امروز 1377/08/21 ساعت ۸شب منو به درمانگاه شخصی بردن تازه دارم به دنیا میام.
پدرم درحال بکشمکش با پرستار صندوق درمانگاه برای پرداخت پول به دنیا آمدن همون موقع مادرم با صدای جیغ درد گریه زاری التماس کردن ب آدم های اونجا برای کمک کردن بهش نمیدونم شاید ازاول تقدیر سرنوشت من این بود با سیاه بختی بی پولی فقر به دنیا بیام خلاصه با هزار زور التماس مادربزرگم اینا میرسن درمانگاه پول بدنیا آمدن منو پرداخت میکنن همون موقع بجای اینکه منو یکی کردن بگیره تو آغوششون باشم پدرم درحال بحث کردن دعوا کردن با خانواده و مادرم سر بی پولی پرداخت نکردن پول بدنیا آمدن من پدرم منو از بغل مادرم درمیارن پرت میکنه کف اتاق اینم شانس مایه نمیدونم بازم معجزه میشه زنده میمونم ولی وسط کله ام میره داخل چون سرم میخوره وسط پایه میز اونجا اما نمیشکنه خلاصه داستان ازاینجا شروع میشه.