در دنیایی که به سرعت در حال تغییر و پیشرفته، "احساس تنهایی" نه تنها یک شکست نیست بلکه می تونه بخش مهمی از انسانیت باشه. رابرت بعد از از دست دادن همسر و فرزندش، دچارتنهایی عمیقی میشه، احساسی که تا لحظه ی مرگ همراهش بود. این تنهایی هرگز از بین نمیره، رابرت فقط یاد می گیره که چطور با وجود تنهایی زندگی کنه. برای او خاطرات گذشته جایگزین تموم روابطی میشن که میتونه تجربه کنه ولی تجربه نمیکنه... آیا باید رابرت رو قضاوت کرد و مورد شماتت قرار داد؟ خیر ، " احساس تنهایی" میتونه بخشی از یک زندگی کامل و معنادار باشه.

در دیالوگی از فیلم گفته میشه:
«درخت های مرده به اندازه درخت های زنده مهم و باارزشند."
مرگ، فرسودگی و تموم شدن ها هرگز بی فایده نیستند چون همگی بخشی از تعادل طبیعت اند.
زندگی رابرت بسیار ساده و معمولی بود، او هرگز فرد مشهوری نبود و هرگز دوست چندانی نداشت ولی همچنان هم در زندگی هم در مرگ، به این جهان و به ذات وجودی خود تعلق خاطر داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمان میگذره، همانند قطار، قطار که در این فیلم نمادی از پیشرفت تکنولوژی و زندگی مدرنه که همراه خود ویرانی طبیعت و ویرانی روابط انسانی رو به همراه داره و بعد از ویرانی، انسان مجبور به یادآوری طبیعت و اصل وجودی خود خواهد بود.