ویرگول
ورودثبت نام
الهام اکبری
الهام اکبری
الهام اکبری
الهام اکبری
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

کاج سفید شرقی

تاحالا توی جاده کاج‌ها را شمرده‌ای؟ تا حالا مسابقه گذاشته‌ای که هرکه بیش‌تر کاج ببیند، برنده است؟ نکرده‌ای. خودم می‌دانم. من هم از این چیزها خوشم نمی‌آمد. اما از وقتی " تو" آمدی، لایه‌های پنهان‌تری از زیر پوسته‌ام را بیرون کشیدی. من هم فکر نمی‌کردم بتوانم از بالا پشت‌بام روی سر عابرها تف کنم. روی کله‌های کچل و موهای ریخته واریخته‌شان. فکر نمی‌کردم لنگه دمپایی عزاداران حسین را توی سطل آشغال مسجد بیندازم و از یک لنگه پا راه رفتنشان به دنبال لنگه دیگر، های های بخندم. تو فکرش را می‌کردی عجیب غریب؟ فکرش را می‌کردی یک روزی دستت کاری را بکند که دلت نمی‌خواهد؟ دلت کاری را بکند که دستت پسش می‌زند؟ نه! کدام یکی از ما ابتدای جاده اینطوری بوده‌ایم که حالا انتهای جاده یقه هم را گرفته‌ایم.

تو را از خیلی وقت پیش‌ها شناخته بودم. بابا گفته بود اون گناه داره اذیتش نکن. خدا کچلش کرده. من ترسیده بودم که خدا یک وقت من را هم کچل کند. برای همین تو را هیچ وقت اذیت نکرده بودم. آن روز هم سوار یک ماشین شده بودیم تا بابای من با مامان تو بیش‌تر آشنا شود، من نتوانسته بودم خودم را نگه دارم. بهت گفته بودم کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه و تو های های گریه کرده بودی.

بابا من را تنبیه کرد. گفت حالا که نمی‌توانی همانطور که هست قبولش کنی، خودت شبیه‌اش می شوی. بابا شبِ همان روز من را درست مثل تو کچل کرد. نمی‌دانی از پشت ماشین که نگاه می‌کردم، دیدن کله کچل یک دختر و پسربچه روی صندلی عقب ماشین سبز پاستیلی بابا چه حال سورئال‌مندانه‌ای داشت. شبیه دو تخم‌مرغ هفت‌سین که یکی سرش به آجیل نگاه می‌کند و آن یکی تهش به تنگ ماهی. من حرصم درآمده بود از این کار بابا. از اینکه می‌خواست من را شبیه تو کند؛ شبیه یک دختر بچه مریض و کچل. همان شب توی رختخواب تصمیم گرفته بودم تو را شبیه خودم کنم. شبیه به خودی که به یکباره از زیر کالبدم سبز شد. گشتم و یک رشته‌ی نخ‌کش شده پیدا کردم و آنقدر کشیدمش که رسیدم به آن نقطه کور. آن جایِ تاریک خودم. جایی که پیش از این حتی ندیده بودمش.

آن روز دوباره توی ماشین تو را دیده بودم. مامان تو و بابای من روی صندلی جلو نشسته بودند و دری وری نثار هم می‌کردند. بابا ماشین را به سمت یک روستای دور افتاده در شمال سُر می‌داد و فاتح بود از اینکه توانسته با کچل کردن من، مخ مامان تو را بزند. تو یک کلاه لبه‌دار صورتی سرت کرده بودی که کچلی‌ات نزند توی چشمم و نخواهم مسخره‌ات کنم. گفتم تا حالا توی جاده کاج‌ها را شمرده‌ای؟ گفتی نه. گفتم تا حالا برای آدم‌های ماشین کناری زبانت را درآورده‌ای؟ گفتی نه. گفتم تا حالا به آدم‌هایی که نمی‌شناسی فحش بد داده‌ای؟ بازهم گفتی نه. و من همه را یادت داده بودم. از شمردن کاج‌ها شروع کرده بودیم. کاج‌های سفید شرقی که دو طرف جاده سبز شده بودند. تو کاج‌های این ور جاده را می‌شمردی و من کاج‌های آن‌‌ور را.

آخرش که رسیدیم به روستا باران می‌بارید. تو کاج‌های خیلی کمتری از من شمرده بودی؛ چون من به تو نگفته بودم که هر یک کاج را دوتا شمرده‌ام و هر دو تا را چهارتا و هرشش تا را دوازده تا. تو گفتی این آخرین سفرت است و من نفهمیدم یعنی چه. گفتی داری میمیری. گفتی بعد از مرگت، حواسم به مامان جانت باشد. چندتا برچسب ستاره از توی مشتت بیرون آوردی و گفتی مامان اینا رو داده بهم. هربار که داروهامو سر وقت می‌خورم یه ستاره هدیه می‌گیرم. اگه ستاره‌هام بشه 50 تا دونه، مامان برام جایزه میخره. چندتا از ستاره‌ها را دادی دستم. چندتا را چسباندی به شیشه ماشین. من ستاره‌ها را نگه داشتم.

تو آرام و بی‌صدا رفتی عجیب غریب. حتی آن تف‌های غلیظ روی سر عابران هم نتوانست نگهت دارد. تو رفتی و ستاره‌ها ماندند. تو رفتی و کاج سفید شرقی ماند. تو رفتی و مادرت ماند. آن کلاه صورتیِ لبه‌دار. حتی عزاداران حسین هنوز یک لنگ در هوا مانده بودند. مانده‌ام چطور ستاره‌هایت را از روی شیشه ماشین بکنم. مانده‌ام چطور بخار دهانت را از روی پنجره پاک کنم. مانده‌ام بین آن پسرکی که قبل از این جاده بودم و آن پسرکی که تو ازم ساختی، کدام را انتخاب کنم. کاش کمی زودتر از آنکه بمیری، گونه‌ات را بوسیده بودم. کاش کمی از ستاره‌هایت را در آسمانم می پاشیدی.

عجیب غریبدنده عقب با اتو ابزار
۱۴
۰
الهام اکبری
الهام اکبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید