
در واپسین سالهای سده پانزدهم میلادی، دوکنشین باواریا-لندسهوت در جنوب خاوری آلمان، در دستان گئورگ فون ویتلسباخ ملقب به گئورگ ثروتمند بود. او فرمانروایی آزمند و صاحب گنجینههای بزرگ بود، اما از بخت بد، هیچ فرزند پسری از او زنده نماند. یگانه وارث خونی او، دخترش الیزابت بود که در سال ۱۴۹۶ به روپرشت فون ویتلسباخ از شاخه پالاتینا، سومین پسر فیلیپ انتخابگر پالاتینا، شوهر داده شده بود. گئورگ که دلبستگی ژرفی به دختر و دامادش داشت، بر آن شد که به رغم پیمانهای دودمانی کهنسال ویتلسباخی، میراث خویش را نه به شاخه مونیخ (آلبرشت چهارم)، بلکه به الیزابت و روپرشت بسپارد. این پیمانهای، بهویژه قرارداد پاویا در سال ۱۳۲۹، تأکید داشتند که در نبود وارث مذکر، سرزمینهای یک شاخه باید به شاخه دیگر همان خاندان بازگردد. گئورگ اما در سال ۱۴۹۶، روپرشت را بهعنوان نایبالسلطنه و وارث عملی خویش منصوب کرد و اداره امور مالی و نظامی را به او سپرد. او حتی کوشید از ماکسیمیلیان یکم، امپراتور مقدس روم، تأییدی برای این جانشینی دریافت کند، اما امپراتور که گرفتار جنگها و سیاستهای بزرگتر بود، وعدههایی مبهم داد و هرگز آن را بهطور رسمی تأیید نکرد.
گئورگ ثروتمند در نخستین روز دسامبر ۱۵۰۳ در شهر لندسهوت چشم از جهان فروبست. بیدرنگ روپرشت و الیزابت خویش را دوک و دوشس باواریا-لندسهوت خواندند، پرچمهای خود را بر فراز دژها برافراشتند و خزانه عظیم گئورگ را که شامل سکههای، جواهرات و شمش های زر و سیم بود، تصرف کردند. این گنجینه افسانهای که در برجهای دژ تراوسنیتس نگهداری میشد، یکی از انگیزههای نیرومند جنگ آینده بود. از سوی دیگر، آلبرشت چهارم دوک باواریا-مونیخ، که خود را وارث قانونی بر پایه پیمانهای دودمانی میدانست، بلافاصله اعتراض کرد و از امپراتور ماکسیمیلیان خواست تا حقوقش را به رسمیت بشناسد. ماکسیمیلیان که در آن هنگام درگیر سیاستهای پهناور اروپا و بیمناک از قدرتگیری بیشازاندازه پالاتینا در جنوب آلمان بود، در آغاز کوشید میان دو طرف میانجیگری کند. در ماه مارس ۱۵۰۴، یک دیت امپراتوری در شهر آوگسبورگ برگزار شد که در آن نمایندگان روپرشت، آلبرشت و شخص امپراتور گرد آمدند. روپرشت اما سرسختانه هرگونه سازشی را رد کرد و حتی پیشنهاد تقسیم سرزمینها یا واگذاری بخشی از خزانه را نپذیرفت. او با تکیه بر حمایت پدرش فیلیپ انتخابگر پالاتینا و همچنین بوهمیاییهایی که با پول خزانه لندسهوت به خدمت گرفته بود، احساس قدرت میکرد.
شکست مذاکرات، ماکسیمیلیان را بهسوی اتحاد با آلبرشت چهارم سوق داد. در ۲۳ آوریل ۱۵۰۴، امپراتور فرمان تحریم امپراتوری (رایشسآشت) را علیه روپرشت و همسرش الیزابت صادر کرد و سپس این فرمان دامنگیر فیلیپ انتخاب گر پالاتینا و تمام یارانش نیز شد. این بدان معنا بود که آنان خارج از قانون قرار میگیرند، کسی حق پناه دادن به ایشان را ندارد و اموالشان مباح اعلام میشود. این فرمان، جنگ را رسمیت بخشید. آلبرشت چهارم و امپراتور نیروهای خود را بسیج کردند. اتحادیه شوابن نیز که مجموعهای از شهرهای آزاد امپراتوری، شوالیه ها و شاهزادگان کوچک جنوب آلمان بود و از دیرباز خصومتی با گسترش طلبی پالاتینا داشت، به این جبهه پیوست. دوک اولریش فون وورتمبرگ، لندگراف ویلهلم فون هسن و مارگراف فریدریش فون براندنبورگ-آنسباخ نیز به حمایت از امپراتور برخاستند. در جبهه مقابل، روپرشت و الیزابت جز پشتیبانی فیلیپ انتخابگر، توانستند شمار زیادی از اشراف باواریای سفلی را که از آلبرشت مونیخی بیزار بودند، با خود همراه کنند. همچنین با طلای گئورگ، سپاهی از مزدوران بوهمیایی را اجیر کردند که به سواران سیاهپوش معروف بودند؛ اینان سوارانی چابک با زرههای تیره و مسلح به نیزه و شمشیر بودند که نامشان لرزه بر اندام دهقانان میانداخت.
نخستین برخوردهای جدی در بهار ۱۵۰۴ روی داد. روپرشت با سپاه خود به سوی شرق پیشروی کرد و شهرهای مرزی آلبرشت را مورد تاخت وتاز قرار داد. در همین هنگام، فیلیپ انتخابگر از پالاتینا نیز از شمال با لشکری انبوه وارد عمل شد و در راستای رود ماین و نکار پیشروی کرد. او بسیاری از دژها و شهرهای کوچک را گشود و روستاها را به آتش کشید. اتحادیه شوابن به فرماندهی گئورگ فون فروندسبرگ جوان که بعدها پدر لندسکنشت ها نام گرفت، به مقابله شتافت. لندسکنشت ها سربازان پیاده نظام آلمانی بودند که به تقلید از سوئیسیها با نیزههای بلند و هالبرد و اندکی اسلحه گرم میجنگیدند و در این جنگ برای نخستینبار بهطور گسترده در یک منازعه داخلی آلمان به کار گرفته شدند. در نبردهای پراکنده در سرزمین وورتمبرگ و فرانکن، سپاهیان اتحادیه شوابن و سربازان پالاتینا بارها با یکدیگر گلاویز شدند. دژها یکی پس از دیگری فرو میریختند و تاکستانها و کشتزارها لگدمال سم اسبان میشدند.
در باواریای سفلی، روپرشت در آغاز کامیابیهایی به دست آورد. او شهر دگندورف را تصرف کرد و سپس به محاصره شهر براوناو پرداخت که از پایگاههای آلبرشت در مرز با اتریش بود. آلبرشت اما بهسرعت با سپاه خود از مونیخ به سوی او شتافت و در نزدیکی براوناو اردو زد. در اینجا جنگی فرسایشی درگرفت که با یورشهای شبانه، آتش زدن اردوگاهها و گلولهباران با توپهای کوچک همراه بود. جزئیات دردناکی از این درگیریها ثبت شده است: دهقانانی که برای هر دو سو آذوقه میبردند، به جرم جاسوسی به دار آویخته میشدند؛ چاههای آب را مسموم میکردند و سربازان بوهمیایی که مواجبشان به تأخیر میافتاد، روستاهای اطراف را غارت و زنان را ربودند. در ژوئن ۱۵۰۴، روپرشت ناچار به عقبنشینی به سوی لندسهوت شد. آلبرشت به دنبال او روانه گشت و شهرها و دژهای مسیر را یک به یک بازپس میگرفت. دژ تراوسنیتس که بر فراز شهر لندسهوت جای دارد و گنجینه در آن بود، به فرماندهی الیزابت آماده دفاع شد.
در تابستان ۱۵۰۴، جبهه تازهای در شمال گشوده شد. ماکسیمیلیان یکم شخصاً فرماندهی سپاهی مرکب از لندسکنشت ها، شوالیههای اتریشی و توپخانه سنگین را به دست گرفت و از اینسبروک به سوی اراضی پالاتینا و دژهای کوهستانی تیرول شمالی حرکت کرد. او که استاد جنگهای کوهستانی و محاصره بود، دژ کوفشتاین را که در دست پالاتینا بود، محاصره کرد. این دژ بر صخرهای بلند مشرف به رود این قرار داشت و تسخیرناپذیر مینمود. ماکسیمیلیان توپهای غولپیکری چون «پومر» و «وایکهوف» را با زحمت فراوان از گردنههای آلپ به آنجا رساند. گلولههای سنگی پیدرپی بر دیوارها کوبیده شدند و سرانجام در ۱۷ اکتبر ۱۵۰۴، پس از چندین هفته محاصره، شکافی بزرگ در بارو ایجاد شد و سربازان امپراتوری به درون ریختند. فرمانده دژ، هانس فون پینتسناو، تسلیم شد و ماکسیمیلیان برای عبرت دیگران، او و شماری از افسرانش را در میدان شهر گردن زد. سپس دژهای راتنبرگ و کیتسبوهل نیز یکی پس از دیگری فرو افتادند. این پیروزیها برای ماکسیمیلیان بسیار ارزشمند بود، زیرا بعدها همین اراضی را بهعنوان پاداش میانجیگری برای خود نگاه داشت.
در همین هنگام، فیلیپ انتخاب گر پالاتینا که از مرگ پسرش روپرشت در ۲۰ اوت ۱۵۰۴ بر اثر بیماری اسهال خونی (دیسانتری) در اردوگاه جنگی بهشدت متأثر بود، همچنان به جنگ ادامه میداد. روپرشت در سیسالگی درگذشت و همسرش الیزابت که در دژ تراوسنیتس بود، سوگوارانه فرماندهی را خود به دست گرفت و حاضر به تسلیم نشد. فیلیپ نیز از جانب او میجنگید. سپاه پالاتینا که اکنون تقویت شده با مزدوران بوهمیایی و به رهبری برادر روپرشت، فردریش فون پالاتینا بود، برای شکستن محاصره لندسهوت و کوبیدن آلبرشت بهسوی جنوب حرکت کرد. در دوازدهم سپتامبر ۱۵۰۴، در نزدیکی روستای ونتسنباخ در شمال رگنسبورگ، دو سپاه در برابر یکدیگر صفآرایی کردند. از یک سو، نیروهای متحد امپراتور ماکسیمیلیان و آلبرشت چهارم با حدود ۲۵۰۰۰ نفر شامل لندسکنشت ها، شوالیههای اتریشی و باواریایی و توپخانه صحرایی قرار داشتند و از سوی دیگر سپاه پالاتینا-بوهمیا با حدود ۲۰۰۰۰ تن که هسته آن را سواران سیاهپوش بوهمیایی و پیادهنظام پالاتینا تشکیل میدادند. نبرد با توپخانه آغاز شد و سپس سواران بوهمیایی با شتاب تاختند تا صفوف پیادهنظام امپراتوری را در هم بشکنند. اما لندسکنشت ها که با نیزههای بلند چهارمتری آرایش جوجه تیغی گرفته بودند، استوار ماندند. گئورگ فون فروندسبرگ در این نبرد با بیرقی در دست، پیاده نظام را رهبری کرد و ضربات مهلکی بر سواران فرود آوردند. ماکسیمیلیان خود زره پوشیده و با نیزهای در دست در میان سوارانش میجنگید و با این کار روحیه سپاه را بالا میبرد. سرانجام، توپخانه امپراتوری با شلیک پیدرپی به قلب سپاه دشمن، صفوف بوهمیایی ها را از هم گسیخت. سواران پالاتینا رو به گریز نهادند و هزاران تن در میدان نبرد یا در باتلاق های کنار رود رگن جان باختند. این پیروزی قاطع، سرنوشت جنگ را تعیین کرد.
پس از نبرد ونتسنباخ، آلبرشت چهارم به محاصره لندسهوت بازگشت. دژ تراوسنیتس بر فراز شهر، همچنان زیر فرمان الیزابت مقاومت میکرد. گلولهباران توپها شب و روز ادامه داشت. الیزابت که زنی بااراده و شجاع بود، حتی در نبود شوهرش، سربازان را به پایداری فرا میخواند. اما ذخیره آذوقه و باروت رو به پایان بود و بیماریهای اردوگاهی در میان مدافعان شیوع یافته بود. سرانجام در اواخر پاییز ۱۵۰۴، الیزابت پذیرفت که برای جلوگیری از کشتار بیشتر، وارد گفتگو شود. آتشبسی در ماه دسامبر برقرار شد و مذاکرات صلح زیر نظر امپراتور آغاز گشت. الیزابت با فرزندان خردسالش، اتو هاینریش و فیلیپ، در دژ باقی ماند و خواهان حفظ حداقل بخشی از میراث پدرش برای آنان بود.
در طول زمستان و بهار ۱۵۰۵، مذاکرات در کلن ادامه یافت. در همین زمان، جنگ در مناطق دیگر فروکش کرده بود اما هنوز غارت های پراکنده رخ میداد. سرانجام در ۳۰ ژوئیه ۱۵۰۵، پیمان صلح کلن به داوری ماکسیمیلیان یکم به امضا رسید. نتیجه این داوری، تجزیه دوکنشین لندسهوت بود. بخش اعظم آن، شامل شهرهای لندسهوت، دگندورف، اشتراوبینگ و بسیاری از اراضی، به آلبرشت چهارم رسید و بدین ترتیب، آلبرشت توانست پس از یکصد سال تفرقه، تقریباً تمام باواریا را زیر یک پرچم متحد سازد. برای بازماندگان روپرشت، یعنی فرزندانش اتو هاینریش و فیلیپ، دوکنشین کوچک و تازهای به نام پالاتینا-نویبورگ در کرانه دانوب ایجاد شد که شامل شهر نویبورگ و چند ناحیه خرد دیگر بود. این نوزادان تحت قیمومیت جدشان فیلیپ انتخابگر قرار گرفتند. امپراتور ماکسیمیلیان نیز برای قدردانی از نقشی که در حل بحران ایفا کرد و نیز برای جبران هزینههای جنگی، اراضی کوهستانی کوفشتاین، راتنبرگ و کیتسبوهل و همچنین منطقه موندسهایم و تسهیلات نمک هالاین را برای همیشه به متصرفات موروثی هابسبورگ منضم کرد. الیزابت نیز تا هنگام مرگش در ۱۵۱۰، در انزوا در دژ نویبورگ زیست و خزانه افسانهای پدرش، گئورگ ثروتمند، دیگر هرگز به او بازگردانده نشد و بخشی از آن صرف پرداخت بدهیهای جنگی و پاداش سرداران امپراتوری شد.
این جنگ خانمانسوز که نزدیک به دو سال به درازا انجامید، یکی از ویرانگرترین درگیریهای داخلی آلمان در آستانه اصلاحات دینی بود. صدها روستا به تلی از خاکستر بدل شدند، کشتزارها بایر ماندند و هزاران دهقان و سرباز جان باختند. کوچکترین جزئیات آن، از جنس زره سواران بوهمیایی که با طنابهای چرمی بسته میشد تا بوی باروت فاسد در انبارهای دژ تراوسنیتس، از شمار گلولههای شلیک شده در محاصره کوفشتاین (که گفته میشود ۴۰۰ گلوله سنگی بود) تا نام تکای اسیرانی که در میدان نبرد ونتسنباخ برای آب التماس میکردند، همگی در خاطرات و وقایع نامههای آن دوران ثبت شده اند. سرنوشت تک تک خاندان های اشرافی کوچک که دژهایشان ویران شد، مانند خاندان فون ابنسبرگ که دژ آبنسبرگ را از دست دادند، یا وفاداری بحثبرانگیز شهروندان لندسهوت که ابتدا به روپرشت متمایل بودند و سپس دروازهها را بر آلبرشت گشودند، همه نشان از آشوب و بلاتکلیفی ژرفی دارد که جنگ جانشینی لندسهوت بر پهنه باواریا گسترانید.