ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۵ دقیقه·۸ روز پیش

جنگ شوابن

در اواخر قرن پانزدهم میلادی، امپراتوری مقدس روم تحت فرمان ماکسیمیلیان یکم دستخوش تلاش‌هایی برای تمرکزگرایی و اصلاحات اداری بود. ماکسیمیلیان که با مشکلات مالی فراوانی روبرو بود و از پراکندگی قدرت در قلمروهایش به تنگ آمده بود، در سال ۱۴۹۵ دایِت (مجلس امپراتوری) را در ورمس تشکیل داد. در این مجلس، تصمیماتی انقلابی برای ساختار امپراتوری گرفته شد: اعلام صلح دائمی عمومی که جنگ‌های خصوصی و فئودالی را ممنوع می‌کرد، وضع مالیات سرانه‌ای به نام «پنی مشترک» برای تأمین هزینه‌های امپراتوری و تأسیس دیوان عالی امپراتوری برای حل و فصل اختلافات. کنفدراسیون سوئیس که در آن زمان شامل هشت کانتون اصلی و چندین قلمرو متحد بود، از فرستادن نماینده به این دایِت خودداری کرد. سوئیسی‌ها این اصلاحات را تهدیدی برای خودمختاری و آزادی‌های سنتی خود می‌دیدند که طی دو قرن نبرد، به ویژه جنگ‌های بورگوندی، به دست آورده بودند. آنها از پرداخت مالیات امپراتوری سرباز زدند و دیوان عالی امپراتوری را که در آن قضات خارجی می‌نشستند و می‌توانستند در امور داخلی آنها دخالت کنند، به رسمیت نشناختند. این سرپیچی آشکار، تنش‌ها را به شدت افزایش داد، اما جرقهٔ اصلی جنگ نه در قلب سوئیس، بلکه در مرزهای شرقی آن، در منطقه‌ای که اکنون کانتون گراوبوندن نامیده می‌شود، زده شد.

در آن زمان، گراوبوندن یک کنفدراسیون مستقل از سه لیگ بود: لیگ خدا، لیگ خاکستری و لیگ ده قاضی. این لیگ‌ها اگرچه رسماً بخشی از کنفدراسیون سوئیس نبودند، اما از سال ۱۴۹۷ و ۱۴۹۸ با کانتون‌های زوریخ، لوسرن، اوری، شویتس، اونتروالدن، زوگ و گلاروس پیمان‌های اتحاد بسته بودند و عملاً در مدار نفوذ سوئیس قرار داشتند. ماکسیمیلیان که مالکیت خاندان هابسبورگ بر بخش‌هایی از این منطقه را به ارث برده بود، به دنبال تحکیم کنترل خود بر گردنه‌های کوهستانی استراتژیک بود که شمال ایتالیا را به تیرول و آلمان متصل می‌کرد. یکی از این نقاط کلیدی، صومعه بندیکتی موستایر در وال موستایر بود. این صومعه در دره‌ای واقع شده بود که تحت حمایت لیگ خدا قرار داشت، اما طبق یک قرارداد قدیمی، اختیارات قضایی و اجرایی آن بین لیگ و خاندان هابسبورگ تقسیم شده بود. ماکسیمیلیان که قصد داشت حقوق خود را به طور کامل اعمال کند، در ژانویه ۱۴۹۹ فرمانی صادر کرد که طبق آن، تمامی وظایف قضایی و اداری در وال موستایر باید تحت کنترل مستقیم دولت تیرول و فرماندار آن در اینسبروک قرار می‌گرفت. این اقدام، ناقض آشکار حقوق و نفوذ لیگ خدا محسوب می‌شد و خشم آنها را برانگیخت.

مردم دره نیز از دخالت فزاینده مقامات هابسبورگی ناراضی بودند و به لیگ خدا متوسل شدند. در پاسخ به این اقدام ماکسیمیلیان، نیروهای لیگ خدا به فرماندهی بندیکت فونتانا، که یک سیاستمدار و فرمانده برجسته رومانش بود، و با حمایت داوطلبانی از کانتون‌های سوئیس، به سرعت وارد عمل شدند. در ۲۰ ژانویه ۱۴۹۹، آنها بدون اعلام جنگ رسمی به وال موستایر یورش برده و صومعه را تصرف کردند. سربازان، راهبان را آزار ندادند اما نگهبانان و مأموران هابسبورگی را خلع سلاح کرده و بیرون راندند. آنها سپس به سرعت گذرگاه‌های کوهستانی را مسدود کردند تا از ورود نیروهای کمکی از تیرول جلوگیری کنند. این حمله غافلگیرانه، عملاً کنترل کل دره را به دست کنفدراسیون سه لیگ داد. خبر این اقدام به سرعت به دربار ماکسیمیلیان رسید. او که از این گستاخی خشمگین شده بود، این حمله را یک شورش آشکار علیه اقتدار امپراتوری و نقض صلح امپراتوری تلقی کرد و تصمیم به سرکوب نظامی گرفت. او فرمان بسیج نیروهای اتحادیه شوابن را صادر کرد، اتحادیه‌ای از شهرها و امرای امپراتوری در جنوب غربی آلمان که برای حفظ صلح تشکیل شده بود و اکنون به ابزاری در دست هابسبورگ تبدیل می‌شد.

فرماندهی کل نیروهای امپراتوری و اتحادیه شوابن به یکدیگر پیوند خورد. کنت هاینریش فون فورستنبرگ، یک نجیب‌زاده مزدور و جاه‌طلب، به عنوان فرمانده میدانی اصلی نیروهای شوابن منصوب شد، در حالی که هدایت کلی استراتژیک با ماکسیمیلیان بود. اتحادیه شوابن متشکل از شوالیه‌ها، پیاده‌نظام مزدور شهری و روستایی و توپخانه‌ای نسبتاً مدرن بود. در مقابل، کنفدراسیون سوئیس یک ارتش دائمی نداشت، اما می‌توانست به سرعت هزاران نفر از شهروندان-سربازان آموزش‌دیده را با سلاح‌های اصلیشان یعنی نیزه‌های بلند، هالبرد و شمشیرهای دو دستی، بسیج کند. تاکتیک آنها بر پایهٔ آرایش مربعی متراکم و مهاجم معروف به «میدان نبرد» یا «گروه رزمی» استوار بود که با سرعت و خشونت بی‌امان پیش می‌رفت. اولین رویارویی‌های بزرگ در اوایل فوریه در شمال شرقی سوئیس، در منطقه هگاو و نزدیک شافهاوزن آغاز شد. نیروهای شوابن به رهبری کنت فورستنبرگ با هدف قطع ارتباط بین کانتون‌ها و تسخیر شهرهای مرزی، وارد عمل شدند. آنها در ۱۱ فوریه به روستای تاینگن حمله کردند و آن را به آتش کشیدند. سپس به سمت شهر کوچک اما استراتژیک نویکیرش حرکت کردند و آن را نیز غارت کرده و سوزاندند. این اقدامات وحشیانه باعث وحشت و در عین حال خشم سوئیسی‌ها شد.

نخستین نبرد جدی در ۲۰ فوریه ۱۴۹۹ رخ داد. یک ستون از نیروهای شوابن، شامل حدود ۶۰۰۰ نفر، از شهر کنستانتس به سمت جنوب حرکت کرد تا از طریق گذرگاه‌ها به تورگاو نفوذ کند. پیشقراولان آنها به رهبری یک شوالیه محلی به دهکدهٔ ارملتینگن در نزدیکی مرز رسیدند. سوئیسی‌ها که از طریق شبکه‌های اطلاعاتی خود از این حرکت آگاه شده بودند، نیرویی حدود ۲۰۰۰ نفره را از کانتون‌های تورگاو، زوریخ و لوسرن به سرعت در ارتفاعات مشرف به دریاچه کنستانتس، در محلی به نام شوادرلو، متمرکز کردند. شوابن‌ها که از حضور دشمن بی‌خبر بودند، صبح زود در حالی که هوا هنوز تاریک و مه‌آلود بود به منطقه رسیدند و برای غارت و تجدید قوا در روستاهای اطراف پراکنده شدند. فرماندهان سوئیسی که متوجه بی‌نظمی در صفوف دشمن شدند، فرمان حمله را صادر کردند. آنها از تپه‌ها پایین ریخته و با فریادهای گوش‌خراش به ستون اصلی دشمن یورش بردند. نبرد شوادرلو که در واقع بیشتر یک حمله غافلگیرکننده بود تا یک نبرد منظم، به فاجعه‌ای کامل برای شوابن‌ها تبدیل شد. سربازان شوابن که در میان تاکستان‌ها و باغ‌ها پراکنده شده بودند، نتوانستند آرایش دفاعی بگیرند و در هم شکستند. بیش از ۱۰۰۰ نفر از نیروهای شوابن کشته شدند، در حالی که تلفات سوئیسی‌ها بسیار اندک بود. بسیاری از شوابن‌ها برای فرار به سمت دریاچه کنستانتس هجوم بردند و در آب‌های سرد غرق شدند. سرهای بریده شده فرماندهان شوابن به عنوان غنیمت به نمایش گذاشته شد.

شکست شوادرلو ضربه روحی شدیدی به نیروهای اتحادیه شوابن وارد کرد، اما جنگ تازه آغاز شده بود. در حالی که جبهه شمالی شعله‌ور بود، ماکسیمیلیان تصمیم گرفت جبهه دوم را در مرز غربی، در منطقه سوندگاو در آلزاس علیا باز کند. در ۲۲ مارس، نیروهای شوابن تحت فرماندهی کنت ولفگانگ فون فورستنبرگ، پسر عموی کنت هاینریش، با حدود ۷۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ نفر از بازل عبور کرده و وارد قلمرو تحت کنترل سولوتورن شدند. هدف آنها منحرف کردن تمرکز سوئیسی‌ها و تصرف گذرگاه‌های مهم در رشته کوه ژورا بود. آنها در طول مسیر روستاهای متعددی از جمله دورناخ و بیل-بنکن را غارت و به آتش کشیدند، زنان را مورد تجاوز و مردان را قتل‌عام کردند. این جنایات خشم عظیمی در کانتون‌های غربی مانند برن، سولوتورن و فرایبورگ برانگیخت و بسیج عمومی در آن مناطق شدت گرفت. سوئیسی‌ها به رهبری نیکلاوس کنراد، فرمانده اهل سولوتورن، و با پشتیبانی عظیم نیروهای برن، تصمیم به مقابله گرفتند. در ۲۲ مارس، همزمان با آغاز تهاجم، نبرد کوچکی در دولشتاین روی داد که در آن نیروهای سولوتورن موفق شدند یک پیشروی کوچک شوابن را دفع کنند، اما نبرد اصلی چند روز بعد رقم خورد.

در صبح روز ۲۶ مارس ۱۴۹۹، نیروهای شوابن که به تعداد زیادی در دشت بین بازل و تپه‌های برودرهولتس اردو زده بودند، آماده پیشروی بیشتر می‌شدند. نیروی اصلی شوابن در محلی به نام برودرهولتس، که یک منطقه جنگلی در نزدیکی بازل بود، موضع گرفته بود. سوئیسی‌ها که نیرویی حدود ۵۰۰۰ نفره داشتند، تصمیم به یک حمله جسورانه و غافلگیرکننده گرفتند. آنها شبانه از سولوتورن و لیستال حرکت کرده و خود را به نزدیکی اردوگاه دشمن رساندند. صبح زود، پیش از طلوع آفتاب، هنگامی که هنوز مه غلیظی بر فراز جنگل گسترده بود، سوئیسی‌ها در سه ستون به قلب اردوگاه شوابن یورش بردند. غافلگیری کامل بود. سربازان شوابن که بسیاری از آنها هنوز در خواب بودند، وحشت‌زده از چادرهای خود بیرون دویدند. فریادهای «شانزده، شانزده» (شمارش معروف سوئیسی‌ها برای شناسایی خودی از دشمن) در میان صدای تق تق شمشیرها و ناله مجروحان گم می‌شد. پیاده‌نظام سوئیسی با نیزه‌های بلند خود صفوف در هم ریخته دشمن را درو می‌کردند. هالبردیرها به درون جمعیت فراریان می‌زدند. کنت ولفگانگ فون فورستنبرگ در میان سربازانش فریاد می‌کشید و سعی در ساماندهی خطوط دفاعی داشت، اما بی‌فایده بود. در گرماگرم نبرد، یک سرباز سوئیسی از کانتون زوریخ به نام هاینی ولتر، کنت را شناسایی کرد و با نیزه خود به او حمله کرد. فورستنبرگ با شمشیر خود دفاع کرد، اما نیزه حریف از زره‌اش عبور نکرد و در عوض به صورتش اصابت کرد و او را از پای درآورد. در حالی که کنت بر زمین افتاده بود، ولتر و چند سرباز دیگر او را با ضربات هالبرد تکه‌تکه کردند. مرگ فرمانده، مقاومت آخرین بازماندگان شوابن را در هم شکست. آنها پا به فرار گذاشتند و به سمت بازل گریختند. سوئیسی‌ها تا دروازه‌های شهر آنها را تعقیب کردند و شمار زیادی را از دم تیغ گذراندند. تعداد کشته‌های شوابن در نبرد برودرهولتس حدود ۲۵۰۰ نفر تخمین زده می‌شود، در حالی که سوئیسی‌ها کمتر از ۱۰۰ نفر تلفات دادند. این پیروزی قاطع، جبهه غربی را برای مدتی ایمن ساخت و افسانه شکست‌ناپذیری سوئیسی‌ها را تقویت کرد.

در همین حال، در جبهه شرقی یعنی گراوبوندن و تیرول، شعله‌های جنگ به شدت زبانه می‌کشید. پس از تصرف وال موستایر توسط لیگ‌ها، هابسبورگ‌ها که قصد بازپس‌گیری این منطقه استراتژیک و مجازات شورشیان را داشتند، یک نیروی بزرگ از مزدوران تیرولی و شوابن به فرماندهی یوهان فون کونیگزگ و بارون اورلیش فون هاکس را از طریق گردنه رشن و به سمت دره وینشگاو (وال وِنوستا) به حرکت درآوردند. هدف آنها حمله به قلب دره مونستر و درهم شکستن مقاومت لیگ خدا بود. در مقابل، نیروهای سه لیگ به فرماندهی بندیکت فونتانا و با کمک نیروهای کمکی از کانتون‌های یاریر و گلاروس، در روستای موستایر و اطراف آن اردو زدند. در ۲۲ می ۱۴۹۹، نبرد سرنوشت‌سازی در منطقه کالوِن (نبرد کالوِن) در نزدیکی مرز ایتالیای امروزی رخ داد. نیروهای هابسبورگ که تعدادشان حدود ۸۰۰۰ نفر بود، استحکامات دفاعی محکمی در تنگه‌ای باریک در نزدیکی روستای کالوِن ایجاد کرده بودند و گذرگاه ورود به دره را با دیوارها و سنگرهای چوبی مسدود کرده بودند. صبح آن روز، مهاجمان سوئیسی و گرابوندنی که حدود ۶۳۰۰ نفر بودند، از میان کوه‌ها مسیر انحرافی دشواری را طی کردند. آنها به سه دسته تقسیم شدند: یک دسته از جبهه مستقیماً به استحکامات حمله کرد تا توجه دشمن را جلب کند، دسته دوم از کناره‌های کوهستانی صعب‌العبور بالا رفته و از جناح به دشمن یورش برد، و دسته سوم نیز از پشت سر، از طریق یک گذرگاه کوهستانی که محافظان کمی داشت، به کمینگاه اصلی دشمن نفوذ کرد. نبرد کالوِن بسیار خونین و وحشیانه بود. سربازان سوئیسی که با یاد و خاطرهٔ جنایات شوابن‌ها خشمگین بودند، به هیچ‌کس رحم نمی‌کردند. بندیکت فونتانا، فرمانده محبوب رومانش‌زبان، در خط مقدم می‌جنگید. گفته می‌شود که او فریاد می‌زد: «امروز یا هرگز! برای آزادی و میهن‌مان!» در همان حین، یک تیر کمان زنبورکی یا یک ضربه شمشیر، او را از پای درآورد. مرگ فونتانا به یک فاجعه نمادین برای گرابوندن تبدیل شد، اما سربازانش به جای فرار، با خشم بیشتر جنگیدند. آنها استحکامات را در هم شکستند و به اردوگاه اصلی دشمن ریختند. قتل‌عام هولناکی رخ داد. سربازان هابسبورگ که در محاصره افتاده بودند، دسته‌جمعی سلاخی شدند. بیش از ۵۰۰۰ نفر از آنها کشته شدند، در حالی که مهاجمان حدود ۲۰۰۰ نفر تلفات دادند. روستاهای اطراف به آتش کشیده شد و تمامی دره وینشگاو تا شهر مِران توسط نیروهای پیروز غارت و ویران شد. این شکست برای ماکسیمیلیان یک فاجعه بود، زیرا کنترل گردنه‌های جنوبی را کاملاً از دست داد.

چند هفته پیش از کالوِن، یکی دیگر از نبردهای بزرگ در نزدیکی مرز لیختناشتاین امروزی رخ داده بود. در ۲۰ آوریل ۱۴۹۹، نیروهای هابسبورگ و شوابن به فرماندهی کنت هاینریش فون فورستنبرگ (کسی که بعدتر در نبرد دورناخ کشته می‌شود) تلاش کردند تا از جنوب به دره راین علیا حمله کرده و کانتون گلاروس را تصرف کنند. آنها از طریق گردنه‌های آلپ به فلدکیرش عقب‌نشینی کردند و سپس با حدود ۹۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ سرباز، شامل شوالیه‌های زره‌پوش و پیاده‌نظام لندسکنشت آلمانی، به سمت روستای فراشتانز حرکت کردند. سوئیسی‌ها به فرماندهی هاینریش وولفنباخ از گلاروس و با نیروهایی از کانتون‌های گلاروس، اوری و شویتس، مجموعاً حدود ۴۵۰۰ نفر، در دامنه کوههای مشرف به فراشتانز اردو زدند. فراشتانز در دهانه یک دره باریک قرار داشت و شوابن‌ها برای رسیدن به آن باید از پل چوبی کوچکی بر روی رودخانه ایل عبور می‌کردند. سوئیسی‌ها یک استحکامات دفاعی ساده معروف به لتزی در مسیر آنها ساخته بودند. در ۲۰ آوریل، کنت فورستنبرگ نیروهایش را برای حمله به این استحکامات به جلو فرستاد. نبرد فراشتانز با تبادل آتش توپخانه آغاز شد. سپس شوالیه‌های سواره نظام شوابن تلاش کردند از رودخانه عبور کرده و خطوط سوئیسی را دور بزنند، اما توسط تیراندازان سوئیسی عقب رانده شدند. در این لحظه، سوئیسی‌ها ضدحمله غافلگیرکننده‌ای را آغاز کردند. آنها بر خلاف انتظار، منتظر ماندن دشمن در پشت استحکامات نشدند، بلکه یک گروه از بهترین سربازانشان از یک مسیر کوهستانی مخفی بالا رفتند و خود را به بالای تپه‌ای که مشرف به پل بود رساندند. همزمان با پایین ریختن آنها، نیروی اصلی نیز از جبهه حمله را آغاز کرد. سربازان شوابن که در حال عبور از پل باریک بودند، غافلگیر و وحشت‌زده شدند. ازدحام جمعیت بر روی پل و در کناره رودخانه باعث شد که آنها به راحتی هدف نیزه‌ها و سنگ‌های سوئیسی‌ها قرار گیرند. پل فرو ریخت و صدها نفر در آب‌های خروشان ایل غرق شدند. کنت فورستنبرگ با دیدن فروپاشی جناح خود، سعی کرد با سواره نظام باقی‌مانده فرار کند، اما توسط نیزه‌داران سوئیسی محاصره شد. اسبش پیاده شد و خود او نیز زخمی گردید، اما به طور معجزه‌آسایی توانست از میدان بگریزد و جان سالم به در ببرد. کشتار بزرگی رخ داد. حدود ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ نفر از نیروهای شوابن کشته شدند، در حالی که تلفات سوئیسی‌ها شاید تنها ۱۰۰ نفر بود. این پیروزی، راه نفوذ به گلاروس را برای همیشه بست.

در جبهه غربی، پس از نبرد برودرهولتس، نیروهای شوابن بار دیگر در ماه جولای به منطقه بازل و سوندگاو بازگشتند. کنت هاینریش فون فورستنبرگ که از شکست‌های قبلی عبرت نگرفته بود، با لشکری حدود ۱۰۰۰۰ تا ۱۶۰۰۰ نفره، شامل تعداد زیادی شوالیه از اتحادیه شوابن و حتی گروهی از مزدوران بوهمی، به فرماندهی ماکسیمیلیان که شخصاً به منطقه آمده بود، به سمت قلعه دورناخ در جنوب بازل حرکت کرد. قلعه دورناخ تحت محاصره بود و فرمانده آن، کاپیتان برناردینو ماتسو، سوگند خورده بود مقاومت کند. سوئیسی‌ها که از این تحرکات باخبر شدند، دست به یک راهپیمایی اجباری و شگفت‌انگیز زدند. در حالی که نیروی اصلی شوابن‌ها در حال استراحت و غارت در دشت دورناخ بودند، نیروهای سوئیسی از کانتون‌های برن، زوریخ، لوسرن، سولوتورن و دیگر مناطق، مجموعاً حدود ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ نفر، شبانه از میان کوه‌های ژورا عبور کردند. صبح روز ۲۲ جولای ۱۴۹۹، هنگامی که خورشید تازه طلوع کرده بود، سوئیسی‌ها از بالای تپه‌های مشرف به اردوگاه شوابن، به طور کامل غافلگیرانه حمله را آغاز کردند. نبرد دورناخ نقطه اوج و آخرین نبرد بزرگ جنگ شوابن بود. سربازان سوئیسی که بسیاری از آنها پابرهنه و با لباس‌های مندرس، اما مسلح به نیزه‌های مهیب بودند، چون سیلی ویرانگر بر سر دشمن فروریختند. فریادهای جنگی آنها با نوای شیپورها و طبل‌هایشان درهم می‌آمیخت. شوابن‌ها که کاملاً غافلگیر شده بودند، به سرعت صفوفشان در هم شکست. ماکسیمیلیان که از تپه‌ای در آن نزدیکی نظاره‌گر نبرد بود، با وحشت شاهد فروپاشی لشکرش بود. او دستور ضدحمله داد و چندین دسته از شوالیه‌هایش را به میدان فرستاد، اما آنها نیز در برابر نیزه‌های بلند سوئیسی‌ها کاری از پیش نبردند. کنت هاینریش فون فورستنبرگ، که از نبرد فراشتانز جان سالم به در برده بود، این بار در خط مقدم قرار داشت و شجاعانه می‌جنگید. او سعی داشت با جمع‌آوری سربازان پراکنده، یک خط دفاعی تشکیل دهد. اما یک سرباز سوئیسی به نام نیکلاوس هوتینگر او را شناسایی کرد و با هالبرد ضربه‌ای به سرش زد. کنت بر زمین افتاد و سپس توسط سربازان دیگر تکه‌تکه شد. مرگ او روحیهٔ بازماندگان را نابود کرد. اردوگاه شوابن به جهنمی از آهن، خون و فریاد تبدیل شد. نیروهای شوابن پا به فرار گذاشتند و سوئیسی‌ها تا کیلومترها آنها را تعقیب کرده و قتل‌عام کردند. شمار کشته‌های شوابن در دورناخ بین ۴۰۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر تخمین زده می‌شود، در حالی که سوئیسی‌ها احتمالاً حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰ کشته دادند. غنائم جنگی عظیمی از جمله توپ‌ها، پرچم‌ها و چادرهای فاخر به دست سوئیسی‌ها افتاد. ماکسیمیلیان که شاهد این فاجعه بود، گریست و مجبور به عقب‌نشینی به سمت بازل شد.

پس از دورناخ، روحیه نیروهای امپراتوری کاملاً در هم شکسته شد. ماکسیمیلیان که با کمبود بودجه، شورش‌های احتمالی در سایر نقاط امپراتوری و فشار دیپلماتیک از سوی فرانسه و ایالات پاپی مواجه بود، دریافت که ادامه جنگ بی‌حاصل است. از سوی دیگر، سوئیسی‌ها نیز که خسته از لشکرکشی‌های مداوم بودند و از نظر منابع محدودیت داشتند، خواهان صلح بودند. میانجی‌گری دوک لودوویکو اسفورزا از میلان، که هم با ماکسیمیلیان و هم با سوئیسی‌ها روابط داشت، زمینه را برای مذاکره فراهم کرد. مذاکرات صلح در سپتامبر ۱۴۹۹ در شهر بازل آغاز شد. در ۲۲ سپتامبر ۱۴۹۹، پیمان صلح بازل به امضا رسید. شرایط این پیمان یک پیروزی کامل برای کنفدراسیون سوئیس بود. طبق این پیمان، تمامی دعاوی حقوقی امپراتوری و هابسبورگ‌ها علیه سوئیس و متحدانش در گراوبوندن ملغی شد. صلح امپراتوری ۱۴۹۵ به طور ضمنی برای سوئیس به حالت تعلیق درآمد و آنها از پرداخت هرگونه مالیات امپراتوری معاف شدند. اگرچه سوئیس اسماً تا پیمان وستفالی در ۱۶۴۸ بخشی از امپراتوری باقی ماند، اما در عمل از این تاریخ به بعد یک موجودیت کاملاً مستقل بود که هیچ قدرتی بالاتر از خود را به رسمیت نمی‌شناخت. مرزهای بین کنفدراسیون و تیرول هابسبورگ نیز تثبیت شد و گراوبوندن به عنوان یک دولت آزاد متحد سوئیس به رسمیت شناخته شد. جنگ شوابن با تمام وحشی‌گری و جزئیات خونبارش، نه تنها یک درگیری نظامی، که نقطه عطفی در شکل‌گیری هویت ملی سوئیس و استقلال دوفاکتوی آن از امپراتوری مقدس روم بود.

جنگآلمانسوئیستاريخ
۰
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید