
نخستین جرقه جنگ در آوریل ۱۷۹۲ زده شد، زمانی که فرانسه انقلابی به اتریش اعلان جنگ داد. در این زمان، فرانسه از نظر نظامی در وضعیت نابسامانی قرار داشت؛ افسران اشرافی یا گریخته بودند یا اعدام شده بودند، ارتش با کمبود تجهیزات و بینظمی شدید روبهرو بود و روحیه سربازان شکننده به نظر میرسید. در مقابل، اتریش و پروس با ارتشهای منظم و تجربهدیده وارد میدان شدند. نیروهای ائتلاف اولیه شامل اتریش، پروس و بعدها بریتانیا، اسپانیا، جمهوری هلند، پادشاهی ساردنی، ناپل و چند دولت آلمانی بودند که هرکدام با انگیزههایی متفاوت اما هدفی مشترک، یعنی شکست انقلاب فرانسه و بازگرداندن نظم سلطنتی، وارد جنگ شدند.
تهاجم اولیه نیروهای پروس و اتریش به خاک فرانسه در تابستان ۱۷۹۲ تهدیدی جدی برای پاریس بود. بیانیه برونسویک، که در آن فرمانده پروسی تهدید کرده بود در صورت آسیب دیدن خاندان سلطنتی فرانسه، پاریس را نابود خواهد کرد، نتیجهای معکوس داشت و موجی از خشم انقلابی به راه انداخت. این فضا به بسیج عمومی و رادیکالتر شدن انقلاب انجامید. نقطه عطف نخست جنگ نبرد والمی در سپتامبر ۱۷۹۲ بود؛ جایی که ارتش فرانسه، متشکل از داوطلبان انقلابی، توانست پیشروی ارتش پروس را متوقف کند. این نبرد از نظر نظامی شاید محدود بود، اما از نظر روانی اهمیتی عظیم داشت، زیرا برای نخستینبار ارتش انقلابی فرانسه در برابر ارتشهای سلطنتی اروپا ایستاد و پیروز شد.
پس از والمی، فرانسه از حالت تدافعی خارج شد و به سرعت وارد فاز تهاجمی گردید. در سالهای ۱۷۹۲ و ۱۷۹۳ نیروهای فرانسوی بلژیک، بخشهایی از راینلند، ساووا و نیس را تصرف کردند. این پیشرویها همزمان با تحولات سیاسی داخلی فرانسه بود؛ جمهوری اعلام شد، لویی شانزدهم اعدام گردید و کشور وارد دورهای از رادیکالیسم انقلابی و «دوران وحشت» شد. فشار جنگ خارجی و شورشهای داخلی، از جمله شورش وانده، دولت انقلابی را به سمت تمرکز قدرت و بسیج کامل جامعه سوق داد. قانون «بسیج همگانی» یا لووه آن ماس، میلیونها شهروند را بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در خدمت جنگ قرار داد و برای نخستینبار مفهوم جنگ تودهای و ملی را به شکلی گسترده عملی کرد.
در سال ۱۷۹۳ وضعیت جنگ برای فرانسه بحرانی شد. بریتانیا به ائتلاف پیوست و با نیروی دریایی قدرتمند خود محاصره اقتصادی فرانسه را آغاز کرد. اسپانیا از جنوب حمله کرد و اتریش و پروس از شرق فشار آوردند. با این حال، اصلاحات سازمانی در ارتش فرانسه، ارتقای افسران بر اساس شایستگی بهجای تبار، و انگیزه ایدئولوژیک سربازان، بهتدریج موازنه را تغییر داد. فرانسه توانست حملات دشمنان را دفع کند و حتی در چند جبهه ضدحملههای موفقی انجام دهد.
سالهای ۱۷۹۴ و ۱۷۹۵ شاهد تثبیت برتری نظامی فرانسه بودند. پیروزیهای پیدرپی در بلژیک و هلند به فروپاشی جمهوری هلند و تأسیس جمهوری باتاو انجامید که متحد فرانسه شد. پروس با مشاهده وضعیت جدید و فشارهای داخلی، در ۱۷۹۵ با فرانسه صلح بازل را امضا کرد و از جنگ کناره گرفت. اسپانیا نیز در همان سال صلح کرد. این رویدادها عملاً ائتلاف نخست را از هم پاشید، هرچند بریتانیا و اتریش همچنان به جنگ ادامه دادند.
مرحله پایانی جنگ ائتلاف نخست با ظهور ناپلئون بناپارت بهعنوان یک فرمانده برجسته گره خورده است. لشکرکشی ایتالیا در سالهای ۱۷۹۶ و ۱۷۹۷، که در آن ناپلئون با ارتشی نسبتاً کوچک اما چابک، نیروهای اتریش و متحدانش را یکی پس از دیگری شکست داد، ضربه نهایی را به اتریش وارد کرد. پیروزیهای او در نبردهایی چون لودی، آرکول و ریولی نهتنها اتریش را وادار به عقبنشینی کرد، بلکه جایگاه ناپلئون را در سیاست و ارتش فرانسه تثبیت نمود.
جنگ با امضای صلح کامپو فرمیو در اکتبر ۱۷۹۷ میان فرانسه و اتریش به پایان رسید. بر اساس این صلح، اتریش حاکمیت فرانسه بر بلژیک را به رسمیت شناخت و بخشهایی از ایتالیا تحت نفوذ فرانسه قرار گرفتند. اگرچه بریتانیا همچنان با فرانسه در حال جنگ باقی ماند، اما عملاً جنگ ائتلاف نخست پایان یافته بود و فرانسه انقلابی بهعنوان قدرتی بزرگ و پیروز در اروپا شناخته شد.
اهمیت جنگ ائتلاف نخست فراتر از مرزهای زمانی آن است. این جنگ نشان داد که یک دولت مبتنی بر بسیج ملی و ایدئولوژی میتواند در برابر ائتلافی از قدرتهای سنتی پیروز شود. همچنین الگوهای جدیدی از جنگورزی، سازمان ارتش و رابطه میان سیاست و جنگ را به وجود آورد که زمینهساز جنگهای ناپلئونی و تحولات قرن نوزدهم اروپا شد. اگر بخواهیم جنگ ائتلاف نخست را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت این جنگ لحظهای بود که انقلاب فرانسه از مرحله بقا عبور کرد و به مرحله صدور قدرت و نفوذ در اروپا رسید.