ویرگول
ورودثبت نام
اعظم سادات هاشمی
اعظم سادات هاشمینوشته های دلی برای پدر مهربان🖋🙏
اعظم سادات هاشمی
اعظم سادات هاشمی
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

روایت های واقعی و تلخ جنگ

#خونه_تکونی

همیشه دلم میخواست وقتی خونه تکونی می‌کنم یه تغییری تو خونه بدم که نتیجه‌ی کارم به چشم بیاد.

امسالم تقریبا دوماه پیش رفتم عبدل‌آباد و برای آشپزخونه و اتاق‌ها پرده سفارش دادم. یه روتختی هم خریدم تا بعداز خونه تکونی ازشون استفاده کنم.

اما...

اما...

هیولای زشت جنگ خونه رو تکون داد و آنقدر همه چیز تغییر کرد که قابل شناسایی نیست.

تنگ ماهی‌های قرمز شکسته و‌ ماهی‌ها بالا و پایین می‌پرند. میرم بگیرمشون که یه تیکه شیشه دستم رو می‌بره. ماهی‌ها توی سینک تو آب خون‌آلود شنا می‌کنن. زخم دستم عمیقه و خونش بند نمیاد. دنبال یه پارچه می‌گردم که ببندمش. اینقدر که دود تو خونه است جایی رو نمی‌بینم. کشوی دستگیره‌هارو باز می‌کنم‌ و بالاخره یه پارچه پیدا می‌کنم. محکم انگشتم رومی‌بندم.

با احتیاط از روی خورده شیشه‌ها رد می‌شم. از پنجره بیرون رو‌نگاه می‌کنم.

صدای انفجارهای مهیب و پی‌درپی، هوای دودآلود و خفقان‌آور و مردمی که هراسان به هر طرف می‌دوند به دنبال سرپناهی، مامنی برای در امان ماندن از موج انفجار و پرتاب ترکش‌ها.

مادران، شتابزده همراه دخترانی که بی‌موقع تعطیل شدند، از مدرسه به طرف خانه می‌روند.

پدری که خانواده‌ را با عجله سوار ماشین می‌کند و به سوی مقصدی نامعلوم به راه می‌افتد.

کودکانی ترسیده که به دامان مادر چنگ می‌زنند.

غوغایی به پاست.

پنجره‌ی شکسته رو می‌بندم و به اتاق برمی‌گردم. صداها کمتر شده، دود فروکش کرده. روی کاناپه می‌شینم و فکر می‌کنم: به کجا می‌شه رفت؟ اصلا تا کی می‌شه رفت؟

و‌ یاد فراز دعای کمیل می‌افتم:

#وَلا یُمکِن الفِرارِ مِن حُکُومتِک#

من که نه جایی برای رفتن دارم، نه پایی برای دویدن و نه اصلا کسی رو که به فکرم باشه.

یاد ماهی‌ها می‌افتم. میرم تو آشپزخونه. ماهی‌ها دیگه بالا و پایین نمی‌پرن. نمیدونم به خاطر بی‌آبی بود یا به خاطر خونی که خوردن، هرچی که بود آروم گرفتن. دیگه نه صدای انفجاری میشنون و نه دیگه تنگشون ترک بر‌می‌داره.

نمی‌دونم هر کی خون بخوره می‌میره؟ اونم خون مظلوم.

حالا با این همه خون به ناحق ریخته چی قراره بشه؟

با انگشت بریده سرِ دردناکمو تو دست می‌گیرم و زیر لب می‌گم:

آخ آقاجانم بیا که دلها همه خونه

خستگی خونه تکونیه نیمه‌کاره به تنم مونده. دیگه دلم نمی‌خواد چیزی تغییر کنه. کاش همه چیز مثل اولش بود.

الحقیر هاشمی.

خونه تکونیجنگخونواقعیتدرام
۱
۰
اعظم سادات هاشمی
اعظم سادات هاشمی
نوشته های دلی برای پدر مهربان🖋🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید