ویرگول
ورودثبت نام
سکوت بارانی
سکوت بارانیزنی تحصیل کرده، مستقل که تنهایی بین صیر و سوختن ایستاده است..
سکوت بارانی
سکوت بارانی
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

ایستگاه آخر

یک‌جایی در میانه راه، ناگهان متوجه می‌شوی که «زندگی» برای تو به پایان رسیده است، در حالی که «عمر» همچنان با لجاجت ادامه دارد. این هولناک‌ترین تضادی است که یک انسان می‌تواند تجربه کند: راه رفتن، حرف زدن و نفس کشیدن، در حالی که قصه‌ات خیلی وقت پیش تمام شده است.

‌

عجیب است... وقتی از مرزِ تمام شدن می‌گذری، به یک جور «امنیتِ دردناک» می‌رسی. از آنجا به بعد، دیگر هیچ‌چیز غافلگیرت نمی‌کند.

نه تلخیِ یک خیانت، نه سردیِ یک نگاه، و نه حتی خبرهای ناگواری که روزی لرزه بر اندامت می‌انداخت. وقتی بدترین اتفاقی که می‌توانست بیفتد (یعنی تمام شدنِ زندگی درونت) رخ داده است، دیگر سایرِ اتفاقات شبیه شوخی‌های بی‌مزه‌ای به نظر می‌رسند.

‌

دیگر زیر خاکسترِ صبرِ من، شعله‌ای برای ترسیدن نمانده است. من به بلوغی رسیده‌ام که در آن، سکوت دیگر نشانه رضایت نیست؛ بلکه نشانه این است که دیگر چیزی در این دنیا آنقدر ارزش ندارد که بخواهم به خاطرش واژه‌ای خرج کنم.

‌

من در وقتِ اضافه‌یِ تقویمم نشسته‌ام، چای می‌نوشم و به دنیایی نگاه می‌کنم که دیگر هیچ راهی برای شگفت‌زده کردن من ندارد. وقتی از درون تمام می‌شوی، تازه می‌فهمی چقدر آزاد بودی و نمی‌دانستی... آزادیِ تلخی که نامش «بی‌توقعی از سرنوشت» است.

زندگی
۹
۲
سکوت بارانی
سکوت بارانی
زنی تحصیل کرده، مستقل که تنهایی بین صیر و سوختن ایستاده است..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید