میدونم که احتمالا این نوشته خونده نمیشه ولی از سر بی حوصلگی و هجوم افکار مریض نوشتن رو غنیمت شمردم؛
تا این نقطه از زندگیم اتفاقات وحشتناکی برای ایران افتاده و تو هر کدوم علاوه بر فشار بیرونی باید توی خانواده محافظه کار و مذهبی از حق خودم دفاع می کردم،الان ولی اون قدر نامید شدم که تو طول روز شاید چند جمله بیشتر حرف نزنم ،از اون ور کارم که ریموت بود همونجوری مونده و بی خبر از همه همکارام هستم.
راستش تا قبل این اعتراضات هم امیدی نداشتم زندگیم بهتر شه الانم از اینده وحشت دارم.
کاش منم می کشتید لعنتیا