ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryam
Maryam
Maryam
خواندن ۱ دقیقه·۲ ساعت پیش

بت بزرگ

«میدانی ابراهیم؟ سال‌هاست که قصه‌ی تو را برای ما گفته‌اند؛ قصه‌ی تبر و بت‌شکن. اما امروز، من آمده‌ام تا قصه‌هایمان را برایت بگویم؛ قصه‌هایی که شاید در کتاب‌های تاریخ‌تان ننوشته باشند.

بتِ بزرگ، سال‌ها بود که بی‌وقفه خونِ مردم را می‌مکید و هر روز فربه و فربه‌تر می‌شد. چنان به تار و پودِ جانمان چنگ انداخته بود که دیگر جانی برایمان نمانده بود. روزی که تصمیم گرفتیم از بندِ این سکوتِ مرگبار رها شویم و تبرِ عدالت را بلند کنیم، بتِ بزرگ با شعبده‌ای کهن، بازی را عوض کرد. او فریادِ دادخواهیِ ما را به نامِ “اغتشاش” در گلوها خشکاند، اما درست در همین لحظه‌ی زوال بود که چشمانِ ما به حقیقتِ چهره‌ی او باز شد. تبرِ تهمت را بر دوشِ بیگانگان نهادند تا در غبارِ دروغ، حق و باطل را در هم بیامیزند؛ عده‌ای از ترس به آغوشِ بت پناه بردند و عده ای دیگر در بهت و سکوت به خون های رنگین شده خیابان چشم دوختنداما ابراهیم، گوش کن! این خون‌هایی که بی‌گناه بر خاک ریخت، در زمین گم نشد. هر قطره‌اش، بذری شد که در خفا، ریشه‌هایش در اعماقِ جانِ این مردم دوانده شده است. آن خون، زمینِ تشنه‌ی ما را رنگین نکرد، بلکه بیدار کرد. این آگاهی، نوری است که از شکافِ سکوت‌مان بیرون زده؛ زخمی که ما خوردیم، امروز تبدیل به جوانه شده است.

ما دیگر به دنبالِ یک تبردارِ تنها نیستیم؛ ما خود، جنگلِ تبر شده‌ایم. می‌دانیم که زمستانِ «قحطیِ آزادی» طولانی است، اما با همین خون‌های ریخته‌شده، درختانی در حالِ روییدن‌اند که میوه‌اش، نانِ آزادی خواهد بود. ابراهیم، قصه‌ی ما با شکست آغاز شد، اما با بیداریِ دست‌هایِ گره‌کرده به پایان می‌رسد. ما از پیِ قحطی، به فصلِ درو خواهیم رسید.»

عده‌ای در بهتی سنگین، نظاره‌گرِ فروپاشیِ اخلاق شدند.

تبر
۰
۰
Maryam
Maryam
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید