ویرگول
ورودثبت نام
Elh
Elhنیمچه پرستار.
Elh
Elh
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

در آستانهٔ نوزده

دلم برای وقتایی که چیزی می نوشتم تنگ شده؛ انگار هرچی بزرگتر میشیم کمتر برای چیزایی که دوست داریم وقت داریم

در واقع وقتش هم هست اما... خدا میدونه چی میشه که نمیشه.

بعضی وقتا فکر می کنم اجباره که شاهکار خلق می‌کنه.

شاید درستش هم همینه حداقل برای من که جواب بوده.

خلاصه اینکه:

اجباری نیست، تنگناهامون رو هم رد کردیم و هنوز شاهکاری خلق نکردیم، هوا خوبه، حال دل ما؟ هنوز معلوم نیست در واقع بد نیست ولی بهتر هم بوده، بهتر هم میتونه باشه گهگاهی سیاه میشه و یادش میاد چه دوراهی هایی رو اشتباه رفته یکم خودشو خالی می‌کنه و دوباره کیسه اش رو میدوزه تا وقتی دوباره پاره بشه.

پارسال این موقع فکر می کردم کجام؟ سوال خوبیه مسلما نه جایی که الان هستم. تصوراتم کیلومتر ها دورتر و بهشتی تر بود.

قرار بود سال رویایی باشه که بگیم همچی از اینجا شروع شد و ..؟ نه متاسفانه

برای سال دیگه؟ هیچی. مطلقا نه تصوری دارم نه خواسته دیگه ای. آرزوهای بزرگ دیگه بسه

متاسفانه غبار نوجوونی از جلوی چشمام کنار رفته و دیگه دنیا همون دنیایی نیست که من قراره نجاتش بدم یا توی اون شخص خاصی باشم.

فقط منم


I wanted to be someone.
A very specific someone
And...ah
I think I'm losing that person
-911
زندگی
۱
۰
Elh
Elh
نیمچه پرستار.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید