
جنگ فرانسه و پروس (۱۸۷۰–۱۸۷۱) یکی از سرنوشتسازترین جنگهای قرن نوزدهم اروپا بود؛ جنگی کوتاه از نظر زمانی، اما عمیق، ویرانگر و تعیینکننده از نظر پیامدهای سیاسی، نظامی و اجتماعی. این جنگ نهتنها به سقوط امپراتوری دوم فرانسه انجامید، بلکه به تولد امپراتوری آلمان، تغییر توازن قدرت در اروپا و کاشتهشدن بذر دشمنیای منجر شد که دههها بعد در قالب جنگ جهانی اول فوران کرد.
در نیمه دوم قرن نوزدهم، اروپا در حال گذار از نظم قدیم به دولت–ملتهای مدرن بود. پروس، به رهبری اتو فون بیسمارک، صدراعظم قدرتمند و واقعگرای خود، پروژهای منسجم برای وحدت سرزمینهای آلمانی را دنبال میکرد. این پروژه پیشتر با موفقیت در جنگ با دانمارک (۱۸۶۴) و سپس جنگ با اتریش (۱۸۶۶) پیش رفته بود و اکنون تنها مانع بزرگ آن، فرانسه ناپلئون سوم بود؛ کشوری که از قدرتگیری یک آلمان متحد در مرزهای شرقی خود بهشدت هراس داشت.
فرانسه در زمان ناپلئون سوم، ظاهراً یک قدرت بزرگ بود، اما در واقعیت با مشکلات ساختاری فراوانی دستوپنجه نرم میکرد: ارتشی که هنوز به افتخارات دوران ناپلئون بناپارت تکیه داشت، اما از نظر سازماندهی، لجستیک و فرماندهی عقبمانده بود؛ نظام سیاسیای که میان اقتدارگرایی و نارضایتی عمومی در نوسان بود؛ و اقتصادی که توان رقابت صنعتی با پروسِ در حال صنعتیشدن را نداشت. در مقابل، پروس دارای ارتشی مدرن، منظم و مبتنی بر خدمت وظیفه عمومی بود که تحت هدایت ستاد کل ارتش، بهویژه هلموت فون مولتکه، با دقتی بیسابقه برنامهریزی و اداره میشد.
جرقه مستقیم جنگ، بحران جانشینی تاجوتخت اسپانیا بود. پس از برکناری ملکه ایزابل دوم، اسپانیا به دنبال پادشاهی جدید گشت و یکی از گزینهها، لئوپولد هوهنتسولرن، از خاندان سلطنتی پروس، بود. فرانسه این انتخاب را تهدیدی مستقیم میدانست، زیرا به معنای محاصره سیاسی فرانسه از شرق و جنوب توسط خاندان هوهنتسولرن تلقی میشد. فشار دیپلماتیک فرانسه باعث شد لئوپولد موقتاً از این نامزدی صرفنظر کند، اما ناپلئون سوم به این هم قانع نشد و خواستار تضمین دائمی از پادشاه پروس شد.
در این نقطه، بیسمارک با مهارتی حسابشده وارد عمل شد. ماجرای معروف «تلگراف امس» دقیقاً همینجا شکل گرفت. ویلهلم اول، پادشاه پروس، گزارش محترمانهای از دیدار خود با سفیر فرانسه در شهر امس ارسال کرد، اما بیسمارک متن این گزارش را بهگونهای ویرایش و منتشر کرد که لحنی تحقیرآمیز و توهینآمیز به خود بگیرد. انتشار این متن احساسات ملیگرایانه را در هر دو کشور شعلهور کرد و افکار عمومی فرانسه را به سمت جنگ سوق داد. در ۱۹ ژوئیه ۱۸۷۰، فرانسه رسماً به پروس اعلان جنگ داد؛ اقدامی که دقیقاً مطابق خواست بیسمارک بود، زیرا فرانسه را در موضع آغازگر جنگ قرار میداد و دولتهای آلمانی جنوب را به حمایت از پروس وامیداشت.
با آغاز جنگ، ضعفهای ساختاری ارتش فرانسه بهسرعت آشکار شد. بسیج نیروها با آشفتگی، تأخیر و ناهماهنگی همراه بود. فرماندهی ارتش پراکنده و فاقد انسجام بود و خود ناپلئون سوم، با وجود بیماری و ناتوانی جسمی، شخصاً فرماندهی کل را بر عهده داشت. در مقابل، پروس و متحدان آلمانیاش با سرعت و دقتی چشمگیر نیروها را بسیج کردند و از شبکه پیشرفته راهآهن برای جابهجایی ارتش استفاده نمودند.
نبردهای نخستین در مرزهای آلزاس و لورن رخ داد. فرانسویها شکستهای سنگینی در نبردهای وورث، اسپیشِرن و فورباخ متحمل شدند. ارتش پروس با توپخانه برتر، فرماندهی منسجم و استفاده مؤثر از تاکتیکهای مدرن، ارتش فرانسه را عقب راند. یکی از نقاط عطف جنگ، محاصره و نبرد سدان در سپتامبر ۱۸۷۰ بود. در این نبرد، ارتش اصلی فرانسه به محاصره درآمد و ناپلئون سوم همراه با دهها هزار سرباز تسلیم شد. اسارت امپراتور فرانسه ضربهای مهلک به حیثیت و مشروعیت امپراتوری دوم وارد کرد.
پس از خبر تسلیم ناپلئون سوم، در پاریس انقلاب شد و امپراتوری دوم سقوط کرد. جمهوری سوم فرانسه اعلام موجودیت نمود، اما جنگ پایان نیافت. دولت جدید، علیرغم وضعیت وخیم نظامی، تصمیم گرفت به مقاومت ادامه دهد. ارتشهای تازهای با شتاب و اغلب بدون آموزش کافی تشکیل شدند، اما در برابر ماشین جنگی منظم آلمان شانسی نداشتند.
پروس و متحدانش پاریس را محاصره کردند. محاصره پاریس از سپتامبر ۱۸۷۰ تا ژانویه ۱۸۷۱ ادامه یافت و یکی از تلخترین فصلهای جنگ بود. شهر با کمبود شدید غذا، سوخت و دارو مواجه شد؛ مردم به خوردن اسبها، سگها و حتی حیوانات باغوحش روی آوردند. بمبارانهای پراکنده، روحیه مردم را فرسوده کرد، اما تسلیم فوری نیز رخ نداد. در نهایت، دولت فرانسه ناچار شد آتشبس را بپذیرد.
در ژانویه ۱۸۷۱، در کاخ ورسای، اتفاقی رخ داد که برای فرانسویها تحقیرآمیز و برای آلمانیها تاریخی بود: اعلام رسمی تشکیل امپراتوری آلمان. ویلهلم اول بهعنوان قیصر آلمان معرفی شد و بیسمارک به اوج قدرت سیاسی خود رسید. این صحنه، در قلب یکی از نمادهای شکوه سلطنت فرانسه، بهروشنی نشاندهنده تغییر موازنه قدرت در اروپا بود.
پیمان صلح نهایی در مه ۱۸۷۱ امضا شد. فرانسه مجبور شد آلزاس و بخش بزرگی از لورن را به آلمان واگذار کند؛ مناطقی صنعتی و راهبردی که از نظر اقتصادی و عاطفی برای فرانسویها اهمیت فراوانی داشت. علاوه بر آن، فرانسه ملزم به پرداخت غرامتی سنگین به مبلغ پنج میلیارد فرانک طلا شد و تا زمان پرداخت کامل، بخشهایی از خاک آن تحت اشغال نیروهای آلمانی باقی ماند.
پیامدهای جنگ بسیار فراتر از تغییر مرزها بود. در فرانسه، شکست نظامی و شرایط سخت پس از جنگ به ناآرامیهای اجتماعی انجامید که اوج آن کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ بود؛ قیامی خونین که خود با سرکوبی شدید پایان یافت. در سطح ملی، احساس تحقیر و «انتقامخواهی» نسبت به آلمان به یکی از عناصر پایدار سیاست و فرهنگ فرانسه بدل شد.
در سوی دیگر، آلمان متحد بهسرعت به قدرتمندترین نیروی قاره اروپا تبدیل شد. پیروزی در جنگ، وحدت ملی آلمانیها را تحکیم کرد و زمینه رشد صنعتی، نظامی و سیاسی سریع این کشور را فراهم آورد. اما همین قدرتگیری، توازن شکننده اروپا را بر هم زد و رقابتها و دشمنیهایی را تشدید کرد که نهایتاً به جنگ جهانی اول انجامید.
از نظر نظامی، جنگ فرانسه و پروس نقطه عطفی در تاریخ جنگافروزی مدرن بود. اهمیت ستاد کل، بسیج سراسری، راهآهن، توپخانه مدرن و هماهنگی میان سیاست و جنگ در این نبرد بهوضوح نمایان شد. بسیاری از ارتشهای اروپا پس از این جنگ، ساختار و دکترین خود را بر اساس الگوی پروسی بازسازی کردند.
در مجموع، جنگ فرانسه و پروس تنها یک درگیری میان دو کشور نبود؛ بلکه رویدادی تعیینکننده در تاریخ اروپا بود که نقشه سیاسی قاره را دگرگون کرد، ملتهای جدیدی را به قدرت رساند و زخمهایی بر جای گذاشت که تا نیم قرن بعد، اروپا را در آتش جنگی بزرگتر فرو برد. اگر بخواهیم ریشههای بسیاری از بحرانهای قرن بیستم را جستوجو کنیم، بدون تردید باید نگاه خود را به همین جنگ کوتاه اما عمیق بدوزیم.