
در دل هر انسان، جایی هست که احساس میکند نیاز به یک حامی دارد. همه ما در زندگی خود، لحظاتی داریم که احساس میکنیم تنها هستیم، که شاید هیچکس نمیفهمد، که در پیچ و خم مشکلات و سختیها گم میشویم و دلمان میخواهد کسی باشد که در کنارش آرامش پیدا کنیم. همان حامیای که در زمانهای سخت، دستمان را بگیرد و بگوید: "من با تو هستم."
همه ما به نوعی، همیشه در جستوجوی یک سنگ صبور هستیم، کسی که راز دلمان را بشنود، کسی که در شادیها و غمها در کنارمان باشد و در لحظاتی که دلمان شکسته، امیدی دوباره به قلبمان بدمد. اما در زندگی، گاهی این حامیها را پیدا نمیکنیم. گاهی همه به دنبال خودشان هستند، همه درگیر دغدغههای خودشان، و آن وقت است که احساس میکنیم دنیا بر دوشمان سنگینی میکند. احساس تنهایی و فقر عاطفی، ما را در چنبره میگیرد.
من خودم همیشه در جستوجوی چنین حامیای بودم. در کنار همه دوستان و آشنایان، هیچگاه نتواستم کسی را پیدا کنم که بتواند در سختترین لحظات زندگیام کنارم باشد. فقیر بودم، فقیر از نظر مالی و عاطفی. خیلیها از من دوری میکردند، چون نمیخواستند درگیر مشکلات من بشوند. در دلم همیشه حسرت یک برادر بزرگتر بود که از او یاد بگیرم، که در کنار من باشد، که گاهی مرا لوس کند، گاهی با من دعوا کند، گاهی به من ناز کند و حتی گاهی مرا کتک بزند. اما به هر حال، همیشه در دلم آرزو داشتم که کسی باشد که بگوید: "من کنارت هستم، تو را در هیچ شرایطی تنها نمیگذارم."
این خلا در زندگیام همیشه به چشم میآمد، تا اینکه روزی، در بدترین شرایط، ضامن من را صدا کرد. گفت: "بیا، پسر. بیا پیش من. خودم حامیات میشوم. دستت را میگیرم و با هم جلو میرویم. اما باید بدانی که وقتی دست من را گرفتی، باید از خیلی چیزها بگذری، باید از نگاهها و نظرات مردم چشمپوشی کنی و تنها به من اعتماد کنی."
من، که به این شرایط عادت کرده بودم، با تمام وجود گفتم: "چشم." و آن لحظه بود که در دل خود تلنگری عظیم احساس کردم. وای بر من که در جستوجوی مهر دیگران بودم و هیچگاه به این فکر نکرده بودم که مهر اصلی و حمایت واقعی همیشه در کنار من بوده است.
بلافاصله پس از آن تصمیم، به حرم امام رضا (ع) رفتم. وقتی پایم به صحن حرمش رسید، انگار زمان برایم متوقف شد. نگاه من به گنبد طلا دوخته شد، و قلبم به لرزه افتاد. لحظهای را که در آن ایستاده بودم، هیچگاه فراموش نمیکنم. به سمت ایوان طلا رفتم و احساس کردم که تشنهتر از همیشهام. چشمم به آب در دست یار افتاد. "آب خوردن از دست یار چه لذتی دارد!" این لحظه، نه فقط جسمم، بلکه روحم نیز سیراب شد. انگار وارد بهشتی از آرامش شده بودم. دیگر هیچ غم و رنجی نداشتم.
همان لحظه بود که حس کردم دوباره متولد شدهام. افکارم، باورهایم، احساساتم، همه چیز دگرگون شده بود. انگار کسی، مرا از نو ساخته بود. دیگر آن خلا وجود نداشت. از آن روز، من مصممتر و قویتر از همیشه قدم برداشتم. دیگر آن پسر سرگردان نبودم، دیگر از گذشتهام هراس نداشتم. از آن روز، هر وقت که دچار تردید و شک شدم، صدای امام رضا (ع) در گوشم میپیچید: "بلند شو، من با تو هستم."
و من، با نوری که در قلبم روشن شده بود، به راه خود ادامه دادم
در حرم تو دوباره جان گرفتم،
با نور عشق تو، ایمان گرفتم.
...
ارادتمند،
رحمتالله محمدی