
در نقاشیهای شیدا رمضانپور با جهانی مواجهایم که در آن فیگور انسانی از هویت فردی تهی شده و به «نشانه» بدل میشود؛ رویکردی که ریشه در اکسپرسیونیسم اروپایی و بهویژه آثار ادوارد مونک و بعدها فرانسیس بیکن دارد. چهرههای بیصورت، بدنهای کشیده و فضاهای معلق، نه روایتگر یک داستان بیرونی، بلکه بیانگر وضعیت روانی انسان معاصرند؛ انسانی که میان خشونت، ترس و تعلیق وجودی گرفتار شده است.

استفاده از فرمهای دفرمه و حذف جزئیات آناتومیک، یادآور گذار مدرنیسم از بازنمایی واقعیت به بیان درونی است؛ همان مسیری که از گویا در «نقاشیهای سیاه» آغاز شد و به اکسپرسیونیسم قرن بیستم انجامید. از نظر ترکیببندی و زبان بصری، آثار رمضانپور به سنت سوررئالیسم نیز نزدیک میشوند؛ جایی که عناصر نمادین چون بزِ شاخدار، مارپیچ، قاب در قاب، و فضاهای دوپاره، به منطق رؤیا و ناخودآگاه ارجاع میدهند.

این رویکرد را میتوان در امتداد کارهای ماکس ارنست یا حتی فضای متافیزیکی جورجو د کیریکو دید؛ فضاهایی ساکت، تهدیدآمیز و سرشار از پیشآگاهی فاجعه. مارپیچها و موجودات نیمهاسطورهای، حافظهای کهن را احضار میکنند؛ گویی نقاش میان اسطوره، روانکاوی فرویدی و اضطراب معاصر پلی بصری ساخته است. از حیث رنگ و ماده، محدودیت پالت خاکستری، زردهای مرده و لکههای سرخ خونگون، به سنت نقاشیهای تیرهی پساجنگ اروپا تعلق دارد؛ همان فضایی که در آثار بیکن، دوبوفه و حتی هنر اکسپرسیونیسم انتزاعی متأخر دیده میشود.

ضربهقلمهای خشن، بافتهای ساییده و مرزهای ناپایدار میان فیگور و پسزمینه، نشان میدهد که نقاش بیش از تصویرسازی، در پی ثبت «وضعیت» است؛ وضعیتی میان انسان، خشونت آیینی و زوال معنا. در مجموع، سبک شیدا رمضانپور را میتوان نوعی اکسپرسیونیسم نمادینِ معاصر دانست که با آگاهی تاریخی و شهود شخصی، به بازخوانی ترسهای کهن در بدن انسان امروز میپردازد.
