♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

نیسان آبی...(1)

خخخ
خخخ


بنام خدا ...

با سلااام به همه عزیزان ویرگول...

نیسان آبی ...خخخ
امروز از نیسان  آبی میخوام بگم بهتون با اینکه من دخالتی توو این قضیه نداشتم بقیه بودن...
ولی خب تهش پای منم اومد وسط اون قضیه...

من همیشه خداااا دیر میرم مدرسه که بابام مقصرشه نه من ...

من هررر روز باااید کارت ورود به کلاس میگرفتم خب...

پنج نفر از بچها که منم همیشه باهاشون بودم ولی صبح ها که دیر می رفتم نبودم باهاشون ...

خب از قضیه و برنامه شون میدونستم و با خبر بودم که پول میاریم میریم خرید واسه روز بعدی که اردو داشتیم اونم قرارمون واسه خرید زنگ آخر بودش بعد از تعطیلی...

ایناااا منتظر من نموند صبر نکردن همون اول صبح کیف هاشون رو میزارن کلاس و میرن خرید ...
آقااا خرید می کنن و کنار آموزش پرورش میرن توو بانک پول نقدی بگیرن که از دور یه زنی رو میبینن خب یکی شون  میگه بچهااا بخداا مدیر مون داره میاد یه ماشین نیسان آبی اونجا بوده میوه می فروخته سر جاده آقا همه شون میرن پشت ماشین نیسان آبی می خوابن اونجا پنهان میشن..
مدیرمون اینا رو قششششنگ تماشاشون میکنه اونطرف خیابون وایساده منتظر شون چند دقیقه صبر کرده دیده نه والا پشت نیسان غیبشون زده میگه نکنه یهو ماشینع حرکت کنه بچها رو زیر کنه ...خخخ

خلاصه اینا از زیر ماشین نگاش می کنن که بره میبینه که داره میاد اینا میگن بچهااا چی بگیم ؟؟!!!

یکی شون گریه می کنه میگه مامانم منو میکشه اگه متوجه این کارم بشه میگه تروخدا شما ها برید من میرم کلا زیر ماشین می خوابم شما ها که رفتید فقط در حیاط رو باز بزارید...خخخ
خلاصه مدیر میاد میگه چه قلطی می کنید ؟!
اینا خندشون میگیره میگن که ما پول نقدی لازم داشتیم اومدیم بگیرم همین...
اینم عصبی میشه میگه خب تکلیف تون رو روشن خواهم کرد الان تک به تک زنگ پدر هاتون میزنم نه مادر چون مادر هاتون پشتتون رو میگیرن ولی باباهاتوت دهنتون رو سرویس میکنه...خخخخ
‌راستم می گفت والا...

یکی از بچهااا اسمش  فیروزه هستش فامیلش هم مثل من محمدی هست...
بهش میگه صبحی با کی اومدی مدرسه ؟!
میگه همراه داداشم...
میگه شماره داداشت رو لطفا بگو...
فیروزه خانوم هم میگه...
زنگ میزنه جواب میده میگه سلام اقای محمدی صبح بخیر شما داداش فیروزه هستید درسته؟!
میگه بله بفرمایید...خخ
میگه صبح خواهرت رو کجا پیاده کردی؟!
پسره میترسه میگه دقیقا دم در مدرسه پیادش میکنم داخل که رفت دیگه میام خونه خودم تا خیالمم راحت بشه...
میگه ولی صبح من فیروزه رو با چند از بچها از رو به روی آموزش پرورش پشت ماشین نیسان ابی آورومش ...
گفته به پدر و مادرت بگو مواظب دخترشون باشن که در راه خراب نرن خدانگهدار...

آقا فیروزه احمق میترسه مث حیوون میگه برم خونه چیییییییی جواب بدم خداایااا!؟خخخ
وقتی میره خونه میگه مامان سلام در جواب میشنوه که زهرمااار و سلام ... سلام بخوره توو سرت ...خخخخخ
میگه مامان مامان اروم باش بخدا اون نیلوفر بوده اشتباهی شماره رو پرونده آوردن بیرون زنگ داداشی زدن ...
چون همیشه خدا معلم ها و بچها مدیر معاون منو فیروزه رو اشتباه میگیرن...
خانواده شم قبول میکنن میگن نیلوفری که چند ساله باهاشی همچین دختری نبوده والا الان چرا بد شده؟؟!خخخ
خاااک توو سر فیروزه...خخخخ.

بعدش اومده با کلی ذوق میگه نیلو خدا سایت رو کم نکنه از سرم با وجود تو بود که دیروز نجات پیدا کردم از دست خانواده م ...

همه اینا رو برام تعریف کرد و من ناراحت شدم گفتم قطعا در مورد من چیزای بدی فکر کردن خانواده ش...
و اینکه با خودم فکر کردم گفتم اینو اگه الان جلوش رو نگیرم فردا میره یه کار اشتباه بزرگ دیگه هم انجام میده میگه آقا نیلوفر بود من که نبودم با اینکه من روحمم خبر نداره والا...
خلاصه گفتم ببین تو غلط خیلی زیادی کردی اسم منو بد در کردی و من الان میرم با جزئیات میگم به مدیر ...
گفتم نگا دوستی مون سر جای خودش جدی بودنمون هم سر جای خودش گفت نه تروخداااا...
گفتم باشه ولی بااار آخرت باشه ...
دیدم نه والا باااز تکرار کرد و اون قصدش با من دوستی نبود دشمنی بود ...
کار بعدیش رو توو  پست بعدی خواهم نوشت که چقدررر زشت بوده ...
بچها می خوام اینو بگم که گول ظاهر هر کسیو نخورید توو دوستی هاتون دقت کنید خب من تنهاااا مشکلم توو زندگی اینه که چون خیلی مثلا ساده و راستگو و رو راستم با همه یعنی همه آدم های زندگیم رو مثل خودم فکر میکنم این بزرگترین اشتباه من توو زندگیم هست ...
ولی اون مثل خودم نبود ...
همه رو مثل خودتون خوب فکر نکنید چون بعضی از ادم های زندگیمون درس هایی بهمون میدن که خیلی از اون ادما هم بدم نمیاد چون میشن تجربه برامون و دیگه بعد هر تجربه ای قوی تر میشیم و یه ذره بیشتر رشد میکنم ...
و در ارتباط بعدی بیشتر دقت میکنم...

بعلهههه سریع اعتماد نکنید به هرررر کسی ...
خلاصه منتظر یکی از کارهای دیگه این دختر باشید هرر وقت فرصت کنم می نویسم براتون...
خدانگهدار...

26...
اسفند...

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید