تشخیصی و مداخلهای را بهطور جدی اعمال کند،
• امکان شکایت امن و مؤثر برای مراجعان فراهم آورد،
• و در برابر روانشناسیِ زرد، موضعی روشن و علنی اتخاذ کند.
سخنِ پایانی
رابطهای که در اثر مداخلاتِ شتابزده و ناشیانه از دست میرود، شاید به عقب بازنگردد؛ اما آگاهیِ حاصل از این سوگِ تحمیلی میتواند مانعی جدی در برابر ویرانیِ روابطِ دیگر باشد. سلامتِ روان، نه کالایی برای تجارت است و نه ابزاری برای اِعمالِ قدرت. این حقِ بنیادینِ هر انسان است که در آسیبپذیرترین لحظاتِ زندگیاش، بهجای قضاوت، فهمیده شود.
بهروز داریوشی