ویرگول
ورودثبت نام
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
خواندن ۸ دقیقه·۸ ماه پیش

در کتابخانه آن روز چه اتفاقی افتاد...؟!📚

📚🥰
📚🥰

بنام خدااا...

سلام به همگی امیدوارم که حاالتون خوب باشه...

خب بازم یه سری کلیپ هایی رو دیدم که خیییلی برام جالب بودن و عالی بریم اونا  رو  با  هم بخونم ...

خب...

میگه که :

قلب شما در هر ۲۴ ساعت بیش از یکصدهزار بار می تپد...

شما اراده نمی کنید که بتپه ...

کلیه های شما در شبانه روز به اندازه یک بشکه ۲۲۰لیتری خون تصفیه می کنه خون شما ممکنه ۵ لیتر باشه ولی این دائم داره میچرخه و تصویه میشه بدون اینکه شما بدونید ...

شما بین ۷۰ تا ۱۰۰ تریلیون  ببین میلیون نه ها میلیارد نمیگما هزار برابر بیشتر  تریلیون سلول در بدنتان هست ...😳

هرررر یک از این سلول ها در هر ثانیه بیش از ۳ میلیون عمل حیاتی انجام میدن دقت کن در هرررر ثانیه بیش از ۳ میلیون عمل حیاتی...😳🫥

در هر یه دونه سلول از اون ۱۰۰ تریلیون سلول انجام میشه...

وای این اعداد رو اصلاااا نمیشه فهمید عامو جان...😱

اینا اصلا غیر قابل فهمه غیر قابل درکه!

یعنییی همین الان که شما اینجا نشستین بیشمار عمل حیاتی در بدنتون انجام میشه ...

نکته جالب اینجا... که حتی شما خواب هستید و حتی وقتی که یک نفر بیهوشه قلب میزنه !

این هفتاد یا صد تریلیون سلول شما همه کاراشونو انجام میدن توی هر سلول جانوری توی هر یه دونه سلول جانوری یک غشا داره سلول یه هسته که و ژنوم D.N .A توی هسته سلوله و یه فضای درونی سلولی یا سیتوپلاسم سیتوپلاسم یا محیط درونی سلولی یسری اندامک ها یا اورگانل ها اندامک های کوچولو وجود دارن که هررر کدوم یه کاری انجام میدن هر کدوم یه وظیفه ای دارن یکسری اعمال حیاتی رو انجام میدن هر کدومشون یه دسته از اینها میتوکندری هستند ...

میتوکندری ها مثل رآکتوراتمی کار می کنن ...

رآکتوراتمی !!

یعنی اینکه ماده رو میگیره انرژی تولید می کنه نسبيت خاص انیشتین ۱۹۱۵ماده و انرژی قابل تبديل به همدیگر هستند و این اتفاقی که در رآکتور های اتمی میوفته ....

ولی اونجا از پلوتونیوم استفاده می شود...

از مثلا اورانیوم ایزوتوپ اورانیوم غنی شده استفاده شده...

و در بدن شما نمیخواد اورانیوم بخورید که انرژی تولید کنه...

آش میخورین ،سیب میخورین، موز میخورین اصلااا هررر چییی بخورید انرژی تولید می کنه...

نکته جالب تر ...

هر یه دونه سلول دقت کن هر یه دونه سلول از اون هفتاد تا صد تریلیون سلول هر یه دونه شون اندازه بعضی از این اورگانل ها یک میلیارد برابر از بعضی از اورگانل های دیگه کوچک تره یعنی هررر یه دونه سلول خودش به تنهایی مثل یک کهکشان....

نکته شگفت انگیز تر...

تمام اجزا در هماهنگی با هم به شکل syncronizedشده یعنی همزمان عملکرد شون تغییر میکنه ...

جالب بود حرف سلول ها و این همه توضیح و اینا...

اینو فقط و فقط بخاطر توضیح هاتش نوشتم و یه زمانی عاشق توضیح دادن علوم و سلول ها بودم حتی الانم بهش علاقه مندم بدجوررررر...

ولی خب نشد یه چیزایی...

مهمم نیست...

و اینکه قربون خدا و این همه عظمتش  ...

چقدررر با دقت و نمی دونم  چی ساخت ازمون ...

اصلا آدمو به تعجب می ندازه ...

هفته قبلی با یکی از بچها هماهنگ کردم که  بریم یا کتابخونه یا پارک اونم گفت هیچ کدوم کافه ونیز بریم ...

گفتم من هررر جا بگی میام جز کافه اصلا خوشم نمیاد از رفتن به کافه تا الانم هیچ وقت امتحانش نکردم حتی یه بار خوشم نمیاد کلا...

گفت پس منم با تو نمیام گفتم خب نیا ...😁

دیدم چند دقیقه بعد اومد پیام نیلو بریم کتابخونه؟!😅📚

گفتم خیرررر منم با تو جایی نمیرم الانم دیگه تصمیم خوابیدن رو گرفتم خدانگهدار...

گفتم  بزار یه کم پشیمون  بشه از کارش یه کم  التماسم کنه بعد باهاش  میرم چون خیلی وقتع نرفتم کتابخونه تازه عضویتم تموم شده بود ...

یک ساعت اصرار کرد التماس کرد گفتم باشه بریم...

خلاصه رفتیم همزمان دم در کتابخونه رسیدیم سلام و احوالپرسی کردیم  و اینا...

گفت نیلوفر بیا بریم  بخش  آقایون طبقه بالا ..😅

گفتم خب مرض که نداریم سارا خانوم بریم اونجا...

گفت نه جون من بیا بریم گفتم نهههههه....

گفت تروخدااااااا....

نهههههههه..

جوووون من...

نهههههه.‌‌‌‌...

زهرومار نهههه خب بیا دیگه...

خلاصه رفتیم کل کتابخونه رو گشت زدیم بعدش رفتیم بخش کودک نشستیم و اینا  در اتاقم نه بستیم دوتا پسرا رد شد که برن طبقه بالا ما رو دیدن  اون قسمت یهو خندیدن...😁

سارا گفت مثلا کجاش خند داشت حاجی ؟

آقااا اونا  سریع رد شدن دوستمم  رفت روی پله ها دنبالشون گفت برگرد علت خندیدتون رو بگید و برید ...😅😅🤣🤣

خااااک توو سرت کنن سارا ول کن  بیا ...

یکی شون برگشت گفت بخدا منظوری نداشتیم ما...

اون یکی ام گفتش که خب من حقیقتش توی بخش کودک دیدمتون  خندم گرفت که شما از کودک رد کردین  باید بچه هاتون  رو بیارین این قسمت نه خودتون...🤣🤣👌👌

این منطقی جواب داد و خیلی ام موأدبانه حرف زدن....

گفتم خب ربطی نداره هاااا ما خودمونم کودک درونمونم فعاله و داریم...👌🥰😍

گفتم اینم اوکی ولی خب بهتر بود حداقل شعرهای بچگانه نخونید اون ما رو به خنده در آورد آهوی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم دوریش برایم مشکله ای خدا چیکار کنم...؟!!🤣

اینو من می خوندم اونا شنیده بودن و خندیده بودن...

خلاصه گفتم بیخیال بابا شما هاا بجای خندیدن به ما برید فکر کودک های درونتون باشید ...خخخ

پسره برگشته میگه  که جوووون تو فقط بخون آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم.... گفتم کوفت خند ... 🤣🤣🤣🤣

اصلا پسرای با حالی بودن لحظه آخرم که رفتن بیرون من  دوستم رفته بود بیرون من داخل بودم صدا زد گفت دختر آهویی دارم گوشگله خدانگهدار...

یه لحظه خندم گرفت  توی  دلم  گفتم بزار یه لب خندی هدیه بدم بهش دلش خوش شه ...😊🙃

منم  توی دلم گفتم  بیخیال نیلوفر اگه جواب بدی باز ادامه  دار میشه قضیه با  خنده گفتم خدانگهدار تون ....🪻🥰

تا ساعت ۷ نشستیم کتابخونه دوستم گفت نیلو بیا بریم اتاق شخصی یه چیزی بهت بگم ...

گفتم معمولا اتاق شخصی همیشه هستن بچها...

گفت حالا نگا میکنم...تا رفتیم درو باز  کردیم دیدم متاسفانه یه پسری نشسته گفتم  ببخشید فکر کردیم کسی نیست  ...

پسره برگشته میگه که نه خواهش میکنم بفرمایید من  الان  میخوام برم خب ما رفتیم دیدیم نه  بابا  نشست دوستمم نمیدونم چی می خواست بگه ولی  خب خیلی شخصی بود نمی خواست کسی بشنوه ...

خلاصه چند دقیقه ای گفتیم بریم دور گوشی تا این جمع و جور کنه و بره ....

آقا خبری از رفتن نبود که آخر سارا گفت میری یا نه آقا!؟😅

گفت نه کارم داره طول میکشه...

خدا نکنه  سارا روی نده ی لج بره واویلا...

خلاصه رفت اون...

اینم یه چیزی تعریف کرد که من هنگ کرده  بودم گفتم ای وااااای خاک توو  سرت کنن دختر...😳😱

رفت  و رفت تا اینکه کتابخونه داشت بسته میشد ساعت ۷ و نیم کلا تعطیل می کنن...

گفت ادامع ش فردا ساعت چهار همینجا...

گفتم خب باشه ولی تهش چی میشه  گفت فردا برو...

اگه بگم چی گفت یعنی پشماتون میریزه میگم ولی الان نه...

خب فرداش رفتم بی  صبرانه منتظر اش بودم که باز سر و کله اون دو نفر پیدا  شد...😅

من حواسمو پرت کردم کلا رفتم ته کتابخونه تا برن اونا بالا...

صدای اون مو فرفری می  اومد می گفت   امیرمحمد نگا اون دختره توی بخش کودک بود آهویی دارم خوشکله رو می خوند  گفت کوووووو...😁

قشششنگ میشنیدم حرفاشون رو...

چقدر لوس...

اومد گفت سلاااام ...

گفتم عليکم سلام بفرما!؟😠😠

متوجه شدم که اگه امروزم بخندم دیگع پیله میشن تند  برخورد کردم گفتم ببین آقا جنبه داشته باشید لطفا اون قضیه دیروز خیلی اتفاقی رخ داد که هم کلام شدیم و خندیدم اینااا  تمومش کنید دیگع....😠😠

هیچی ‌ نگفتن رفتن ....

خب من  با خودم  فکر  کردم گفتم اگه ادامه میدادم و روز دومم شروع می کردم به بگو و بخند خب ادامه دارمه دار میشدد شماره رد و بدل می کردیم حرف میزدم و تهشم هیچ که هیچ...

ولیییی نه جواب سخت رو روز دوم دادم ...

شوخی ام حدی داره واسه خودش...

بعضی ها دیگه شورش رو در میارن...

خب بیخیال ....

یه پسری روی برگه ای نوشته بود سلام دوست قشنگم...

حالت خوبه؟!

گفته بود که آیا  خدا وجود داره؟!

اگه آره دلیل بیار لطفا!؟؟

وگرنه من خودکشی میکنم...😁

جالبه...

پایین برگه شماره  داده  بود...

بعدش نوشته بود که اگرم دلت نمیخواد  و دوست نداری بهم پیام بدی...

دلیلت رو بنویس روی برگه ای و بچسبون پایین برگه خودم...👌

سوالش ذهنمو  درگیر کرده بود خدایی...

گفتم خب بیخیال شمارش بابا...

بیا چند جمله بنویس براش شاید قانع شد این شخص روانی...

توی کتابخونه قسمت خانوما نوشته رفته...😁

جمله من:

خدا هست  در وجود توعه دیوونه...😅

ببین پسر خوب...

خدا واقعا وجود دارد بار ها و بار ها توی زندگی بهم ثابت شده...

خدا هیچ چیزو درست نمیکنه...

تو الان یک مشکلی داری که این سوال اومده سمت ذهنت که چرا خدا نیست و یا اگه هست کجاس؟؟

خدا قرار نیست کاری کنه چون قراره اینجا منو شما ایفای نقش کنیم...

اگر الان من اینجا هستم که دارم به سوال شما جواب میدم دلیلی داره حتما...

آقا بزار واضح بگم بهت خدا یک  شخص نیست اوکی تا اینجا...؟؟!!!

خدا یک آگاهی هست نور و عشق...

بعدش خداوند از آسمونا نگاه ما نمی کنه از درون می نگرد به تو ای مرد مهربون پس درونت رو پاک کن مخصوصا قلبت رو....

بعدش خداوند در تک تک ذره های  اتم های جهان هستی فرماندهی دارد...

ببین نگو با توکل بر خدا درست میشه نه درست نمیشه تو باید بلند شی خودتو تغییر بدی خودتم خوووووب میدونی همه چیز رو خودت خووووب بلدی که چه کاری انجام بدی الان...

نگو من برم استراحت کنم خدا خودش  انشاءالله درست می کنه...

نههههه نمیشه خدا خودش درست نمی کنه عزیزمن نمی کنه درستش خدا حتی در دینم همیجوره ها تا جایی من میدونم البته توکل کن درست میشه نه نمیشه هرگز نمیشه به والله نمیشه ...

خدا سر نوشت هیچ قومی رو تغییر نمیده مگر اینکه خودش تغییر بده اساسا خدا سرنوشت‌ کسی رو تغییر نمیده تا جایی که من برام ثابت شده خب اگه باید جهانم و دنیام عوض شه تغییر کنه چی باید تغییر کنه !؟

خودم آره من ...

پس تو طرز فکرت رو تغییر بده و بگو خدا هست خدا وجود دارد و من به خدا ایمان دارم حتی اگه به نعمت های خدا در زندگیت فکر کنی ها متوجه وجود خدا در زندگی ات خواهی شد...

پس خدا وجود دارد بدون شد که خدا هستش...

فقط نوره و عشقه آگهی هستش...

پس برو دنبال خدا...

پس ناامید نشو و با عشق برگرد سمت خدا...

خدا

چون واقعا خدا  وجود دارد...

اینمم جواب من به سوال  اوون فرد ناشناس امیدوارم که خوشش بیاد و کمک کننده باشه براش...

و دیگه نرفتم که ببینم جواب داده یا نه...😁

خلاصه ذهن منم درگیر  کرد  ها ولی  خب من جواب هایی پیدا کردم که  توی پست بعدی  همراه با معرفی کتابم میگم...

متشکرم که تا  اینجا با من همراه بودی...

اینم اتفاقی که در این مدت برایم رخ داد بود...

قضیه دوستمم  میگم چون  جالبه و کلی  درس میشه گرفت ازش...

پس فعلا خدانگهدار...

حس خوب
۳۰
۹
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید