ویرگول
ورودثبت نام
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
خواندن ۱۰ دقیقه·۸ ماه پیش

قضاوت بیخود بچهای ویرگول در مورد من...

🤧
🤧

بنام خدا...

سلاام به همه...

امیدوارم که حاالتون خوب باشه ...

خب...

بریم حرف بزنیم؟!😄

آرههههه معلومه بعضی تون میگن نه تروخداااا ولیییی این نهههه جواب نیستا باید بگید آره تو فقط بگو ...🙃🥰

اصلااا این روزا بر سر یه موضوع سه چهار ماه که شده از بس فکر کردم بهش به این که سر و ته نداره کاملا دیوونه شدممممم...😭😭😭

نه فقط من کل اعضای خانوادم...

نه جایی میرم نه دلم میره سمت کاری ...

نه شوری نه شوقی...

نه ذوقی...

کلا یه جوریه...

منی که عشقم رفتن به مشهد بود الان که موقعش شده بهم پیشنهاد میدن میگم نه فقط خونه و تنهایی  همین و تمام.....

داداش مجیدم گفت بریم گفتم فکرشم نکن که با تو حتی سر کوچه برم چه برسه مشهد...

بابا مامانم می خوان برن فردا ...

ولیییی من اصلا حسی ندارم که برم حرم امام رضا چون هفت سال پیش براش یه نامه ای فرستاده بودم چقدر دلخوشیم بود چقدر بهش رو کردم هییییییچ جوابی بهم نداد ...😭

الانم چه کنم که پاشم برم حرم امام رضا که چیییی بشه مگه دیوونه هستم که برم؟!

نمیرم ...

خودم و خدای خودم راحتم توو خونه از تنهایی بهترین استفاده رو میکنم و لذتشم میبرم...

فقط بعد هفت سال یه چیزی شد که اونم من بهش اعتقادی ندارم...

کلاس هفتم که بودم یه زنی توو مدرسه مون بود واسه سوال های دینی و کمک به بچها و یه جورایی مشاوره هم بود ولی مشاوره مدرسه جدا هم داشتیم یه مزخرفی بود که همشششش زر میزد بدرد نخور بود توو کل مدرسه چون گولم زد گند زد به کل انتخاب رشته من حلالش نمی کنم هیچ وقت...😓

یعنی توو کل زندگی من از طرف همه خیانت دیدم و بدی ...

خب این زنه که مال دینی بود با من یه دوست صمیمی بود ...🩵

خب همیشه با هم حرف های مذهبی میزدیم و اون از امام حسین و خدا و اینا حرف میزد برام منم کلی لذت میبردم و آگاهیم زیاد میشد...

یه روزی از امام رضا گفت ...

تا شروع کرد...

گفتم خب من برم ...

متوجه شد گفت خوشت نیومد انگار آره؟!.

گفتم آره دقیقا یا موضوع رو عوض کن بی زحمت یا من میرم یه دوری میزنم توو حیاط و بر می گردم کلاس...

گفت نیلوفر تعریف کن چرا و چی شده که تو مثلا از این موضوع خوشت نمیاد؟!

گفتم آقا امام رضا(ع) دلمو سیاه کرده ...

هفت سال پیش دست یه بنده خدایی یه نامه فرستادم تا الان که الانه جواب نامه منو نداده منم خب دیگه خوشم نمیاد از این داستانک ها همین...😓

مگه من با بقیه ای که بلافاصله جوابشون رو میده چه فرقی دارم خانم یکه گرد عزیز؟؟؟🤲🙁☹️

برگشت زد روی شونم خندید گفت نیلوفر جان تو از کجا میدونی جواب نداده بهت شاید خیلی جاها می خوردی زمین ولی اون نزاشته...

توو دلم گفتم جون جدت بس کن چرت و پرت تحویل من نده که حرصم بگیره باهات دعوا میکنم...😄

خلاصه هی تعریف کرد و هی ادامه داد...

نتوست موفق شه که طرز فکرمو عوض کنه نسبت بهش...

رفت و رفت تا اینکه یه روزی شماره منو گرفت....

تنهااا برنامه ای که داشتم ایتا بود دیگه تا کلاس هفتمم من حتی واتساپ هم نمیشناختم...😄

صبح ها بعد نماز صبح سر میزدم به ایتا...

یع روزی خب دقیقا یادمه صبح روز جمعه بود سر جا نماز نشستم که یه کم بیشتر دعا کنم و اینا بعد گفتم بزار امروز روی جا نماز بشینم گوشیم رو چک کنم...

دیدم همون لحظه خانم یکه گرد بهم پیام داده گفته بود ...

سلام نیلوفر صبح بخیر و احوالم رو گرفته بود ...

بعدش همزمان منم آنلاین شدم باهاش...😊

جوابشو دادم...

گفت نیلو یه خوابی دیدم امشب اومدم بهت بگم...

گفتم خب خدا خیر کنه مشتاق شنیدنم بگو...

گفت خواب دیدم توی یک مسجد بی نهایت زیبا هستم خب امام رضا هم اونجا بود بهم گفت که بهت بگم خیلی دوستت دارم...

خب منم قبول کردم ...

بعدش کلی فکر کردم گفتم برو بابا امام رضا اگه دوست من داشت توو هفت سال به خودم معجزه شو نشون میداد حاجی...

خلاصه کلی توی مدرسه بهم گفت خوش بحالت که دوستت داره امام رضا...

گفتم خانم تو از کجا میدونی به من گفته ؟!

گفت نگا تو که توی خواب من نبودی بدونی دقیقا آدرس تو رو بهم داد که بهت بگم...

هیچی منم خندیدم گفتم برو ولمون کن ...

خب توی این مدت طولانی من چقدر اومدم به سمتت آخه چیزی ازت کم که نمیشد دلمو خوش کنی...😓😭

اصلا هررر دری رو میزنم این روزا بسته هست هرر کاری میکنم هرر سمتی میرم به بن بست میخورم چرا آخه؟؟😭😭

واقعا موندم توی این زندگی که چجوری ادامه بدم؟!

دیگه کم کم دارم کم میارم دارم کوتاه میام دیگه توان جنگیدن ندارم بخاطر هررر چیزی...

اونم خدا اومده کل در هاشو به روی من بسته که چی بشه؟!😭😥

کلان موندم این روزا...

کمک کننده هم هیچ احدی نیست...

منم دل به آدما خوش نمی کنم خیلی وقته چون همه ره گذرن ...

و قابل اعتماد هم نیستن آدمای نسل جدید ...

همینقدررر که حرف زدم و به جایی نرسیدم با یه مشت  احمق از این بعد با هیچ کس حرف نزنم بهتره ها ولی سخته هی بریزی توو خودت واقعا سخته...😔

یعنی اگه یه نفر توی کل عمرم جواب خوبیم رو با خوبی داده باشه بخدا اسممو عوض میکنم تااا هررر چه فکرم کار میکنه  چشم کار میکنه می بینم همشششس تهش با یه عالمه بدی و تهمت و خیانت جواب دادن بهم ...

مهم نیست برام...

چون هیچ شبی ماندگار نیست...

و هیچ روزی هم موندگار نیست...

شب روز میشه روزم شب میشه...

خوشحالم از اینکه نه روزای خوب برای آدما دائمي هستش نه روزای بد و تلخ زندگی موندگار و دائمي هستش این هست که من دارم ادامه میدم ‌...

من مطمئنم این روزای بدمم یه روزی تموم میشه میره و تهشم به خودم افتخار میکنم که تحمل کردم و خودم به تنهایی حلش  کردم و برگشتم به روزای خوب زندگی...

من مطمئنم که خدا منو تنها رهام نمی کنه بین این آدمای بدرد نخور زندگیم...

یعنی واقعا موندم که چرا همش من این روزا بشینم به راه حل های متفاوت فکر کنم...؟!🤧

اشکال نداره خودم عزیزم این نیز بگذرد...

من همیشه سعی میکنم امیدوار باشم به زندگی ولی بعضی جاها آدم کم میاره آدم میرسه به ته خط و به لبه ی پرتگاه اصلا به مو میرسه ها ولی خدا باز یه جورایی دلتو آروم می کنع...

آخه من وقتی دارم فکر میکنم که چرا باید این همه درد و سر داشته باشم...؟!

کلا یه جوری بی اعصاب شدم که قشنگ ترین حرف دنیا برام بدتر از ده فحش میمونه بخدا...

اصلا نمی تونم حرف بزنم با کسی چون همش دلم میخواد طرفی که داره باهام حرف میزنه بگیرم خفش کنم فقط داد میزنم سر همه اوضاع بدی دارم کلا...

اصلا غیر قابل کنترلم نمی تونم خودمو کنترل کنم اصلا یعنی بهم بگن از اینجا پاشو اینجا بشین تمام واویلا بر پا کردم ...

دیروز در حال عصبانیت فحش داده بودم به آبجیم اونم زد زیر خنده گفت حالت بد خرابه خداحافظ...

بعد همون لحظه زنگ بابام زد گفت نیلوفر فحشم داد بابا چرا؟!😅

بابامم خندید گفت ولش کن این روزا خودشم نمیدونه چی میگه بد داغونه بهم گفت فحش دادی نیلوفر؟!

گفتم نهههه والا کی به کی؟!😳😱

گفت همین الان به آبجیت...

گفتم نمیدونم اگرم دادم نوش جانش بگو رو مخ من نرن چون همینجوریشم من عصاب درستی ندارم چه برسه الان که پر از مشکلم ...

یعنیییی واقعا موندم توو خودم ...

خلاصه که همین ...

حقم این نبود ...

این همه من حال بقیه رو در روزای بد شون خوب کردم که نگو...

ولی الان هیچ کدومشون نیستن و نمیان جلو حتی یه کلمه حرف بزنم باهاشون چه برسه از اونا در خواست کمک کنم...

خب اشکال نداره...

توقعی هم ندارم ازشون...

مهم هم نیستن برام...

فقط قید منو در هررر لحظه از زندگی شون بزنن دیگع...

دیگه بد تصمیم گرفتم واسه خیلی ها...

فقط و فقط با کمک خدا بع راهم و زندگیم ادامه میدم فقط بخاطر خدا...

خب جدا از این قضیه یه چیزی تعریف کنم...

مدتهای طولانی توی ویرگول یه بنده هایی یه چیزی فرستادم براش توی همین فضای ویرگول هم بودش غیر اونجا حرفی رابطه ای نداشتیم بخدا...

خب بعد از مدتهای دور و طولانی یه فکرایی در مورد من کرده بود که خودش خودش رو قشششنگ لووو داد که مثلا فلانی می خواست بیاد توی رابطه با من من مقاومت کردم و یا تلاش ‌کرد که غیر ویرگول باهام باشه...😳😱

من بعد از یک سال که خودش لو داد متوجه شدم قضیه چیه ؟!

حاجی دهنت سرویس شما به چپمم نیستی ...

من می خواستم کمکت کنم چون می دونستم که می تونم کمکش کنم...

ولی فکر اون منحرف رو بعدها متوجه شدم که منظورش من بودم...

بخدا قسم به یه ورمم نیستی...

هدفمم اون چیزی که فکر کرده بود نبود ها ولی این فکر کرده که نیلوفر در تلاشع بیاد توی رابطه و حرف زدن و چت کردن...😅

من با بزرگتر و با کلاس تر و با سواد و با چه تحصیلات برگشتم نه گفتم دیگه میام با تو ؟!

خاک توو سرم کنن اگه  دیگه توی کل زندگی کمک کسی کنم ...

حتی توی ویرگولم من بدی دیدم...

بخدا اگه من می خواستم چیزی بگم یا چیزی بفرستم برات هدفم کمک کردنت بوده...

حتی توی فضای ویرگول من خیلی چیزا دیدم از کسانی که توقعشم نداشتم...

بعدم من از غیر مستقیم حرف زدن بدم میاد صد بار گفتم توی همین ویرگول که هررررر چیزی ازم دیدید مستقیم بهم بگید نیلوفر خوشم نمیاد از این رفتارت  و یا هر چیز دیگه ای...

مثل اون بنده خدا بلاکم کنید راحت...😅

من برام مهم نیست بخدا این چیزا...

ولی هیچ احدی حق نداره هر چرت و پرتی رو که ار دهنشون در اومد بگن بهم این حقو به کسی نمیدم...

هر کی ام باشی مهم نیستی برام از این بع بعد ببینم کوچیک ترین چیز ببینم یا بشنوم از هر کی ام باشع باشع برخورد جدی و  بد میکنم گفته باشم...

بعدشم بلاکت میکنم ...

تا الان اگه چیزی نگفتم چون مهم بود برام اعتماد به نفس پایینی داشتم ناراحت میشدم هیچی نمی گفتم...

ولی واقعا بسه...

بعدم برای بااااار هزارم ازتون خواهش میکنم هررر چی هست در مورد من به طور کاملا مستقیم بهم بگید لطفا...🤧😭😓

خب اون طرفم مذکر بوده خب عامو جان قربونت برم من چرا ضایع بازی در آوردی من که منظوری نداشتم بخدا قسم ولی شما چرا؟!

خب مهم نیست بیخیال...

نمیخوام واسه کسی ثابت کنم که من منظورم این نبود یا من اهل این چیزا نیستم یا مثلا خوشم نمیاد من فقط می خواستم کمکت کنم یا هر چیز دیگه ...

ولی رابطه و حرف اینا رو از کجا در آوردی بخدا...؟!😅🤣

به چپمم نیستی در حد من نیستی از خداتم باشه من دنبالت کنم یا واست کامنت بزارم نگاتم نمی کنم چه برسه عاشقت بشم مگه چی هستی کی هستی شاید واسه خودت یه چیزی باشی ولی واسه من بخدا قسم یه ذره هم ارزش نداری پیش من همین...

خب اینم از این...

من انقدر توی زندگیم مشکل دارم که حال و حوصله حرف زدن و ثابت کردن و دقت کردن به این چیزا رو ندارم عامو برو بیخیال این چیزا شو شما واسه خودتون یه چیزی هستی واسه من هیچی ...

بجای این کارا برو بشین فکر آیندت باش...

فکر کاری انجام ندادت باش...

فکر ازدواجت باش که کسی نگاتم نمی کنه...🤣😅

بشین گرفتاری هااات رو حل کن...

مردم رو قضاوت نکن ...

خب...

من از این به بعد فقط بلاک  میکنممم...

مهمم نیست...

فقط اینو بهت بگم دل آدم خر که نیست میدونه کی با کیه...؟!

ازت خواهش میکنم ضایع بازی در نیار جلو ملت ویرگول زشته...

😅😅

خب ...

جدا از این فرد...

یه جاهاش رو با همه بودم...

یعنی یه افرادی که تازه اومدن منو دنبال کردن چون آشنایی ندارن باهام چیزی نمیگن فعلا...

بقیه یه بار از یه طریقی یجورایی یه چیزایی گفتن که من فقط انداختم پشت گوش گفتم بیخیال شو نیلوفر همین...😊🙃

ولی اشکال نداره...

منم هدفم نوشتنه و حال خوب خودم...

و خاالی شدن دلم راحتی قلبم...

ولی دیگه خیلی فشاری شدم اونقدر که نگم...

خب...

این قضیه کلا مال یک سال قبله یا هم شاید زودتر دقیق نمیدونم...

بزار برم چک کنم ببینم مال کی بوده کل کامنت هام هستش بخدا...

بعد تک تک پست های اون طرفم هست...

که بعدش اومد هی نوشت که فلانی ها تلاش کردن با من باشن...😅🤣

بعدش گفتم شاید قضاوت من بد بوده ولی هی پست نوشت هی گفت تابلو بود با من بود فقط مونده بود بگه نوشتن نوعی دوست داشتن است عزیز من خیلی خوشحالم که در برابر پیشنهاد های عاشقانه تو مقاومت کردم...🤣😅😅😅😅😅🤣🤣

خدااایااااا بهم صبر بده ...

استغفرالله...

پناه بر خدا...

دارم دیوانه میشم...

خب که چییییی؟!

حیف ذهنم نکرده درگیری یکسری احمق ها بکنمش...

بابا بیخیال ...

من فکر حل مشکلات زندگی هستم...

امیدوارم که بتونم حلشون کنم اونم تنهایی...

خب همین دیگه...

می خواستم یه پست با حال بنویسم ولیییی باز نشد...

خب سعی میکنم که سر اولین فرصت بنویسم و پست کنم...

خب با آرزوی موفقیت و سلامتی برای تک تک شما ها...🩵🥰

تا پست بعدی خدانگهداااارر...

ویرگولمشکلات زندگی
۳۷
۲۴
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید