معاصر یا هم عصر؟ مسئله این است

امروز در فضای مجازی برای دکتر وحید عیدگاه طرقبه ای نوشتم که: " کتاب تان عالی ست. به نظر من نفسی تازه در شعر معاصر است" و ایشان به سرعت پاسخم را دادند و تشکر کردند. منظورم کتاب شعرشان بود به نام "من هم یکی از شمایم" . آنقدر شعرهای این کتاب به دلم نشسته که تصمیم گرفته ام یک جین از این کتاب سفارش دهم و به دوستانم هدیه کنم. تا به حال کتاب های زیادی هدیه گرفته ام. چندتایی هم به دیگران هدیه داده ام اما تا به حال کتاب شعر هدیه نداده ام. این کتاب اولین کتاب شعری ست که می خواهم هدیه اش بدهم. تقریبا تمام اشعار این کتاب برایم جالب، نو و قابل تحسین بودند. اغلب شعرهای این کتاب در قالب چهارپاره و نیمایی ست. یک شعر از این کتاب را مهمان من شوید تا در ادامه برایتان بگویم که چرا این کتاب را دوست دارم:


من هم یکی از شمایم

ای چشم های دگرگون

ای کاسه های پر از خون

ای پلک های سحرخیز اما به اکراه

با آرزوی بلندی به بالای یک خواب کوتاه

دیده بسی از افق سر زدن ها ولی نا به دلخواه


من هم یکی از شمایم

ای سرنشین های مانند من ایستاده

اینجا اگر آمده در شمار سواران

در هر چه و هر کجا بوده اغلب پیاده

با چهره هایی که گویی

هر یک عزیزی همین لحظه از دست داده


من هم یکی از شمایم

ای هم قطاران در هم فشرده

چون دوستان قدیمی

سوی هم آورده روی و در آغوش هم دست برده

بی آنکه باشیم با هم صمیمی


من هم یکی از شمایم

ای زندگی های آکنده از ناگزیری

ای داستان های از واقعی واقعی تر

ای شخصیت های در اوج باور پذیری

مانند بازیگرانی فرورفته در نقش چون عکس در قاب

یا مرده در خواب

در پرده ی آخر یک نمایش به نام در اعماق مرداب


من هم یکی از شمایم

ای ذره های پراکنده ی آزمایش

در گردشی بی سرانجام در یک محیط اسیدی

سرگیجه ها دیده از پرسه در چرخه ای بی گشایش

چون حرکت ناخودآگاه انگشت هاتان

هنگام گرداندن جاکلیدی


آری چنینم

این سوی و آن سوی می جنبم اما

هر روز در ظرف خود بیشتر ته نشینم


من هم یکی از شمایم یکی از شما، ها یکی از شماها

یک چند اگر دست و پایی زدم اینک آرام

چون نعش واداده ای روی آبم

نه می درنگم

نه می شتابم

در ایستگاهی که انبوه تن ها تنم را به بیرون براند

پا می گذارم به پایین

تا در هر آنجا که پیش آیدم گور خود را کنم گم

یا گور خود را بیابم


ببینید چقدر زیبا آقای عیدگاه بدون آوردن کلمات اتوبوس و مترو، فضای آنها را توصیف کرده است. انگار شاعر سوار متروی شلوغی مثل متروی تهران است و شعر را با نگاه به آدم های در مترو سروده است و فضای شعر پیش می رود تا در آخر مترو می ایستد و مسافران پای خود را با فشار جمعیت به بیرون و پایین می گذارند و گور خود را گم می کنند یا گور خود را پیدا می کنند (چقدر کنایه ی گور را گم کردن اینجا خوش نشسته است)

نیما در جایی گفته است:" در هیچ جای دنیا شکل آفرینش های ادبی مردم عوض نشده مگر اینکه شکل زندگی اجتماعی مردم عوض شده باشد."

گروهی از شاعران در طول تاریخ هم عصر خودشان شعر گفته اند اما معاصر خودشان شعر نگفته اند. فرق است بین هم عصر بودن و معاصر بودن. هر چیزی که در عصر ما وجود داشته باشد، هم عصر ماست اما لزوما معاصر ما نیست. آثار معاصر در واقع با در نظر گرفتن گفتمان ها و نوع زندگی اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی و دیگر جنبه های زندگی در زمان شکل می گیرد و اثری که با توجه به این گفتمان ها خلق می شود، اثر معاصر نامیده می شود اما اثری که در زمان ما با توجه به گفتمان های گذشته خلق می شود، صرفا هم عصر ماست.

به نظر من شعرهای آقای عیدگاه شعر های معاصر ماست و خود ایشان هم خوشبختانه هم عصر ما هستند.