ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

اتحادیه کالمار

اتحادیهٔ کالمار حاصل شرایط پیچیدهٔ سیاسی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی اسکاندیناوی در اواخر قرن چهاردهم میلادی بود. در این دوره، سه پادشاهی دانمارک، نروژ و سوئد با مشکلات مشترکی روبه‌رو بودند: کاهش جمعیت پس از طاعون سیاه، فشار اقتصادی ناشی از رکود کشاورزی و تجارت، و تهدید فزایندهٔ قدرت‌های آلمانی، به‌ویژه اتحادیهٔ هانزایی که نفوذ عمیقی بر بنادر و تجارت دریای بالتیک داشت. اشراف محلی نیز در هر سه قلمرو قدرت زیادی یافته بودند و پادشاهی‌های ضعیف و متفرق را با بحران مشروعیت و ناتوانی در ادارهٔ مؤثر مواجه کرده بودند.

در این بستر، مارگارت یکم، ملکهٔ دانمارک و نروژ، به‌عنوان چهره‌ای تعیین‌کننده ظهور کرد. او پس از مرگ همسرش هاكون ششم نروژی و سپس مرگ پسرش اولاف، عملاً زمام امور دانمارک و نروژ را در دست گرفت. مارگارت با بهره‌گیری از دیپلماسی، ازدواج‌های سیاسی و استفادهٔ هوشمندانه از نارضایتی اشراف سوئدی نسبت به پادشاه وقت، آلبرشت مکلنبورگی، توانست در سوئد نیز نفوذ یابد. شکست آلبرشت و اسارت او، راه را برای اتحاد سه پادشاهی هموار کرد.

در سال ۱۳۹۷ میلادی، در شهر کالمار واقع در جنوب شرقی سوئد، نمایندگان سه پادشاهی گرد هم آمدند و اریک پومرانیایی، خواهرزادهٔ مارگارت، به‌عنوان پادشاه مشترک دانمارک، نروژ و سوئد تاج‌گذاری کرد. این رویداد به‌طور نمادین آغاز اتحادیهٔ کالمار محسوب می‌شود. هدف رسمی اتحادیه ایجاد یک ساختار واحد سلطنتی بود که بتواند در برابر تهدیدات خارجی مقاومت کند، ثبات داخلی برقرار سازد و از منافع مشترک اسکاندیناوی دفاع کند، بی‌آنکه لزوماً ساختارهای حقوقی و اداری هر پادشاهی را به‌طور کامل در هم ادغام کند.

اتحادیهٔ کالمار از نظر حقوقی یک اتحاد شخصی بود؛ یعنی هر سه پادشاهی یک پادشاه مشترک داشتند، اما قوانین، شوراها، اشراف و ساختارهای اداری هر کشور به‌صورت جداگانه حفظ می‌شد. این ویژگی از یک سو انعطاف‌پذیری ایجاد می‌کرد و از سوی دیگر بذر تعارضات آینده را می‌کاشت، زیرا توازن قدرت واقعی اغلب به نفع دانمارک، به‌ویژه کپنهاگ، سنگینی می‌کرد. پادشاه معمولاً در دانمارک اقامت داشت و منابع مالی و نظامی دانمارک نقش غالب را ایفا می‌کردند، امری که در سوئد و تا حدی در نروژ نارضایتی می‌آفرید.

در عمل، مارگارت یکم تا زمان مرگش در ۱۴۱۲، ستون اصلی ثبات اتحادیه بود. او با مهار اشراف، مدیریت دقیق منابع و پرهیز از جنگ‌های پرهزینه، اتحادیه را منسجم نگه داشت. اما پس از او، اریک پومرانیایی با چالش‌های جدی مواجه شد. سیاست‌های مالی سخت‌گیرانه، جنگ‌های طولانی با اتحادیهٔ هانزایی، و تلاش برای تمرکز قدرت سلطنتی، به‌ویژه در سوئد، مخالفت گستردهٔ اشراف و طبقات شهری را برانگیخت. شورش‌ها و مقاومت‌های محلی افزایش یافت و مفهوم «پادشاه مشترک» به‌تدریج به نماد سلطهٔ دانمارکی تعبیر شد.

در سوئد، نارضایتی به‌ویژه شدید بود. اشراف سوئدی که به خودمختاری گسترده عادت داشتند، سیاست‌های مالیاتی و انتصاب فرمانداران دانمارکی را دخالت مستقیم در امور داخلی تلقی می‌کردند. این تنش‌ها در طول قرن پانزدهم بارها به خلع یا محدود شدن قدرت پادشاه مشترک انجامید و دوره‌هایی از حاکمیت نایب‌السلطنه‌های سوئدی شکل گرفت. در نروژ، وضعیت متفاوت بود؛ این پادشاهی از پیش جمعیت و قدرت اقتصادی کمتری داشت و به‌تدریج در ساختار اتحادیه به حاشیه رانده شد، تا جایی که نقش سیاسی مستقل آن رو به زوال رفت.

در اوایل قرن شانزدهم، تنش‌ها به نقطهٔ انفجار رسید. کریستیان دوم دانمارکی تلاش کرد با زور نظامی و سرکوب سیاسی، اقتدار سلطنت مشترک را در سوئد بازگرداند. او در سال ۱۵۲۰ وارد استکهلم شد و پس از تاج‌گذاری، رویدادی را رقم زد که بعدها به «حمام خون استکهلم» شهرت یافت؛ اعدام گستردهٔ اشراف و مخالفان سوئدی که به‌جای تثبیت قدرت، نفرت عمومی را تشدید کرد. این واقعه نقطهٔ عطفی در فروپاشی عملی اتحادیه بود.

قیام سراسری سوئدی‌ها به رهبری گوستاو واسا آغاز شد و با حمایت گستردهٔ مردمی و بخشی از اشراف به پیروزی انجامید. در سال ۱۵۲۳، گوستاو واسا به‌عنوان پادشاه سوئد انتخاب شد و خروج رسمی سوئد از اتحادیهٔ کالمار را اعلام کرد. دانمارک و نروژ همچنان برای مدتی در اتحاد باقی ماندند، اما اتحادیهٔ سه‌گانه عملاً پایان یافت.

پیامدهای اتحادیهٔ کالمار فراتر از طول عمر رسمی آن بود. این اتحاد نشان داد که ایدهٔ وحدت اسکاندیناوی در برابر تهدیدات خارجی جذاب است، اما بدون توازن واقعی قدرت و نهادهای مشترک پایدار، دوام نمی‌آورد. در سوئد، تجربهٔ اتحادیه به شکل‌گیری هویت ملی مستقل و تقویت سلطنت متمرکز انجامید. در دانمارک، سلطنت نقش مسلط منطقه‌ای خود را حفظ کرد، و در نروژ، پیامدها بیشتر به‌صورت کاهش استقلال سیاسی و ادغام طولانی‌مدت در ساختار دانمارکی نمایان شد.

اتحادیهٔ کالمار در تاریخ شمال اروپا به‌عنوان تلاشی بزرگ برای یکپارچگی سیاسی شناخته می‌شود؛ تلاشی که نه کاملاً شکست‌خورده بود و نه کاملاً موفق، بلکه تجربه‌ای تعیین‌کننده که مسیر تحولات بعدی اسکاندیناوی را شکل داد و نشان داد وحدت سیاسی بدون رضایت و مشارکت متوازن نیروهای داخلی، حتی با اهداف مشترک، پایدار نخواهد ماند.

سوئددانمارکاسکاندیناویتاریخ
۴
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید