ویرگول
ورودثبت نام
اعظم سادات هاشمی
اعظم سادات هاشمینوشته های دلی برای پدر مهربان🖋🙏
اعظم سادات هاشمی
اعظم سادات هاشمی
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

چهره‌ی زشت جنگ

#روایت‌_های_واقعی_و_تلخ_جنگ. #چهره‌ی_زشت_جنگ. چند سالیست وارد دهه‌ی ششم زندگی‌ام شده‌ام. حالا دیگر در دوره‌ی بزرگسالی قرار گرفته‌ام.

در این‌دوره نگرش انسان با دیگر دوره‌ها فرق دارد.

مثلا هر شب که پرده‌ها را می‌کشم با خود می گویم:

یک‌روز دیگر خدا هم شب شد.

یک‌روز دیگر به مرگ نزدیک‌تر شدم و ياد کلام مولا امیرالمومنین‌علیه‌السلام می‌افتم که فرمود:

# نفس کشیدن شما گام زدن به سوی مرگ است#

و با تمام وجود حس می‌کنم این قرابت و نردیک بودنِ حقیقت مرگ را.

عادت دارم هر روز که از خواب بیدار می‌شوم، اول پرده‌های حال را کنارمی‌زنم. آبشاری از نور به دورن سرازیر می‌شود. در حالی‌که دست امید را گرفته و آرام آرام در گوشه و کنار خانه جاگیر می‌شوند. بعضی روزها هم که هوا ابری و برفی و بارانیست، نور و امید را می‌بینم که با پوششی گرم مراقب هستند تا مبادا حضورشان در خانه کمرنگ شود.

این روزها اما فرقی ندارد چه آفتابی و چه ابری، هر صبح که پرده را کنار می‌زنم، میهمانی ناخوانده نور و امید را همراهی می‌کند:

استرس، دلهره یا اضطراب

در واقع همه‌ی اینها یک معنا دارد، آنهم نبود آرامش و انتظار شنیدن اخبار نه چندان خوب و دلخواه.

برای مادری که فرسنگ‌ها دور است از فرزندانی که شب و روز زیر بارش گاه و بیگاه بمب و موشک ناچار به ادامه‌ی زندگی هستند، این روزهای سبز بهاری زردتر از هرخزانیست.

مادر این روزها دلش نمی‌خواهد اخبار را گوش کند یا زیر نویس خبرها را بخواند و دلش هُری بریزد که:

باز هم پیروزی رو زدن و باز هم تهرانپارس رو زدن.

مادر این روزها سردرد و سرگیجه‌ی مدام دارد نه به خاطر فشار بالا و حمله‌ی میگرن. خودش خوب می‌داند حال این روزهایش فقط وقتی خوب می‌شود که وقتی صبح پرده‌ها را کنار می‌زند نور و امید دست در دست هم و بدون همراهی هیچ مزاحمی وارد خانه شوند.

در دلش آرزو می‌کند: ایکاش تلفن زنگ بخورد و بچه‌ها خبر آمدنشان را درآخر هفته بدهند و دل مادر تنها مانده در روستا به این مژده شاد گردد.

تلفن زنگ می‌خورد: صدای هراسان فرزندش را می‌شنود: مامان ما داریم میایم این دفعه خیلی به ما نزدیک بود، همه جا لرزید، شیشه‌ها شکسته، دود همه جا رو گرفته، چیزی نمیخوای؟

و مادر در حالی که سعی می‌کند دخترش را آرام کند به گرفتن شماره‌ی پسرش فکر می کند. الحقیر هاشمی .

۰
۰
اعظم سادات هاشمی
اعظم سادات هاشمی
نوشته های دلی برای پدر مهربان🖋🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید