معشوق خیالی

روز ها پس از یک دیگر میگذشت

بارها به عقب بازگشتم تا بهانه ای شود برای دباره دیدنت در خاطراتم

هر بار باور نکردنی ترین قسمت ماجرا را مرور میکردم

مگر میشود کسی انقدر پر رنگ در تک تک لحضه های عمرت در درست ترین بهترین خاطرات حضور داشته باشد

اما نباشد

سبز ترین برگ درخت پر رنگ ترین گلبرگ گل

چگونه هستی اما نیستی

چگونه در عمق وجودم ریشه هایت محکم است اما

خبری از جوانه هایت در روز هایم نیست

باز به خود نگاه میکنم دباره شکسته های خیش را جمع میکنم و تنها ب امید دباره لمس کردم دستانت قلبم را ارام میکنم

شاید زندگی با من سر ناسازگاری دارد

شاید دیدن لبخند من برایش نا خوشایند است

نمیدانم هزاران شاید را در ذهن خود تکرار میکنم

تا بهانه درست تری برای نداشتنت پیداکنم

تنها این را خوب میدانم که در نبود تو زمستان ها سرد تر شب ها بلند تر زندگی تلخ تر و دلم تنگ تر از هر زمانی است

میدانم نیستی که کنار یکدیگر در سردترین قسمت روز بهمن ماه چای بنوشیم

یا در بارانی ترین روز مهر ماه زیر باران نم ناک روی برگ های زرد پاییزی دست در دست هم قدم برداریم

غصه های شیرین فرهاد را شعر های فریدون یا مشیری را زمه زمه کنیم

شب های بهاری زیر نور مهتاب دور از شلوغی شهر نوای ارام موسیقی بی کلام را گوش دهیم

من برایت از بی تو مهتاب شبی تا کنار تو عاشق شده ام میخوانم

زیر لب تا نباشی جانی ندارم میخوانم من نگاهت میکنم ماه فراموشم میشود هر لحضه عاشق تر ازلحضه قبل دوستت دارم میخوانم

و چه زیبا تری از افسانه ها معشوقی که در خیالمی

من برایت تا زنده ام از اگر بودی جانم را فدایت میکردم میخوانم.....