


بنام خدا...
خب ...
سلام...
بریم یه قسمتی از مجموعه کتابهای درسنامه حفظ موضوعی قرآن رو با هم بخونیم و یه خاطر ای هم دارم از کتابه که سر کلاس باید هر کسی حداقل یه بار تدریس می کرد...
و این کتابم باید هر چه زودتر تمومش کنم و برگردونمش بع صاحبش که اونم شیراز تشریف دارن فقط آخر هفته ها میاد خب بریم...
خدا دیده نمی شود...
لاتُدرِلَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ ۖ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ﴿١٠٣﴾
چشم ها او را در نمی یابند نمی بینند ، ولی او چشم ها را درمی یابد و او لطیف و آگاه است...
بسیاری از منکران وجود خدا می گویند چون خدا را نمی شود مشاهده کرد ، پس وجود ندارد ، ولی این سخن نادرست است ؛ چون خیلی چیزها در جهان وجود دارد که ما آن را با چشم نمی بینیم ، ولی چون آثار و نشانه هایش را می بینیم ، وجود آن را پذیرفته ایم ، مثل هوا ، جریان الکتریسته و برق ، نیروی جاذبه ی زمین و ....
خب...
دلیل ساده ... !!!
استاد پرسید:(( آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟))
کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید:(( آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟))
دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید :(( آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟))
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو _ که با استدلال استاد موافق نبود - اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:(( آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد .؟))
همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست کع مغز استاد را لمس کرده باشد؟
کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد. دانشجو گفت: آیا می توانیم نتیجه گیری کنیم که استاد مغز ندارد؟!😁
همه ساکت و مبهوت شدند.
آری ! اگر چه خدا - چون جسم نیست - دیده نمی شود ، ولی می توان او را واقعااا احساس کرد.
او کسی است که از پدر و مادر مهربان تر است و هیییچ وقت ما را تنها نمی گذارد...
ایستگاه اندیشه بریم :
خب...
آیا کسی هست که بگه خدا چرا دیده نمی شود؟!
و ما آیا در روز قیامت او را می بینیم مثلا وقتی همه به خوبی و بدی های خودشون رسیدن میگن که اونجاست ما می تونیم خدا رو ببینیم ولی باید از کجا این حرفا رو باور کنیم ؟!
واقعا فکر کردن به خدا سخته...
چون به هییچ نتیجه ای نمیرسی والا...
پس فکر کردن به خدا خوبع ولی کم زیادی به تهش فکر کنی بی نتیجه میمونی ...☹️
خب ...
این کتاب چهل تا درس داره ...
ما سی نفر توو یه کلاس بودیم و باید هر کسی یه درسی بر می داشت واسه تدریس و حفظی هم بود ...
خب یه روزی نوبت من بود...😱
و منم که اصلا برام مهم نبود درس و تکلیف و این چیزا...😅
آقا اومدیم سر کلاس زنگ اول بچها گفتن نوبت کیه تدریس منم که در عالم خودم غرق بودم آخر کلاس...🤣
یهو دیدم اسم منو آوردن گفتم چیه چی شده گفت حاجی نیلوفر تدریس داری زنگ بعد بشین تمرین کن گفتم نه والا خبر نداشتم...👌😀😥
خب حالا نگم از این شانس افتضاحی که داشتم من...😭
نشستم یه روخوانی کردم یه چند کلمه از خودم بهش اضافه کردم کلی و مفهومی سریع جمع بندیش کردم برای زنگ بعدی ...
از اداره هم برای بازدید کلاس ها اومده بودن...
منم طبق معمول دمپایی پا کردم و نشستم آماده تا معلمه بیاد و برم ...👌😍😀
خب...
اول حضور و غیاب کرد بعدش گفت بزار نگا کنم نوبت کیه ؟!
منم گفتم خانم نیازی نیست نگا کنی الان میام...📚🥰
تا بلند شدم دیدم یه مردی وارد کلاس مون شد برای بازدید و یک زنگ می خواست بشینه توو کلاس ما...
منم کفشم بیرون کلاس بود دمپایی پام بود...
خدایا چیکار کنم چیکار نکنم؟!☹️
به هیچ عنوان اجازه بیرون رفتن نمی دادن معلم ها به من چون سابقم خراب بود اگه میرفتم دیگه بر نمی گشتم سر کلاس...😀😁
خب نشستم سر جام شروع کردم صلوات فرستادن...
می گفتم خدایا تروخدا بیخیال من بشه صدام نزنه آخه این دمپایی ها رو چیکار کنم من ؟
خلاصه با خودم گفتم زود باش کفش یکی از بچها رو بگیر...
برگشتم جامدادی از زیر صندلی پرت کردم واسه پشت سریم که نگاه کنه تا نگاه کرد گفتم کفش هاتو بده گفت نیلو خفه شو منم دمپایی پامه بخدا موندم چه کنم؟!😅😅
ما همه مون گل یه باغ بودیم والا...
خلاصه اون مرده گفت من یکی رو انتخاب میکنم بیاد اینجا ازش چند تا سوال می پرسم ...
گفتیم خدایا شکرت معمولا ما رو صدا نمیزنن...🥰
کار همیشگیمون جا مدادی رو ریختیم کف زمین که به بهونه اون بریم پایین ما رو نبینه صدا بزنه...😅🤣
چهار پنج نفری که دمپایی داشتیم رفتیم پایین...
آقاااا نگمممم چی شد...😥😭
تا می خواستم برم پایین گفت شما تشریف بیارین اینجا...
خدااااا ...
گفتم باشه الان ...
خب وایسادم که برم خندم گرفت وقتی چشمم خورد به اون دمپایی هام...
گفتم خانوم میشه من برم بیرون مدیر کارم داشت ...؟!
گفت خیر...
هیچ راهی نبود...
هیچ کاری نبود...
مجبور شدم برم...
گفتم خدایا حداقل کمکی کن چشای اون طرف نخوره به دمپایی های آبی من...😅😅
تاااا رفتم گفت به به مپایی هاش فقط!👌🥰😍🤣🤣😅😅
گفت قانون مدرسه تون ااینه کلا؟!
گفتم نه می خواستم برم وضو بگیرم دیگه به کل فراموش کردم کفشمو پا کنم به هر حال ببخشید...
گفت عجب دختر خوبی همین زنگ اول وضو میگیره نمیزاره واسه زنگ آخر گفت دمت گرم آفرین بهت...😃
حالا این بهونه من ولی اون طرف بخاطر این کارم از اداره جایزه فرستاد برام خدایا قربونت برم من که اینقدر ذهن فعال دادی بهم همیشه می تونم خودمو نجات بدم و یه حرفی جور کنم که قابل باور باشه...🤣😅
صلوات فرستادن هام جوابگو بود خدایی ...
الهی قربون بزرگی خدا بشم من...😚😗😘😃
گفتم خدایا این قضیه اگه مشکل ساز بشه پدرمو در میارن...
علتش رو از اونا که پرسید چرا دمپایی پا کردن خندشون گرفت گفتن واسه مسخره بازی پوشیدیم این دلیل اصلی ش بود بچها...🤣
ولی دلیل من بیشتر مورد پسند اونا بود ...🤣👌
این همینجور که نشسته بود با دیدن دمپایی های من بلند شد شروع کرد قدم زدن توو کلاس بقیه رو هم دید...
خلاصه اومد هر کی دمپایی داشت رو بلند کرد شدیم ده نفر عکس گرفت البته صورتمون نیومد گفت میزارم اینستا زیرشم می نویسم بچهای نیازمند مدرسه نرجس خاتون ...😅
دوستم گفت آبرومون رفت بخدا ...
گفتم بیخیال بابا مهم نباشه براتون به چپمم نیست این چیزا ...
گفت نیلو چه کنیم اگه بزاره گفتم تا جواب های شاخ دار منو و برگه های امتحانی منو گذاشتن توو اینستا به یه ورمم نبود اینا هم روش...😃😀
گفتم من که اینستا ندارم خداروشکر...
خلاصه توو اداره یه کاری داشتم اونو دیدم برگشت گفت سلااام دختر دمپایی آبی چطوری؟!😅
یعنییی مونده بودم چطوری منو شناخت؟!
خب من موندم چطوری با این اوضاع درس و نمره هام هی رفتم پایه بالاتر تا الان موندم تووش بخدا؟!🤣📚😳
من هیییچ وقت سر هییچ کلاسی نبودم والا...
برای هیییچ امتحانی نمیخوندم حتی امتحان های هماهنگ کشوری یا هماهنگ استان اصلا برام مهم نبودن اصلا روی کتابم باز نمی کردم...
ولی هی همچنان قبول میشدم و بیشتر وقتا هم مورد تشویق قرار می گرفتم بعد از خنده دل درد می گرفتم می گفتم خدایا اینا سر حال هستن که منو تشویق می کنن؟!😅🤔✍️
خب...
کاشکی برام مهم بود...😁
ولی نبود...
خب ...
این درسو دوس داشتم چون داستانی شده برام...
خب فقط خاطرات مدرسه خوبه چون اونا تا آخر باهاتن با کلیییی حس و حال خوب...
من که از ثانیه به ثانیه ش استفاده کردم و خاطر ساختم هرررررر کاری بگید توو مدرسه انجام دادم جز درس خوندن و به خودم افتخار میکنم که با این اوضاع هی رفتم پایه های بالا و هیچ کلاسی رو دو بار نخوندم...
خب...
این از این...
یه چیز دیگه بگم که خیلی مهمه...
نگا گوشی من کاملا قشنگ هنگ میکنه یعنی خودش میاد شماره ها رو پاک میکنه وقتی هنگ کرد بعدش میاد پیامک های الکی میفرسته این طرف و اونطرف کلمه های درستی رو که من تایپ میکنم میاد اونا تبدیل میکنه به یع کلمه اشتباه...
بعد خلاصه که داغونه...
اگه چیزی اشتباهی تایپ شده یا جمله ها بهم ریخته شده علتش اینه که گوشی ما خرابه ...😅
خب اینم از این...
کی موافقه بریم ادامه کتاب سامورایی مهربان رو بخونیم با هم قسمت های بعدیش رو...؟!
خب اگرم مخالف هم هستید مهم نیست...
موافقم هستید که چه بهتر...🥰🩵
خب دیگه حرفی نیست...
فقط اینکه یه دوری با مامانم زدیم توو فضای بیمارستان توو قسمت اورژانس مامانم کار داشت خب اونجا برای من با یه دکتری یه اتفاقی افتاد که اگه بگم خیلی می خندین ...
یعنییی تا الان میگم آقای دکترررر دهنت سرویس بخدا...😅🤣
توو پست بعدی میگم چه حرکت ضایعهای زد اونم با من ره گذر ...😅
خب دکتر جون تو برو با یکی مثل خودت رل بزن ما بدرد هم نمیخوریم به مولا ...🤣😅
خب وارد جزئیات نشم فقط خواستم کنجکاو بشید بی صبرانه منتظر پست بعدی من باشید که چه کار کرد این دکتر...؟!😁👌👌
خب ...
همین...
اینترنتم هنوز که هنوزه قطع خدایا چیکار کنیم ما؟!😅
فعلا صبر کنیم باید...
فقط دلم خنک میشه واسه اونایی که وابسته اینستا و تلگرام بودن الان دیوونه دارن میشن از جمله برادر بزرگ خودم یعنی داره روانی میشه...😅😅
میگم فقط نگاات میکنم حاال میکنم بخدا الان بیست و چهار ساعته داره نگاه فیلم می کنه یا هم می خوابه ...😃
منم که اصلااا برام مهم نیست والا برای همیشه هم قطع بشه تازه بیشتر خوشحال میشم ...
اینطوری آرامش دارم ...
خب اینم از اینترنت...
حرفی ندارم دیگه...
فکر کنم حوصله شما هم سر رفت از بس به قول پسر خالم زر زدم...😅
یه پسر خاله ای دارم میشینه چندین ساعت حرف میزنه برات بعد تهش میگه نیلوفر اونقدررر زر زدم که خودم سر درد گرفتم دقیقا راستم میگه بخدا من اصلااا به حرفاش گوشم نمیدم فقط میگم آره آره آرهههههه ولمون کن تروخدااااا...😅
حالا تصمیم گرفتم برای یه بارم شده گوش بدم ببینم سه چهار ساعت چیییی زر میزنه والا ؟!
خب دیگه تموم تموم شد حرفا ...
خدانگهدار...