
در پی نور، فانوس را خاموش میکنند...
نیمهشبها، آنانی که در میزنند و دم از یاری میزنند،
باورشان مکن...
نه دلشان به اندیشه میارزد، نه نوری که میجویند.
نور دلت را پنهان کن پشت پنجرهی خانهات،
که اگر بیایند، ربایند و خاموشش کنند.
اگر به صدای قلبشان گوش دهند،
نیازی نیست که پروانه شوند و گرد شمعی بچرخند.
میشود کرم خاکی بود؛
در دل تاریکی درخشید،
هرچند که خود، غرق در همان تاریکیست.
جهان، جهانیست برای کرمها،
نه شمعی در آن هست، نه پروانهای...
نه یاری هست که از فراقش بنالند،
نه وصالی که از شوقش بخندند.
نه رنگی هست،
نه نیرنگی...
نه وفایی هست،
نه بیوفایی...
و درست همینجاست که میشود گفت:
«یک دست، صدا دارد.»
نور، از دل من است؛
و هیچ ربایندهای در این جهان،
توان گرفتنش را ندارد.
از دل رحمت