ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۲ دقیقه·۹ روز پیش

جنگ پروس با دانمارک

جنگ پروس با دانمارک که معمولاً با نام جنگ دوم اشلسویگ شناخته می‌شود، یکی از نقاط عطف مهم در تاریخ سده نوزدهم اروپا و مقدمه‌ای مستقیم برای وحدت آلمان تحت رهبری پروس بود. این جنگ در سال ۱۸۶۴ میلادی رخ داد و اگرچه از نظر زمانی کوتاه بود، اما از نظر پیامدهای سیاسی، نظامی و ملی‌گرایانه اثری عمیق و ماندگار بر سرنوشت اروپای شمالی و آلمان برجای گذاشت.

ریشه‌های این جنگ به مسئله پیچیده و دیرینه‌ی دو دوک‌نشین اشلسویگ و هولشتاین بازمی‌گشت؛ سرزمین‌هایی در مرز دانمارک و سرزمین‌های آلمانی که قرن‌ها وضعیتی مبهم از نظر حقوقی و قومی داشتند. اشلسویگ جمعیتی مختلط از دانمارکی‌زبان‌ها و آلمانی‌زبان‌ها داشت، در حالی که هولشتاین تقریباً به‌طور کامل آلمانی‌زبان بود و عضو کنفدراسیون آلمان محسوب می‌شد. هر دو دوک‌نشین از نظر تاریخی تحت حاکمیت پادشاه دانمارک بودند، اما نه به‌عنوان بخشی یکپارچه از پادشاهی دانمارک، بلکه به‌صورت قلمروهایی با وضعیت حقوقی جداگانه.

در نیمه اول قرن نوزدهم، با اوج‌گیری ملی‌گرایی در اروپا، مسئله اشلسویگ و هولشتاین به بحرانی جدی تبدیل شد. ملی‌گرایان دانمارکی خواهان الحاق کامل اشلسویگ به دانمارک بودند، در حالی که ملی‌گرایان آلمانی بر پیوند تاریخی و فرهنگی این مناطق با جهان آلمانی تأکید می‌کردند. پس از شکست دانمارک در جنگ اول اشلسویگ (۱۸۴۸–۱۸۵۱)، توافق‌نامه‌هایی امضا شد که بر حفظ وضعیت ویژه این دوک‌نشین‌ها تأکید داشت، اما این تعادل شکننده دوام چندانی نیاورد.

نقطه انفجار بحران در سال ۱۸۶۳ رخ داد؛ زمانی که دولت دانمارک قانونی موسوم به «قانون نوامبر» تصویب کرد که اشلسویگ را عملاً به دانمارک ملحق می‌کرد. این اقدام از دید دولت‌های آلمانی، به‌ویژه پروس و اتریش، نقض توافق‌های پیشین و تهدیدی علیه حقوق آلمانی‌ها تلقی شد. در این مقطع، اتو فون بیسمارک، صدراعظم پروس، فرصت را مناسب دید تا هم نفوذ دانمارک را در شمال محدود کند و هم جایگاه پروس را در میان دولت‌های آلمانی تقویت نماید.

در ژانویه ۱۸۶۴، نیروهای مشترک پروس و اتریش به بهانه دفاع از حقوق آلمانی‌ها وارد عمل شدند و به خاک اشلسویگ یورش بردند. ارتش دانمارک که از نظر شمار نیرو، تجهیزات و آمادگی نظامی در وضعیت ضعیف‌تری قرار داشت، تلاش کرد با تکیه بر استحکامات قدیمی، به‌ویژه خطوط دفاعی معروف به دانه‌ویرکه، پیشروی دشمن را متوقف کند. اما این استحکامات که زمانی نماد قدرت دفاعی دانمارک بودند، در برابر توپخانه مدرن و تاکتیک‌های جدید پروسی کارایی خود را از دست دادند.

با عقب‌نشینی دانمارکی‌ها از دانه‌ویرکه، ضربه‌ای شدید به روحیه ملی دانمارک وارد شد. نیروهای پروسی و اتریشی به پیشروی ادامه دادند و نبردهای مهمی در مناطقی چون دوپلر شانزه رخ داد؛ جایی که ارتش پروس با استفاده از برتری توپخانه‌ای و انضباط نظامی بالا، ضربه‌ای قاطع به مدافعان دانمارکی وارد کرد. سقوط این مواضع عملاً سرنوشت جنگ را رقم زد.

در دریا، نیروی دریایی دانمارک نسبت به دشمنان خود برتری داشت و توانست تا حدی خطوط تدارکاتی پروس را مختل کند، اما این موفقیت‌های دریایی نتوانست شکست‌های سنگین زمینی را جبران نماید. پروس و اتریش با تکیه بر قدرت زمینی خود، کنترل کامل اشلسویگ و سپس هولشتاین را به دست گرفتند.

در نهایت، دانمارک که در انزوا قرار گرفته و امیدی به مداخله جدی قدرت‌های بزرگ اروپا نداشت، ناچار به پذیرش شکست شد. پیمان وین در اکتبر ۱۸۶۴ به امضا رسید و بر اساس آن، دانمارک از هرگونه ادعای حاکمیت بر اشلسویگ، هولشتاین و لاونبورگ صرف‌نظر کرد. این سرزمین‌ها به‌طور مشترک تحت اداره پروس و اتریش قرار گرفتند؛ وضعیتی که خود به‌زودی به تنش میان این دو قدرت انجامید.

اهمیت این جنگ فراتر از شکست دانمارک بود. جنگ ۱۸۶۴ نخستین گام عملی بیسمارک در مسیر تحقق وحدت آلمان به شمار می‌آید. همکاری موقت پروس و اتریش در این جنگ، زمینه‌ساز رقابت و در نهایت جنگ میان آن‌ها در سال ۱۸۶۶ شد؛ جنگی که به حذف اتریش از امور آلمانی انجامید و راه را برای تأسیس امپراتوری آلمان هموار کرد. برای دانمارک، این جنگ یک فاجعه ملی محسوب می‌شد؛ کشوری که بخش بزرگی از سرزمین‌های جنوبی خود را از دست داد و ناچار شد سیاستی محتاطانه و مبتنی بر بی‌طرفی در پیش گیرد.

به این ترتیب، جنگ پروس با دانمارک اگرچه از نظر نظامی کوتاه و محدود بود، اما از نظر تاریخی نقشی تعیین‌کننده در دگرگونی توازن قدرت در اروپا و شکل‌گیری آلمان نوین ایفا کرد.

جنگ اول شلسویگ

جنگ اول شلسویگ بین سال‌های ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۱ در نتیجه تنش‌های ملی‌گرایانه و اختلاف بر سر دوک‌نشین‌های شلسویگ و هولشتاین رخ داد. این دوک‌نشین‌ها تحت سلطه پادشاهی دانمارک بودند اما جمعیت قابل توجه آلمانی‌زبان در آن‌ها زندگی می‌کرد و خواستار پیوستن به کنفدراسیون آلمان بودند. پس از مرگ فردریک ششم، پادشاه دانمارک، مسئله جانشینی در شلسویگ و هولشتاین بحرانی شد. طبق قوانین دانمارک، دوک‌نشین هولشتاین بخشی از کنفدراسیون آلمان بود و قوانین ارثی آن با قوانین آلمان همخوانی داشت، در حالی که شلسویگ تابع قوانین دانمارک بود. این تضاد قانونی و ملی‌گرایانه باعث شد جنبش‌های ملی‌گرای آلمانی علیه سیاست‌های دانمارک شکل بگیرند.

جنبش‌های ملی‌گرای آلمانی با حمایت نیروهای پروس و برخی دولت‌های آلمان شمالی فعال شدند. در مارس ۱۸۴۸، با الهام از انقلاب‌های اروپایی و موج ملی‌گرایی، شورش‌هایی در شلسویگ و هولشتاین آغاز شد که به سرعت به درگیری نظامی گسترده تبدیل شد. نیروهای دانمارکی تحت فرماندهی ژنرال‌ها و افسران حرفه‌ای شامل ارتش منظم و نیروی دریایی فعال بودند و هدف آن‌ها حفظ تمامیت ارضی شلسویگ و هولشتاین بود. در مقابل، شورشیان آلمانی شامل شبه‌نظامیان محلی، داوطلبان و واحدهای رسمی پروس و هسن بودند و هدفشان الحاق دوک‌نشین‌ها به آلمان و محدود کردن نفوذ دانمارک بود.

جنگ از آوریل ۱۸۴۸ آغاز شد. شورشیان در ابتدا توانستند کنترل مناطقی از شلسویگ را به دست گیرند و نیروهای دانمارک را عقب برانند. در نزدیکی فلنسبورگ، شورشیان موفق شدند موقعیت دانمارک را تهدید کنند اما مقاومت شدید دانمارکی‌ها مانع پیشروی بیشتر شد. نیروهای شورشی تلاش کردند بخش‌های جنوبی شلسویگ را محاصره کنند و خطوط تأمین دانمارک را قطع کنند که با مقاومت شدید دانمارکی‌ها مواجه شد. نیروهای پروسی و هسنی در حمایت از شورشیان وارد عمل شدند و نبردهایی در سیرزبورگ و کیلبورگ داشتند که هر دو طرف تلفات سنگینی متحمل شدند، اما پیشروی شورشیان محدود بود. دانمارک با تمرکز نیروهای خود توانست مناطقی از هولشتاین را پس بگیرد و شورشیان را به عقب براند. نیروی دریایی دانمارک نقش کلیدی در حمله به بنادر شورشیان داشت و خطوط تأمین آن‌ها را مختل کرد.

جنگ با پیمان لندن در جولای ۱۸۵۲ پایان یافت، هرچند آتش‌بس عملی از ۱۸۵۱ برقرار بود. شلسویگ و هولشتاین به صورت رسمی تحت سلطه دانمارک باقی ماندند اما استقلال دوک‌نشین‌ها و مسائل حقوقی آن‌ها همچنان مبهم باقی ماند. دانمارک موظف شد به حقوق جمعیت آلمانی‌زبان احترام بگذارد و برخی محدودیت‌ها در ادغام شلسویگ با دانمارک ایجاد شد. این جنگ نشان داد نیروهای ملی‌گرای آلمانی هنوز آمادگی و توان لازم برای الحاق کامل شلسویگ را ندارند اما زمینه را برای جنگ دوم شلسویگ در سال ۱۸۶۴ فراهم کرد. این درگیری نمونه‌ای از تنش بین ملی‌گرایی و حقوق سنتی پادشاهی‌ها در قرن نوزدهم بود و نشان داد که مسائل قومی و زبانی می‌توانند به سرعت به درگیری‌های خونین تبدیل شوند و اهمیت قدرت نظامی و دیپلماسی در اروپا را برجسته کرد.

نبرد دیبول

نبرد دیبول آخرین و بزرگ‌ترین درگیری در جنگ دوم شلسویگ ۱۸۶۴ بود؛ نبردی خونین و فشرده که به‌صورت یک محاصرهٔ چند هفته‌ای و سپس یک عملیات هجومی تمام‌عیار میان ارتش دانمارک و نیروهای پروس با پشتیبانی اتریش انجام شد و سرنوشت سیاسی و نظامی منطقهٔ شلسویگ و شمال اروپا را دگرگون کرد. قبل از شروع نبرد نهایی، پس از عقب‌نشینی دانمارکی‌ها از خط دفاعی قدیمی دانِویرکه در ماه فوریه به‌دلیل سرمای شدید زمستان و تهدید انحراف دشمن از پشت، ارتش دانمارک خط دفاعی جدیدی در اطراف موقعیت دیبول روی شبه‌جزیره‌ای در جنوب جوتلند نزدیک شهر سندر­بورگ ایجاد کرد. این موقعیت شامل ده سنگر دفاعی بود که به‌صورت قوسی در برابر دشمن قرار داشتند؛ اما به‌دلیل امکانات مالی محدود و تمرکز قبلی روی خط دانِویرکه، سنگرها خیلی قوی و مدرن نشده بودند و عقب‌نشینی سریع باعث شد نیروهای دانمارک خسته و موقعیت تا حدی ارتقا نیافته در برابر نیروی مهاجم قرار بگیرند.

از اوایل آوریل نیروهای پروسی شروع به ساختن خطوط محاصره کردند و توپخانه‌های جدید و قدرتمند را از برلین به منطقه منتقل کردند تا بتوانند مواضع دانمارکی را از راه دور منهدم کنند. توپخانهٔ محاصره ساختار دفاعی دانمارک را روزبه‌روز تضعیف کرد، حتی پیش از اینکه حملهٔ اصلی شروع شود. برای حملهٔ مستقیم، پروسی‌ها چهار خط تهاجمی ساختند تا از مواضع خود تا نزدیکی سنگرهای دانمارکی پیش بروند—آخرین خط فقط حدود ۲۲۰ تا ۳۰۰ متر با سنگرها فاصله داشت.

در صبح ۱۸ آوریل ۱۸۶۴، سخت‌ترین مرحله فرا رسید. از حدود ساعت چهار صبح توپخانهٔ پروسی شروع به یک بمباران وحشیانهٔ شش ساعته از سنگرها، سنگرک‌ها و پشت خطوط دانمارکی کرد. در این بمباران تقریباً هزاران گلولهٔ توپ و خمپاره به خط دفاعی شلیک شد، بخش زیادی از خاکریزها و پناهگاه‌های چوبی را ویران کرد و توان دفاعی دانمارکی‌ها را تا حد زیادی از بین برد.

در ساعت ده صبح شلیک توپخانه قطع شد و ستون‌های پیاده‌نظام پروسی از خطوط خود بیرون آمدند و به سوی مواضع دانمارک در فاصلهٔ کوتاه بین دو خط پیشروی کردند. فاصلهٔ بین خطوط محاصره و سنگرهای دانمارکی بسیار کم بود، یعنی در خیلی از جاها مهاجمان و مدافعان تقریباً هم‌زمان به سنگرها می‌رسیدند و کار به آتش‌باری نزدیک تبدیل شد. در همان لحظات نخستین حمله، برخی از سنگرها سریع سقوط کردند. سنگرهای شماره شش، پنج، یک، دو، سه و چهار اول از همه توسط مهاجمان گرفته شدند، و بخش زیادی از نیروهای دفاعی دانمارک در آن‌ها کشته، زخمی یا اسیر شدند. در پشت این سنگرها، خط دفاعی دانمارکی تقریباً فرو ریخته بود و فشار سنگین آتش مهاجمان ادامه یافت.

در واکنش به این پیشروی، دانمارکی‌ها ضدحمله‌ای بزرگ با تیپ هشتم ترتیب دادند. فرماندهٔ این تیپ با شمشیر به پیش راند و توانست برای مدتی مهاجمان را عقب براند و حتی قسمتی از خطوط از دست‌رفته را پس بگیرد. اما این ضدحمله بیش از نیم‌ساعت طول نکشید، چون ذخایر پروسی وارد میدان شدند، نیروهای تازه‌نفس که از خطوط پشتی آورده شده بودند، روی تیپ هشتم فشار آوردند و آن را مجبور به عقب‌نشینی و تحمل تلفات سنگین کردند.

نبرد به شدت تن به تن و در فاصله‌های بسیار نزدیک تبدیل شد. در برخی سنگرها نزدیک به هشت و نه و ده، شرکت‌های دانمارکی تا آخرین لحظه مقاومت کردند؛ اما نیروهای کم‌شمار و تجهیزات کمی که در آنها بود، در برابر آتش توپخانه و پیاده‌نظام پرشمار پروسی دوام نیاوردند. در نهایت، مقاومت اصلی دانمارکی‌ها تا حدود ساعت یک و نیم بعدازظهر فروپاشید و نیروهایی که باقی مانده بودند از طریق پل مقابل سندربورگ عقب‌نشینی کردند و به راهی برای جزیرهٔ آلز پیدا کردند.

تلفات این نبرد بسیار سنگین بود. دانمارکی‌ها تقریباً ۴۸۰۰ تا ۵۲۰۰ نفر کشته، زخمی یا اسیر دادند، شامل تعداد زیادی از فرماندهان میانی؛ در مقابل پروسی‌ها حدود ۱۲۰۰ نفر تلفات داشتند، اگرچه خود آنها هم در گلوله‌باران و حمله‌ها خسارات زیادی دیدند.

در طول نبرد، سفینهٔ زرهی دانمارکی «رولف کراکه» بارها از آب‌های خلیج آلسوند آتش پشتیبانی می‌کرد و در برخی لحظات حملات پروسی را تا حدی مختل ساخت، اما در نهایت نتوانست مانع سقوط خطوط دفاعی شود و خود نیز هدف آتش شدید توپ‌های دشمن قرار گرفت.

پس از سقوط مواضع دیبول، نیروهای دانمارکی به جزیرهٔ آلز عقب‌نشینی کردند و نبردها ادامه یافت؛ اما شکست دیبول خط پایان قدرت دفاعی دانمارک در این جنگ بود و در ادامه دانمارک مجبور به امضای معاهده صلح شد و بخش‌های شلسویگ و هولشتاین را واگذار کرد. این نبرد در تاریخ دانمارک به‌عنوان نشانه‌ای از مقاومت دلیرانه و همزمان شکست دردناک ملی باقی مانده است.

جنگ دوم شلسویگ

در فوریه ۱۸۶۴، نیروهای مشترک پروس و اتریش بدون اعلام رسمی جنگ، از مرز عبور کردند و وارد شلسویگ شدند. ارتش دانمارک اگرچه از نظر روحیه ملی قوی بود، اما از لحاظ تعداد نیرو، تجهیزات و فرماندهی در موقعیتی ضعیف‌تر قرار داشت. یکی از نخستین و مهم‌ترین مواضع دفاعی دانمارک، استحکامات دانِه‌ویرکه بود؛ مجموعه‌ای از خطوط دفاعی تاریخی که قرن‌ها نماد امنیت جنوب دانمارک به‌شمار می‌رفت. با این حال، پیشروی سریع نیروهای پروسی و اتریشی و تهدید محاصره، فرماندهی دانمارک را وادار کرد به‌طور ناگهانی از دانِه‌ویرکه عقب‌نشینی کند. این عقب‌نشینی ضربه‌ای شدید به روحیه ملی دانمارکی‌ها وارد کرد و در داخل کشور به‌عنوان یک فاجعه و خیانت تلقی شد.

پس از عقب‌نشینی، تمرکز نبردها به مناطق مرکزی شلسویگ و سپس به جزیره آلز کشیده شد. یکی از خونین‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین نبردها، نبرد دوبول (Dybbøl) در آوریل ۱۸۶۴ بود. استحکامات دوبول آخرین خط دفاعی مهم دانمارک در سرزمین اصلی محسوب می‌شد. ارتش پروس با بهره‌گیری از توپخانه مدرن، تاکتیک‌های جدید و آتش متمرکز، به‌مدت چند هفته مواضع دانمارکی‌ها را زیر آتش سنگین قرار داد. سرانجام در ۱۸ آوریل، حمله نهایی آغاز شد و پس از نبردی سخت و تلفات سنگین، مواضع دانمارک سقوط کرد. این شکست عملاً سرنوشت جنگ را رقم زد.

در ادامه، نیروهای پروسی با عبور از آبراه‌ها به جزیره آلز یورش بردند. عبور شبانه از تنگه و غافلگیری نیروهای دانمارکی نشان‌دهنده برتری سازمانی و فنی ارتش پروس بود. پس از سقوط آلز، دانمارک دیگر توان ادامه مقاومت مؤثر را نداشت. نیروی دریایی دانمارک هرچند برتری نسبی در دریا داشت و توانست برخی بنادر را حفظ کند، اما این برتری دریایی نتوانست شکست‌های زمینی را جبران کند.

در سطح بین‌المللی، دانمارک امیدوار بود قدرت‌های بزرگ اروپایی، به‌ویژه بریتانیا و فرانسه، برای حمایت از آن وارد عمل شوند. با این حال، کنفرانس لندن در سال ۱۸۶۴ نتوانست به توافقی الزام‌آور دست یابد. بریتانیا تمایلی به ورود به جنگی جدید در قاره نداشت و ناپلئون سوم فرانسه نیز سیاستی دوپهلو در پیش گرفت. در نتیجه، دانمارک عملاً تنها ماند و مجبور شد شرایط صلح را بپذیرد.

جنگ با امضای پیمان وین در اکتبر ۱۸۶۴ پایان یافت. بر اساس این پیمان، دانمارک کنترل شلسویگ، هولشتاین و لاونبورگ را به پروس و اتریش واگذار کرد. این شکست، یکی از سنگین‌ترین ضربات تاریخی به دانمارک بود و کشور را از یک قدرت منطقه‌ای به دولتی کوچک‌تر و محتاط‌تر تبدیل کرد. از نظر روانی و سیاسی، این جنگ تأثیری عمیق بر هویت ملی دانمارک گذاشت و تا دهه‌ها بعد در حافظه جمعی این ملت باقی ماند.

برای پروس و بیسمارک، جنگ دوم شلسویگ موفقیتی بزرگ بود. این جنگ نه‌تنها موقعیت پروس را در جهان آلمانی تقویت کرد، بلکه همکاری موقت با اتریش را نیز رقم زد؛ همکاری‌ای که به‌زودی به رقابت و در نهایت جنگ میان این دو قدرت انجامید. اداره مشترک شلسویگ و هولشتاین به منبعی از تنش میان پروس و اتریش بدل شد و مستقیماً به جنگ پروس و اتریش در سال ۱۸۶۶ انجامید. از این منظر، جنگ دوم شلسویگ را می‌توان نخستین گام عملی در مسیر اتحاد آلمان تحت رهبری پروس دانست

جنگدانمارکآلمانتاریخ
۴
۱
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید