
سعدی شیرازی، شاعر و نویسندهای توانا و فرزانهای خردمند و کمنظیر است که در انواع علوم عصر خود و از جمله: حکومت، مدیریت، سیاست و جامعهشناسی و... متبحّر و صاحبنظر و نظریهپرداز است او استادی است که قادر بوده است با استفاده اطلاعات وسیع علمی و تاریخی و نیز تجربیات گرانقدر خود، حکمت و معارف روزگارشان را در قالب مواعظ، داستانها و تمثیلهای آموزنده ریخته و آنها را به زبانی ساده و شیرین، بیان کند. یکی از موضوعاتی که در آثار سعدی اعم از "گلستان"، "بوستان"، "دیوان اشعار" و "رساله نصیحه الملوک" به چشم میخورد؛ توصیههای این ادیب فرهیخته در باره موضوع " جنگوصلح " و مدیریت امور نظامی در زمان جنگوصلح است؛ موضوعی که در ذیل به آن پرداخته شده است.
سعدی لشگری و نظامی نبوده است، امّا مانند یک کارشناس نظامی در امور جنگی و نظامی و مدیریت جنگ و صلح اظهارنظر کرده است و سخنان ارزشمندی در این باره گفته است: سعدی معتقد است که جامعه هرچند که کمال مطلوب و آرمانی باشد همواره دشمنانی خواهد داشت. ولی یک مدینهی فاضله در همان حال که با دشمنی سروکار دارد یا در حال جنگ است، باید همواره توسط برخی اصول اخلاقی هدایت شود. اولازهمه، یک حکومت آرمانی کار تجاوز و تخطّی را - ولو بر ضد کشور دشمن - آغاز نمیکند و سپاهیان خود را در معرض خطرات ناخواسته قرار نمیدهد. بهکاربردن تدبیر سیاسی به استعمال زور رجحان دارد. صلح همواره باید بر جنگ مقدم باشد. باید در آغاز برای غلبه بر دشمن اقدامات اخلاقی و مادی به کاربرد ولی زمانی که همه کوششهای صلحجویانه به جایی نرسید، جنگ و خصومت را ممکن است آخرین چاره دانست. بااینهمه، سعدی تأکید میورزد حتی زمانی هم که جنگ آغاز گشت باید «در صلح» را باز نگاه داشت و هیچ فرصت صلحآمیز را از دست نداد، زیرا صلح بسی از جنگ بهتر است.
همینطور در مواجهه دشمن نباید نیرو و آمادگی و تجهیزات او را سهل بگیریم. دشمن دشمن است. خواه بزرگ باشد و خواه کوچک. باید همیشه بر ضدّ او آمادهی پیکار باشیم. بنابراین نباید هیچگونه رازی به دست او بیفتد، هرچند کوچک و بیمقدار باشد، همینطور نباید سخن نامعقولی در حق دشمن گفته آید. سعدی الحاح میکند که همواره باید بهجای حس انتقام، انسانیت عامل راهنمای اعمال و افعال ما حتی در جنگ باشد.
هم در جنگ و هم در صلح، ما باید به نیروی نظامی خود متکی باشیم. نیروهایی که جان خویش را بر کف نهادهاند تا ما را زنده نگاه دارند؛ بنابراین، بهترین کاری که جامعه میتواند در حق سربازان دلیر خود انجام دهد این است که آنان را از اضطراب مادی و اقتصادی فارغالبال سازد. سربازی که در غم نان خود یا فشار فاقهی خانواده خویش باشد، نمیتواند با دشمن شجاعانه بجنگد. حکومت باید خزانه را ببخشد تا سپاهی نیز جان خود را.
سعدی میگوید سپاهیانی که به مقامات مهمی گمارده شدهاند باید بهمراتب بالاتری ارتقا یابند و پاداش شایسته بگیرند تا اینکه همیشه آماده باشند برای کشور خود شاهد مرگ را در آغوش کشند.
دلاور که باری تهور نمود
بباید به مقدارش اندر فزود..
1ـ لزوم تربيت نيروي نظامي و حفظ آمادگي آنان جهت حفظ كشور
«دو تن پرور اي شاه كشور گشاي
يكي اهل رزم و دگر اهل راي»
2ـ تأمين احتياجات نيروهاي نظامي كشور:
«سپاهي در آسودگي خوش بدار
كه در حالت سختي آيد به كار»
3ـ ترجيح صلح بر جنگ و بذل مال بر ريختن خون:
«تا دفع مضرت دشمن به نعمت ميتوان كرد، خصومت روا نباشد كه خون از مال شريفترست...»
4ـ جنگ آخرين حربه است. (السيف آخر الحيل):
اگر تدبير، سياست و بذل مال مانع از جنگ نگرديد آنگاه به شمشير دست بردن حلالست.
«چو دست از همه حيلتت در گسست
حلال است بردن به شمشير دست»
5ـ دقت در انتصاب فرماندههان:
«رعيت نوازي و سرلشكري
نه كاريست بازيچه و سرسري»
6ـ حفظ اسرار نظامي:
«منه در ميان راز با هر كسي
كه جاسوس همكاسه ديدم بسي»
«سكندر كه با شرقيان حرب داشت
در خيمه گويند در غرب داشت»
7ـ آميختن جنگ و سياست با هم:
«چو شمشير پيكار برداشتي
نگه دار پنهان ره آشتي»
«كه لشكر شكوفان مغفر شكاف
نهان صلح جستند و پيدا مصاف»
8ـ مجازات فراريان از جنگ:
«يكي را كه ديدي تو در جنگ پشت
بكشگر عدو در مصافش نكشت»
چو جنگ آوري با كسي بر ستيز
كه از وي گزيرت بود يا گريز
***
آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري
كانكه جنگ آرد بخون خويش بازي ميكند
روز ميدان و آنكه بگريزد به خون لشكري
****
همان به كه لشكر به جان پروري
كه سلطان به لشكر كند سروري
***
پادشاهي كو روا دارد ستم بر زير دست
دوستدارش روز سختي دشمن زور آورست
با رعيت صلح كن و از جنگ خصم ايمن نشين
زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكرست
***
يكي از پادشاهان پيشين در رعايت مملكت سستي كردي و لشكر به سختي داشتي لاجرمدشمني صعب روي نهاد همه پشت بدادند.
چو دارند گنج از سپاهي دريغ
دريغ آيدش دست بردن به تيغ
يكي را از آنان كه غدر كردند؛ با من دم دوستي بود. ملامت كردم و گفتم دونست و بيسپاس و سفلهو ناحق شناس كه به اندك تغيرحال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سالها درنوردد گفت ار بهكرم معذور داري شايد، كه اسبم در اين واقعه بي جو بود و نمد زين به گرو و سلطان كه به زر به سپاهيبخيلي كند با او به جان جوانمردي نتوان كرد.
زر بده مرد سپاهي را تا سر بنهد
و گرش زر ندهي سر بنهد در عالم
***
چه خوش گفت بكتاش با خيلتاش
چو دشمن خراشيدي ايمن مباش
***
پشه چو پر شد بزند پيل را با
همه تندي و صلابت كه اوست
مورچگان را چو بود اتفاق
شير ژيان را بدرانند پوست
***
هركه با دشمنان صلح ميكند سر آزار دوستان دارد.
بشوي اي خردمند از آن دوست دست
كه با دشمنانت بود هم نشست
با مردم سهل خوي دشخوار مگوي
با آنكه در صلح زند جنگ مجوي
***
تا كه به زر برميآيد جان در خطر افكندن نشايد.
***
چو دست از همه حيلتي در گسست
حلالست بردن به شمشير دست
بر عجز دشمن رحمت مكن كه اگر قادر شود بر تو نبخشايد.
***
بر سر ملك مباد آن ملك فرمانده
كه خدا را نبود بندهي فرمانبردار
***
چو بيني در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش و گرجمع شوند از پريشاني انديشه كن.
برو با دوستان آسوده بنشين
چو بيني در ميان دشمنان جنگ
وگرنه بيني كه با هم يك زبان اند
كمان را زه كن و بر باره بر سنگ
دشمن چو از همه حيلتي فروماند سلسله دوستي بجنباند پس آنگه به دوستي كارهايي كند كه هيچدشمن نتواند.سرمار به دست دشمن بكوب كه از احدي الحسنين خالي نباشد اگر اين غالب آمد ماركشتي و گرآن، از دشمن رستي.
به روز معركه ايمن مشو زخصم ضعيف
كه مغز شير برآرد چو دل زجان برداشت
***
تنت زورمندست و لشكر گران
وليكن در اقليم دشمن مران
كه وي بر حصاري گريزد بلند
رسد كشوري بيگنه را گزند
***
سپاهي كه خوشدل نباشد زشاه
ندارد حدود ولايت نگاه
***
چوشايد گرفتن به نرمي ديار
به پيكار خون از مشامي ميار
به مردي كه ملك سراسر زمين
نيرزد كه خوني چكد بر زمين...
چو بر دشمني باشدت دسترس
مرنجانش كو را همين غصه بس
عدو زنده سرگشته پيرامنت
به از خون او كشته در گردنت
***
همي تا برآيد به تدبير كار
مداراي دشمن به از كارزار
چو نتوان عدو را به قوت شكست
به نعمت ببايد در فتنه بست...
به تدبير رستم درآيد به بند
كه اسفنديارش نجست از كمند
عدو را به فرصت توان كند پوست
پس او را مدارا چنان كن كه دوست
حذر كن زپيكار كمتر كسي
كه از قطره سيلاب ديدم بسي...
مزن با سپاهي زخود بيشتر
كه نتوان زد انگشت بر نيشتر ...
وگر پيل زوري و گر شير جنگ
به نزديك من صلح بهتر كه جنگ
چو دست از همه حيلتي در گسست
حلالست بردن به شمشير دست
اگر صلح خواهد عدو سر مپيچ
وگر جنگ جويد عنان بر مپيچ
كه گر وي ببندد در كارزار
ترا قدر و هيبت شود يك هزار
ور او پاي جنگ آورد در ركاب
نخواهدبه حشر از تو داور حساب...
***
بينديش در قلب هيجا مفر
چه داني كه زانِ كه باشد ظفر
چو بيني كه لشكر زهم دست داد
به تنها مده جان شيرين به باد
اگر بركناري به رفتن بكوش
وگر در ميان لبس دشمن بپوش
وگر خود هزاري و دشمن دويست
چو شب شد در اقليم دشمن مأيست
شب تيره پنجه سوار از كمين
چو پانصد به هيبت بدرد زمين
چو خواهي بريدن به شب راهها
حذر كن نخست از كمين گاهها
ميان دو لشكر چو يك روز راه
بماند، بزن خيمه بر جايگاه
گر او پيشدستي كند غم مدار
ور افراسيابست مغزش برآر
نداني كه لشكر چو يك روزه راند
سر پنجهي زورمندش نماند
تو آسوده بر لشكر مانده زن
كه نادان ستم كرد بر خويشتن
چو دشمن شكستي بيفكن علم
كه بازش نيايد جراحت به هم
بسي در قفاي هزيمت مران
نبايد كه دور افتي از ياوران
هوا بيني از گرد هيجا چو ميغ
بگيرند گردت به زوبين و تيغ
به دنبال غارت نراند سپاه
كه خالي بماند پس پشت شاه
سپه را نگهباني شهريار
به از جنگ در حلقهي كارزار
***
دلاور كه باري تهور نمود
ببايد به مقدارش اندر فزود
كه بار دگر دل نهد بر هلاك
ندارد زپيكار يأجوج باك
سپاهي در آسودگي خوش بدار
كه در حالت سختي آيد به كار
سپاهي كه كارش نباشد به برگ
چرا دل نهد روز هيجا به مرگ
كنون دست مردان جنگي ببوس
نه آنگه كه دشمن فرو كوفت كوس
نواحي مُلك از كف بدسگال
به لشكر نگهدار و لشكر به مال
مَلِك را بود بر عدو دست چير
چو لشكر دل آسوده باشند و سير
بهاي سرخويشتن ميخورد
نه انصاف باشد كه سختي برد
چو دارند گنج از سپاهي دريغ
دريغ آيدش دست بردن به تيغ
چه مردي كند در صف كارزار
كه دستش تهي باشد و كار، زار
****
گرت مملكت بايد آراسته
مده كار معظم به نوخاسته
سپه را مكن پيشرو جز كسي
كه در جنگ ها بوده باشد بسي
به خردان مفرماي كار درشت
كه سندان نشايد شكستن بهمشت
رعيت نوازي و سرلشكري
نه كاريست بازيچه و سرسري
نخواهي كه ضايع شود روزگار
به ناكار ديده مفرماي كار
***
يكي را كه ديدي تو در جنگ پشت
بكش گر عدو در مصافش نكشت
مخنث به از مرد شمشير زن
كه روز وغا سر بتابد چو زن
چه خوش گفت گرگين به فرزند خويش
چو قربان پيكار بربست و كيش
اگر چون زنان جست خواهي گريز
مرو آب مردان جنگي مريز
سواري كه درجنگ بنمود پشت
نه خود را كه نام آوران را بكشت
شجاعت نيايد مگر زان دويار
كه افتند در حلقهي كارزار
دو همجنس همسفرهي همزبان
بكوشند در قلب هيجا به جان
كه ننگ آيدش رفتن از پيش تير
برادر به چنگال دشمن اسير
چو بيني كه ياران نباشند يار
هزيمت زميدان غنيمت شمار
***
دو تن پرور اي شاه كشور گشاي
يكي اهل رزم و دگر اهل راي
زنام آوران گوي دولت برند
كه دانا و شمشير زن پرورند...
***
نگويم زجنگ بدانديش ترس
در آوازهي صلح ازو بيش ترس
بسا كس به روز آيت صلح خواند
چو شب شد سپه بر سر خفته راند
زره پوش خسبند مرد اوژنان
كه بستر بود خوابگاه زنان
به خيمه درون مرد شمشير زن
برهنه نخسبد چو در خانه زن
ببايد نهان جنگ را ساختن
كه دشمن نهان آورد تاختن
حذر، كار مردان كار آگهست
يزك، سدّ روئين لشكر گهست
***
ميان دو بد خواه كوتاه دست
نه فرزانگي باشد ايمن نشست
كه گر هر دو با هم سگالند راز
شود دست كوتاه ايشان دراز
يكي را به نيرنگ مشغول دار
دگر را برآور زهستي دمار
اگر دشمني پيش گيرد ستيز
به شمشير تدبير خونش بريز
برو دوستي گير با دشمنش
كه زندان شود پيرهن برتنش
چو در لشكر دشمن افتد خلاف
تو بگذار شمشير خود در غلاف
چو گرگان پسندند برهم گزند
برآسايد اندر ميان گوسفند
چو دشمن به دشمن بود مشتغل
تو با دوست بنشين به آرام دل
***
چوشمشير پيكار برداشتي
نگه دار پنهان ره آشتي
كه لشكر شكوفان مغفر شكاف
نهان صلح جستند و پيدا مصاف
دل مرد ميدان نهاني بجوي
كه باشد كه در پايت افتد چو گوي
چو سالاري از دشمن افتد به چنگ
بكشتن درش كرد بايد درنگ
كه افتد كزين نيمه هم سروري
بماند گرفتار در چنبري
اگر كشتي اين بندي ريش را
نبيني دگر بندي خويش را
نترسد كه دورانش بندي كند
كه بر بنديان زورمندي كند
كسي بنديان را بود دستگير
كه خود بوده باشد به بندي اسير
اگر سر نهد بر خطت سروري
چو نيكش بداري، نهد ديگري
اگر خفيه ده دل بدست آوري
از آن به كه صد ره شبيخون بري
***
چو بركندي از دست دشمن ديار
رعيت به سامان تراز وي بدار
كه گر باز كوبد در كازار
برآرند عام از دماغش دمار
و گر شهريان را رساني گزند
در شهر بر روي دشمن مبند
مگو دشمن تيغ زن بر درست
كه انباز دشمن به شهر اندرست
به تدبير جنگ بدانديش كوش
مصالح بينديش و نيت بپوش
منه در ميان راز با هركسي
كه جاسوس همكاسه ديدم بسي
سكندر كه با شرقيان حرب داشت
در خيمه گويند در غرب داشت
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افكند و از راست شد
اگر جز تو داند كه عزم تو چيست
بر آن راي و دانش ببايد گريست...
به بازو توانا نباشد سپاه
برو همت از ناتوانان بخواه
دعاي ضعيفان اميدوار
زبازوي مردي به آيد به كار
هرآنك استعانت به درويش برد
اگر بر فريدون زد، از پيش برد
***
علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد
دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
وگرنه سيل چو بگرفت سد نشايد ساخت
***
لشكريان را نكو دارد و به انواع ملاطفت دل به دست آرد كه دشمنان در دشمني متفقند تا دوستاندر دوستي مختلف نباشند.
سپاهي كه از صف كارزار از دشمن بگريزد ببايد كشت كه خونبهاي خود به سلف خورده است.سپاهي را كه سلطان نان ميدهد بهاي جان ميدهد پس اگر بگريزد خونش شايد كه بريزند.
***
تا دفع مضرّت دشمن به نعمت ميتوان كرد، خصومت روا نباشد، كه خون از مال شريف ترست، وعرب گويد السيّف آخِرُالحِيَل. يعني مصاف وقتي روا باشد كه تدبير ديگر نماند. به هزيمت پشت دادنبه كه با شمشير مشت زدن.
***
دشمن به دشمن برانگيزتا هرطرف غالب شوند فتح از آن تو باشد.
***
پيوسته چنان نشينكه گويي دشمن بر درست، تا اگر ناگاهي بدرآيد ناساخته نباشي.