تو این سن و سال کمم زیاد احساس تنهایی کردم اما الان بیشتر از همیشه این حسو دارم،هیچکدوم از اینا حجم استرس و ترومایی که تجربه می کنم رو درک نمی کنن ،این که هیچ آینده روشنی برای خودم نمی بینم ،اینکه این حجم خشونت یه چیزی درونمو کشته و دیگه زنده نمیشه ، تو طول روز سعی می کنم روحیه خودمو حفظ کنم و یه کم دوره آموزشی ببینم یا هرچی ولی شب که میشه حجم افکار دیوانم می کنه و کسی نیست تا باهاش دردودل کنم ، انگار دوباره اون بچه ۶ سالم که منتظر یه آغوش بازه ولی هیچوقت لیاقتشو نداشته.
پ.ن: از ترحم بدم میاد ،اینارو صرفا نوشتم تا خالی شم.