
ما معمولاً قدرت را در دولت، قانون، دادگاه، پلیس یا نهادهای رسمی تصور میکنیم. وقتی از سلطه حرف میزنیم، ذهنمان به سوی ساختارهای آشکارِ قدرت میرود. اما تجربهی زندگی روزمره نشان میدهد که بسیاری از تصمیمهای مهم انسانها تحت تأثیر نیروهایی نامرئی گرفته میشوند.
انسانها بارها از عشق خود صرفنظر میکنند، آرزوهای خود را دفن میکنند، انتخابهای شخصی خود را کنار میگذارند و حتی روابط عاطفی عمیق را رها میکنند، بیآنکه هیچ قانون رسمی مانع آنان شده باشد.
این اتفاق چگونه رخ میدهد؟
پاسخ را باید در قلمرویی جست که میتوان آن را "قدرت فرهنگی" نامید.
قدرتی که اطاعت بیچونچرایِ ما را میخواهد
قدرتی که از زبان پدر، مادر، دوست، همسایه، فامیل و حتی محبوبترین فردِ زندگیات سخن میگوید، بی آنکه بدانند.
در بسیاری از جوامع سنتی، و بهویژه در جوامعی که سنت و مدرنیته به شکلی متناقض در کنار یکدیگر زندگی میکنند، فرهنگ به شکلِ شبکهای نامرئی عمل میکند و کارش مراقبت و قضاوت زندگیِ افراد است. در چنین جوامعی، بسیاری از افراد هنگام قضاوت، از موضع شخصی سخن نمیگویند(با اینکه فکر میکنند دارند از موضع شخصی سخن میگویند). آنها حامل صدایی هستند که پیش از تولدشان وجود داشته است: صدای فرهنگِ غالب.
بخش بزرگی از آنچه انسان "نظر شخصی" خود مینامد، در واقع محصولِ تاریخی طولانی از ارزشها، هنجارها، باورها و ترسهای جمعی است. فردی به دیگری میگوید:
"این کار درست نیست". اما اگر از او بپرسیم چرا؟ اغلب پاسخ روشنی ندارد. او به عرف اشاره میکند. به آبرو اشاره میکند. به حرف مردم اشاره میکند. به اینکه "همیشه همینطور بوده" اشاره میکند. در چنین لحظهای فرد دیگر از تجربهی شخصی خود سخن نمیگوید.
او تبدیل به رسانهای برای انتقال یک نظم فرهنگی شده است. میشل فوکو نشان میدهد که قدرت همیشه از بالا اعمال نمیشود. قدرت در سراسر شبکهی روابط اجتماعی وجود دارد. قدرت از طریق نگاهها، ارزشها، گفتارها و هنجارهای روزمره عمل میکند. به همین دلیل است که بسیاری از افراد بدون آنکه قصد سلطه داشته باشند، در بازتولید سلطه مشارکت میکنند.
پیر بوردیو برای توصیف این وضعیت از مفهوم "خشونت نمادین" استفاده میکند. خشونت نمادین زمانی رخ میدهد که انسانها ارزشهای مسلط جامعه را آنچنان طبیعی و بدیهی بپندارند که دیگر حتی متوجه اعمال قدرت نشوند. هیچکس فریاد نمیزند. هیچکس کتک نمیزند. هیچکس زندانی نمیکند. اما فرد مدام میشنود:
"این کار به صلاح تو نیست. آبرومون میره. مردم چی میگن؟. همه دارن نگاه میکنن. زندگی این شکلی دوام نمیاره". در لایهای عمیقتر، آنها ابزارهای نظمبخشیاند.
جامعه از طریق این جملات تلاش میکند فرد را به مسیرهای از پیش تعیینشده بازگرداند.
اما پرسش مهمتر این است:
چرا انسانها تا این اندازه نسبت به انتخابهای دیگران حساس میشوند؟ چرا سبک زندگی متفاوت، عشق متفاوت یا انتخاب متفاوت چنین واکنشهایی را برمیانگیزد؟ پاسخ را نمیتوان صرفن در مخالفت اخلاقی جستجو کرد. در بسیاری از موارد، آنچه افراد را آشفته میکند، خودِ عمل نیست. بلکه معنای آن عمل است.
هر فرهنگ مجموعهای از پاسخهای آماده برای زندگی تولید میکند. به انسانها میگوید: چگونه عاشق شوند.
چگونه ازدواج کنند. چگونه خانواده تشکیل دهند. چگونه احترام کسب کنند. و حتی چگونه رنج بکشند. این پاسخها اضطراب زندگی را کاهش میدهند. اما هنگامی که فردی راهی متفاوت انتخاب میکند، ناگهان حقیقتی خطرناک آشکار میشود: "راه دیگری هم وجود دارد".
و این همان چیزی است که اضطراب ایجاد میکند. زیرا اگر راه دیگری وجود داشته باشد، آنگاه بسیاری از انتخابهایی که افراد سالها به عنوان تنها راه ممکن پذیرفته بودند، زیر سؤال میروند.
در میان همهی انتخابهای انسانی، عشق شاید بیش از هر چیز دیگری نظم فرهنگی را به چالش میکشد. زیرا عشق معمولن در جایی رخ میدهد که فرد برای لحظهای از قواعد تثبیتشده فاصله میگیرد و به صدای درونی خود گوش میدهد. برای همین است که بسیاری از جوامع سنتی نسبت به عشق حساساند. نه لزومن به این دلیل که با عشق مخالفاند. بلکه به این دلیل که عشق میتواند از مرزهایی عبور کند که فرهنگ برای حفظ نظم خود ساخته است. مرز طبقه. مرز خانواده. مرز قومیت. مرز شهر. مرز سن. مرز اعتبار اجتماعی. مرز گذشته. مرز آبرو.
عشق همواره حامل این خطر است که فرد را از مسیرهای از پیش تعیینشده خارج کند.
فرض کنیم مردی وارد شهر کوچکی میشود. او با زنی آشنا میشود که متارکه کرده است. اگر در این میان علاقهای شکل بگیرد، از نگاه انسانی، مسئله ساده است. آیا یکدیگر را دوست دارند؟ آیا میتوانند زندگی خوبی بسازند؟ آیا به هم اعتماد دارند؟ اما جامعه سوالهای دیگری مطرح میکند: او غریبه است. اهل اینجا نیست. خانوادهاش شناختهشده نیست. پیشینهش معلوم نیست. چرا این زن را انتخاب کرده؟ قصدش چیست؟ چقدر میشود به او اعتماد کرد؟ در این نقطه مرد دیگر یک انسان نیست. او تبدیل به یک برچسب میشود: غریبه!
زن نیز صرفن یک زن نیست. او نیز در نگاه فرهنگ به برچسب تبدیل میشود: زن مطلقه! ، کسی که یک بار ازدواجش شکست خورده است. ناگهان انبوهی از صداهایی که ریشه در فرهنگ دارد ذهنِ او را انباشت میکنند: "اگر دوباره اشتباه کنی چی؟ به فکر بچهت باش. این مرد رو از کجا میشناسی؟ اگه رهایت کرد چی؟ مردم چه میگویند؟ خانواده چه فکری میکند؟" و تکرار مداوم آنها ذهن زن را اشغال میکند. کمکم زن نه فقط دربارهی مرد، بلکه دربارهی حق انتخاب خود نیز دچار تردید میشود.
در سوی دیگر، مرد وارد دادگاهی میشود که هرگز تشکیل رسمی نشده است. او باید مدام خود را ثابت کند. باید اعتماد جلب کند. باید توضیح بدهد. باید ثابت کند سوءنیت ندارد. باید ثابت کند اهل فرار نیست.
اما مهمترین بخش ماجرا هنوز رخ نداده است. فشار واقعی زمانی آغاز میشود که فرهنگ از بیرون وارد درون فرد میشود. وقتی زن کمکم همان جملاتی را تکرار میکند که پیشتر از دیگران شنیده بود. وقتی نگاه جامعه به نگاه خودش تبدیل میشود. وقتی قاضی بیرونی به قاضی درونی تبدیل میشود. اینجاست که قدرت فرهنگی به کاملترین شکل خود عمل میکند. زیرا دیگر نیازی به فشار خارجی ندارد. "فرد خودش علیه خودش عمل میکند". زن ممکن است مرد را دوست داشته باشد. اما همزمان بترسد. نه از خودِ مرد. از داوری جامعه. از نگاه اطرافیان. از احساس گناه. از احساس خروج از عرف. از امکان شکست. از امکان طرد شدن. از امکان اینکه دیگران او را مسئول همهی پیامدها بدانند. در این وضعیت، فرهنگ موفق شده است بخشی از وجودِ فرد شود.
شاید بتوان این وضعیت را نوعی استعمار درونی نامید. فرهنگ دیگر بیرون از فرد قرار ندارد. درون او زندگی میکند. فرد گمان میکند تصمیم خودش را گرفته است.
اما بخش مهمی از این تصمیم در واقع محصول ترسهایی است که سالها در او کاشته شدهاند. او تصور میکند از عقل خود پیروی میکند. در حالی که گاه از صدای هزاران قضاوت کهن پیروی میکند.
نکتهی اصلی اینجاست: جامعه اغلب به خودِ افراد حمله نمیکند. جامعه به "امکان" حمله میکند. به امکان متفاوت زیستن. به امکان انتخاب مستقل. به امکان عبور از مرزهای تثبیتشده. به امکان اینکه انسان بتواند سرنوشت خود را خارج از نسخههای آماده تعیین کند. برای همین گاهی شدیدترین واکنشها متوجه کسانی میشود که صرفن در حال زندگی کردن هستند. زیرا وجود آنان یادآوری میکند که شاید راههای دیگری نیز برای زیستن وجود داشته باشد.
تراژدی بسیاری از روابط در جوامع سنتی این است که عشق، زیر بار قضاوتها، ترسها، برچسبها و فشارهای نمادین دفن میشود. بسیاری از روابط به این دلیل نابود میشوند که افراد به تدریج صدای فرهنگ را از صدای خود تشخیص نمیدهند. و در چنین وضعیتی، بزرگترین پیروزیِ قدرتِ فرهنگی این است که انسان تصور کند انتخابی که از روی ترس انجام داده، انتخاب آزادانهی خودش بوده است.و شاید مهمترین پرسش هم همین باشد:
چه تعداد از تصمیمهایی که "انتخاب شخصی" مینامیم، در واقع پژواک صدای فرهنگی هستند که از دهان ما سخن میگوید؟