ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۷ دقیقه·۱۰ روز پیش

جنگ عثمانی و هابسبورگ (۱۵۴۰-۱۵۴۷)

مرگ یانوش زاپولیا، پادشاه مجارستان، در بیست و دوم ژوئیهٔ سال ۱۵۴۰ میلادی، سلسله جنبانی بود برای جنگی تمام‌عیار میان دولت عثمانی و خاندان هابسبورگ که تا سال ۱۵۴۷ به درازا کشید. زاپولیا که از سال ۱۵۲۶ با پشتیبانی سلطان سلیمان قانونی بر بخش خاوری مجارستان فرمان می‌راند، در عهدنامهٔ نادْی‌واراد در سال ۱۵۳۸ پذیرفته بود که چون فرزندی ندارد، پس از مرگش تاج و تخت مجارستان به آرشیدوک فردیناند هابسبورگ، برادر امپراتور شارل پنجم، برسد. اما زاپولیا در سال ۱۵۳۹ با ایزابلا یاگیلون، دختر زیگیسموند یکم پادشاه لهستان، ازدواج کرد و ایزابلا در هفتم ژوئیهٔ ۱۵۴۰ پسری به نام یانوش زیگیسموند به دنیا آورد. زاپولیا که تنها پانزده روز پس از تولد فرزندش زنده ماند، در بستر مرگ از اشراف مجاری سوگند گرفت که نوزاد را به پادشاهی برگزینند و عهدنامهٔ نادْی‌واراد را نادیده بگیرند. ملکه ایزابلا و راهب بانفوذ پولسی، جرج مارتینوتسی ملقب به برادر جرج، بی‌درنگ نوزاد را در سِکِشفِهِروار با نام یانوش دوم تاج‌گذاری کردند و سپس به دژ مستحکم بودا عقب نشستند. فردیناند که این اقدام را نقض آشکار عهدنامه می‌دید، سپاهی به فرماندهی ویلهلم فون روگندورف روانهٔ بودا کرد. روگندورف در پاییز ۱۵۴۰ بودا را محاصره نمود، اما دفاع سرسختانهٔ مدافعان مجاری و سرمای زمستان، کار محاصره را به درازا کشاند. ایزابلا و برادر جرج، هم‌زمان پیکی نزد سلطان سلیمان در استانبول فرستادند و ضمن اعلام وفاداری، پذیرفتند که تاج مجارستان را به عنوان امانت به سلطان عثمانی بسپارند تا در برابر هابسبورگ از آنان پشتیبانی کند. سلطان که از پیش با دیدهٔ تردید به گسترش نفوذ فردیناند در مجارستان می‌نگریست، در بهار ۱۵۴۱ با سپاهی بزرگ از استانبول خارج شد و به سوی شمال بالکان راند. در گیرودار این لشکرکشی، روگندورف واپسین یورش همه‌جانبه به بودا را در بیست و یکم اوت همان سال تدارک دید، اما با تلفات سنگین و کشته شدن خودش در حین عقب‌نشینی به‌کلی درهم شکست. تنها هشت روز بعد، در بیست و نهم اوت ۱۵۴۱، سپاه عثمانی به بودا رسید و سلیمان با حیله‌ای جنگی شهر را گشود. او ملکه ایزابلا و پادشاه شیرخوار را همراه بزرگان مجار به خیمهٔ خویش فراخواند، در حالی که ینی‌چری‌ها بی‌سروصدا خیابان‌ها و دروازه‌ها را در تصرف گرفتند. هنگامی که مهمانان قصد بازگشت داشتند، دریافتند که بودا به اشغال کامل دولت عثمانی درآمده است. سلطان اعلام کرد که بخش مرکزی مجارستان از این پس به ایالتی عثمانی به مرکزیت بودا بدل خواهد شد و سلیمان پاشا به سمت بیگلربیگی آن منصوب گردید. کلیسای بزرگ بودا به مسجد تبدیل شد و پادگان نیرومندی در شهر مستقر گشت. با این همه، سلیمان ایالت ترانسیلوانی (اردل) و زمین‌های شرق رود تیسا را به عنوان یک شاهزاده‌نشین دست‌نشانده به یانوش زیگیسموند و مادرش واگذار کرد تا زیر نظر باب عالی حکومت کنند. بدین ترتیب مجارستان برای همیشه به سه پاره تقسیم شد: یک پاره در تصرف مستقیم عثمانی، پارهٔ دیگر به نام مجارستان شاهی در دست فردیناند، و پارهٔ سوم به صورت دوک‌نشین اردل تحت سلطهٔ اسمی عثمانی.

فردیناند که از کابوس سقوط بودا به وحشت افتاده بود، در رژیم غذایی اشپیر موفق شد از شاهزادگان آلمانی کمک مالی و نظامی برای بازپس‌گیری بودا دریافت کند. در تابستان ۱۵۴۲ سپاهی مرکب از نیروهای آلمانی، اتریشی، بوهمی و مجاری به فرماندهی یواخیم دوم هکتور، فرمانروای براندنبورگ، روانهٔ مجارستان شد. این سپاه در کرانهٔ خاوری دانوب در برابر بودا، شهر پِست را در سپتامبر ۱۵۴۲ محاصره کرد و با قایق‌ها پلی بر روی رودخانه بست. اما بی‌کفایتی فرماندهی، نبود آذوقه، شیوع وبا و اسهال خونی، و ضدحمله‌های پادگان عثمانی به سرداری یحیی پاشا روحیهٔ محاصره‌کنندگان را نابود کرد. با رسیدن نیروهای کمکی عثمانی به فرماندهی بالی‌پاشا و احمد پاشا، سپاه هابسبورگ در نهم اکتبر ۱۵۴۲ ناگزیر به عقب‌نشینی فاجعه‌باری تن داد که در جریان آن هزاران تن در باتلاق‌ها و گذرگاه‌های دانوب جان باختند. سلطان سلیمان که از این لشکرکشی خشمگین شده بود، تصمیم به سرکوب قطعی مقاومت در مجارستان گرفت. در آوریل ۱۵۴۳ شخصاً در رأس سپاهی عظیم متشکل از سربازان روم‌ایلی، آناتولی و سواران تاتار کریمه از ادرنه بیرون آمد. نخستین ضربه در ماه ژوئن بر والپوو فرود آمد که پس از مقاومتی کوتاه سقوط کرد. شیکلوش نیز بی‌جنگ تسلیم شد. سپس عثمانی‌ها به استرگم، مقر کهن اسقف‌اعظم مجارستان و نماد مسیحیت در آن سرزمین، روی آوردند. محاصرهٔ استرگم از بیست و پنجم ژوئیهٔ ۱۵۴۳ آغاز شد؛ توپ‌های سنگین عثمانی دیوارها را می‌کوبیدند و تونل‌های انفجاری یکی پس از دیگری برج‌ها را ویران می‌کردند. پادگان چندملیتی متشکل از اسپانیایی‌ها، ایتالیایی‌ها و آلمانی‌ها مقاومت جانانه‌ای کردند، اما سرانجام پس از دو هفته، در دهم اوت تسلیم شدند و با حفظ جان از شهر بیرون رفتند. سلطان سلیمان خود وارد کلیسای جامع شد و آن را به مسجد تبدیل کرد. پس از آن سپاه عثمانی به جانب سِکِشفِهِروار، شهر تاج‌گذاری پادشاهان مجارستان، حرکت کرد. این شهر در چهارم سپتامبر ۱۵۴۳ تقریباً بدون خونریزی گشوده شد و استحکامات آن به دست عثمانی افتاد. هم‌زمان دژهای کوچک‌تری چون تاتا به تصرف درآمد و زنجیره‌ای از پادگان‌های عثمانی در شمال مجارستان مستقر گردید. سلطان با آسودگی خاطر در پاییز به استانبول بازگشت و مرزهای جدید دولت عثمانی را تثبیت کرد.

در همان سال ۱۵۴۳، جنگ از خشکی به دریا نیز کشیده شد. سلطان سلیمان که با فرانسوای یکم، پادشاه فرانسه، بر ضد دشمن مشترک هابسبورگ هم‌پیمان بود، به دریاسالار پیر خود، بارباروس خیرالدین پاشا، فرمان داد با ناوگانی بزرگ به مدیترانه غربی بشتابد. خیرالدین در بیست و هشتم مهٔ ۱۵۴۳ با یکصد و ده کشتی جنگی از استانبول بادبان کشید، در مسیر خود سواحل رجو کالابریا و مسینا را غارت کرد، و سپس در مارسی به ناوگان فرانسه به فرماندهی کنت آنگین پیوست. نیروی مشترک در ششم اوت همان سال شهر نیس، متعلق به دوک ساووا از متحدان شارل پنجم، را محاصره کرد. دیوارهای شهر زیر آتش توپخانهٔ عثمانی و فرانسه در هم شکست و در بیست و دوم اوت شهر به اشغال درآمد، اما دژ داخلی که توسط شوالیه‌های ساووایی به فرماندهی پل دو لوپیتال دفاع می‌شد، تسلیم نشد. با نزدیک شدن سپاه کمکی اسپانیایی-ایتالیایی به رهبری آندره‌آ دوریا، متحدان از نیس عقب کشیدند. خیرالدین پاشا که نیاز به لنگرگاهی برای زمستان داشت، با موافقت فرانسوای یکم ناوگان خود را به بندر تولون برد. شهر به کلی از ساکنان مسیحی خالی شد و برای چند ماه به صورت پایگاه دریایی مسلمانان در قلب اروپای مسیحی درآمد؛ مسجدی در آن برپا کردند، بازار برده به راه انداختند و اذان در خیابان‌ها طنین‌انداز شد. این رویداد رسوایی عظیمی در جهان مسیحیت آفرید و فشار بر شارل پنجم را دوچندان کرد. در بهار ۱۵۴۴ خیرالدین پاشا تولون را ترک کرد، در مسیر بازگشت جزایر لیپاری و ایسکیا را تاراج نمود و سرانجام در تابستان با غنایم سرشار به استانبول رسید.

پس از بازگشت سلیمان از لشکرکشی ۱۵۴۳، جنگ در مجارستان به یورش‌های پراکندهٔ مرزی محدود شد و هیچ‌یک از طرفین دست به عملیات بزرگ نزدند. فردیناند که در آستانهٔ ورشکستگی مالی بود و شارل پنجم که درگیر جنگ با پروتستان‌های اتحادیهٔ اشمالکالدیک در آلمان و دشمنی فرانسه بود، به صلح نیاز مبرم داشتند. نخستین گام‌های جدی برای گفتگو با میانجیگری سفیر فرانسه در استانبول، گابریل دُلوتس بارون دارامون، برداشته شد. در پاییز ۱۵۴۵ نمایندگان فردیناند با باب عالی به یک آتش‌بس هجده‌ماهه دست یافتند که به موجب آن فردیناند پذیرفت برای مناطقی که همچنان در مجارستان در دست داشت، سالانه سی‌هزار فلورین طلا به خزانهٔ سلطان بپردازد. این آتش‌بس که در عمل به منزلهٔ شناسایی برتری عثمانی بود، راه را برای صلحی پایدارتر هموار ساخت. در این میان خیرالدین پاشا در چهارم ژوئیهٔ ۱۵۴۶ در استانبول درگذشت و سلطان سلیمان گران‌ترین دریاسالار خود را از دست داد.

سرانجام در نوزدهم ژوئن ۱۵۴۷ میلادی، عهدنامهٔ صلحی در شهر ادرنه میان سلطان سلیمان از یک سو و شارل پنجم و فردیناند از سوی دیگر به امضا رسید که به رویارویی هفت‌ساله پایان می‌داد. مفاد این عهدنامه برای هابسبورگ‌ها سنگین و تحقیرآمیز بود: تصرفات عثمانی در مرکز مجارستان با مرکزیت بودا به رسمیت شناخته شد، ترانسیلوانی به عنوان شاهزاده‌نشین خودمختار زیر حمایت باب عالی با فرمانروایی یانوش زیگیسموند و ایزابلا تثبیت گردید، و فردیناند متعهد شد در ازای حفظ مجارستان شاهی (نواحی غربی و شمالی) همچنان سالانه سی‌هزار سکه طلا به استانبول بپردازد. نکتهٔ شایان توجه آنکه در متن عهدنامه، سلطان عثمانی شارل را نه «امپراتور»، بلکه تنها «پادشاه اسپانیا» خطاب کرد تا بر برتری نمادین خود تأکید ورزد و هابسبورگ ناگزیر این لحن را پذیرفت. آتش‌بس پنج‌سالهٔ ادرنه به سلیمان فرصت داد تا جبههٔ مجارستان را آرام سازد و به مرزهای شرقی و ایران صفوی بپردازد، و به شارل پنجم نیز مجالی بخشید تا تمام توان خود را صرف سرکوب پروتستان‌ها در جنگ اشمالکالدیک کند. بدین‌سان جنگی که با حیله‌گری‌های یک ملکهٔ مجار و مرگ به‌هنگام یک پادشاه آغاز شده بود، با تقسیم دائمی مجارستان و تثبیت هژمونی عثمانی بر قلب اروپا به فرجام رسید.

عثمانیآلمانمجارستانتاریخ
۴
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید