
آل جلایر
دودمان جلایری یکی از سلسله های ترکمن مغول بود که پس از فروپاشی حکومت ایلخانان بر بخش های مهمی از عراق عرب، عراق عجم و آذربایجان فرمان راند. بنیادگذار این خاندان، شیخ حسن بزرگ، معروف به ایلخانی، از قبیله جلایر بود. او در سال ۷۳۶ هجری قمری (۱۳۳۶ میلادی) پس از مرگ ابوسعید بهادرخان و در گیرودار هرج و مرج جانشینی، قدرت را در عراق عرب به دست گرفت. حسن بزرگ، امیر نویان جلایر، از نوادگان ایلکا جلایر، پیشتر از امیران بلندپایه ایلخانی بود. او در آغاز، محمدخان، یکی از بازماندگان خاندان هولاکو را به شاهی نشاند، اما قدرت اصلی در دست خود او بود. مهمترین رقیب او در این زمان، خاندان چوپانی به رهبری شیخ حسن کوچک، پسر امیر تیمورتاش و نوه امیر چوپان بود. میان این دو امیر قدرتمند جنگی سرنوشتساز در گرفت که به نبرد آلاداغ معروف است. در سال ۷۳۸ هجری قمری، حسن بزرگ و حسن کوچک در ناحیه آلاداغ در نزدیکی نخجوان رویارو شدند. در این پیکار، حسن بزرگ شکست خورد و به عراق عقبنشینی کرد و بغداد را مرکز حکومت خود قرار داد. حسن کوچک در تبریز پادشاهی ساختگی برپا کرد و ابتدا ساتیبیگ، خواهر ابوسعید و همسر امیر چوپان را به سلطنت رساند. حسن بزرگ از آن پس حکومت مستقلی در بغداد پی ریخت، اما همچنان از نام ایلخانان دستنشانده بهره میبرد تا پس از مرگ حسن کوچک در سال ۷۴۴ هجری قمری، نفوذش را گسترش دهد. با مرگ حسن کوچک، برادرش ملک اشرف چوپانی به صحنه آمد و آذربایجان و تبریز را تصرف کرد و حاکمیتی سختگیر و بیرحم بنا نهاد. حسن بزرگ کوشید با لشکرکشی به آذربایجان، این ولایت را نیز به قلمرو خود بیفزاید، اما چندینبار با مقاومت ملک اشرف روبرو شد و نتوانست تبریز را به چنگ آورد. سرانجام حسن بزرگ در سال ۷۵۷ هجری قمری در بغداد درگذشت و پسرش، سلطان اویس، جانشین او شد.
سلطان اویس بهادرخان، که از مادری چوپانی زاده شده بود، دوران درخشانتری برای جلایریان رقم زد. او در سال ۷۵۷ هجری قمری به تخت نشست و خیلی زود چشم به آذربایجان دوخت. در آن زمان، ملک اشرف چوپانی با تاختوتازهای خود مردم تبریز و پیرامون را به ستوه آورده بود. در سال ۷۵۸ هجری قمری، جانیبیک، خان اردوی زرین، به آذربایجان لشکر کشید و ملک اشرف را شکست داد و به قتل رساند. اما چیرگی جانیبیک بر تبریز دیری نپایید و با مرگ او و عقبنشینی سپاهیانش، آذربایجان بیحاکم ماند. سلطان اویس از این فرصت طلایی سود جست و در سال ۷۶۰ هجری قمری بدون پیکاری بزرگ وارد تبریز شد و آنجا را ضمیمه قلمرو جلایری کرد. به این ترتیب بغداد و تبریز، دو کانون مهم تجارت و فرهنگ، زیر یک پرچم درآمدند. اویس خود را «سلطان» خواند و اندکاندک عنوان ایلخانی را کنار گذاشت. او با قدرت نظامی خود از مرزها دفاع کرد و چند بار با آل مظفر درگیر شد. در سال ۷۶۶ هجری قمری، شاه شجاع مظفری از شیراز به قصد تصرف تبریز لشکر کشید. سلطان اویس در ناحیه میانه با شاه شجاع روبرو شد. در این نبرد، اگرچه شاه شجاع پیشروی کرده بود، اما با حیله جنگی و استواری جلایریان وادار به عقبنشینی شد و تبریز در دست اویس ماند. همچنین اویس توانست بغداد را از شورش امیران محلی ایمن نگه دارد و بر موصل، دیاربکر و وان نیز دست یابد. او هنرپرور و سازنده بود و دورانش به رغم درگیریهای مرزی، دورهای از آرامش نسبی به شمار میرفت. سرانجام سلطان اویس در سال ۷۷۶ هجری قمری درگذشت.
پس از مرگ سلطان اویس، پسرش جلالالدین حسین جانشین او شد. دوران پادشاهی حسین کوتاه و پرآشوب بود. او فرمانروایی ضعیف و خوشگذران بود و قدرت را به امیران و وزیران واگذار کرد. برادرش، سلطان احمد، که در بصره حکومت میکرد، از بیلیاقتی او به خشم آمد و سر به شورش برداشت. احمد با پشتیبانی قبایل عرب و ترکمان لشکری فراهم آورد و به سوی بغداد راند. حسین در میانه آشوبها در سال ۷۸۴ هجری قمری به دست امیران خود کشته شد و احمد بیهیچ مقاومتی بر تخت نشست. بدینسان سلطان احمد بن اویس، که سرشناسترین و بلندآوازه ترین پادشاه جلایری است، زمام امور را به دست گرفت.
سلطان احمد جلایر که مردی زیرک، شاعر، هنرمند و در عین حال بیرحم و متلون بود، با بزرگترین دشمن دوران خود یعنی تیمور لنگ روبرو شد. تیمور که از فرارود برخاسته بود، شهر به شهر به سوی غرب پیش میرفت. نخستین رویارویی جدی احمد با تیمور در سال ۷۸۹ هجری قمری روی داد، زمانی که تیمور به آذربایجان رسید. احمد که توان مقابله با سپاه عظیم تیمور را در خود نمیدید، تبریز را رها کرد و به بغداد گریخت. تیمور تبریز را گشود و خراج ستاند، سپس برای فرونشاندن شورشها به شرق بازگشت و احمد دوباره به تبریز بازآمد. در سال ۷۹۵ هجری قمری، تیمور بار دیگر به غرب لشکر کشید. او در اصفهان و شیراز کشتار به پا کرد و سپس رو به بغداد آورد. احمد که این بار نیز تاب ایستادگی نداشت، پیش از رسیدن تیمور، بغداد را ترک کرد و از راه شام به نزد سلطان مملوکی مصر، ملک ظاهر برقوق، گریخت. تیمور در بغداد فرود آمد و این شهر را به آسانی گشود. اما چون خبر شورش هایی در سایر ولایات شنید، بغداد را با یک دستنشانده رها کرد و به ماوراءالنهر بازگشت.
احمد با کمک ممالیک و هواداران محلی خود در عراق، بیدرنگ پس از خروج تیمور به بغداد بازگشت و دوباره قدرت را قبضه کرد. خشم تیمور از این بازگشت گستاخانه، زمینهساز فاجعه هولناک بغداد شد. در سال ۸۰۳ هجری قمری، تیمور برای سومین بار با سپاهی گران به بغداد تاخت. احمد اینبار پیشتر، خانواده و خزاین خود را فرستاده بود و خود نیز پیش از محاصره کامل، از شهر بیرون جست و به قلمرو عثمانی نزد بایزید یکم رفت. تیمور بغداد را محاصره کرد و پس از چهل روز مقاومت، شهر سقوط کرد. فرمان تیمور چنان بیرحمانه بود که هر سرباز باید سری برای او میآورد. در این روز خونین، دهها هزار تن کشته شدند و از سرهای بریده منارهها ساختند. کتابخانه ها و عمارت های باشکوه جلایریان به تلی از خاک تبدیل شد. احمد در این سالها آواره دربار عثمانیان و سپس پس از نبرد آنکارا در سال ۸۰۴ و شکست بایزید از تیمور، به ممالیک مصر پناه برد. از آن سو تیمور از سلطان مملوک خواست که احمد را تسلیم کند، اما احمد با فراست از مصر گریخت و بهصورت پنهانی در عراق و میان قبایل عرب زیست تا آنکه تیمور در سال ۸۰۷ هجری قمری درگذشت.
مرگ تیمور و درگیری جانشینانش بر سر تاج و تخت، بار دیگر میدان را برای احمد خالی کرد. او در سال ۸۰۸ هجری قمری به بغداد بازگشت و بار دیگر قدرت را در دست گرفت. در همین هنگام، رقیب تازهای از میان ترکمانان قراقویونلو سر برآورد: قره یوسف بن قره محمد. این دو تن در گذشته همپیمان و هم بند بودند و هر دو در برابر تیمور جنگیده و آواره شده بودند. اما پس از مرگ تیمور، بر سر تصاحب تبریز و آذربایجان اختلافشان بالا گرفت. در سال ۸۰۹ هجری قمری، قره یوسف که بر بخش بزرگی از آذربایجان چیره شده بود، در ناحیه سردرود یا شنب غازان در نزدیکی تبریز با سلطان احمد روبرو شد. در این نبرد، قرهیوسف ضربات مهلکی بر سپاه احمد وارد آورد و احمد شکست خورد و به بغداد عقب نشست. دیری نپایید که در سال ۸۱۳ هجری قمری، احمد برای آخرین بار برای بازپسگیری تبریز به سوی آذربایجان لشکر کشید. او در بیرون تبریز با قرهیوسف درگیر شد. در این پیکار که به نبرد اسد مشهور شد، سپاه احمد از هم پاشید و خود او به دست سپاهیان قرهیوسف افتاد. قرهیوسف که کینهای دیرینه از احمد داشت، فرمان قتل او را صادر کرد و بدینترتیب سلطان احمد جلایر پس از نزدیک به سه دهه پادشاهی پرآشوب، کشته شد.
با مرگ سلطان احمد، ستاره دولت جلایریان رو به خاموشی گذاشت. پسر او، شاه ولد، در بغداد خود را سلطان خواند، اما قرهیوسف بیدرنگ به بغداد لشکر کشید. شاه ولد تاب مقاومت نداشت و در سال ۸۱۴ هجری قمری کشته شد. بغداد به دست قراقویونلوها افتاد و قرهیوسف پسر خود، شاه محمد را حاکم آنجا کرد. با این حال، تیرهروزی قراقویونلوها در جاهای دیگر، فرصتهای کوتاهی به بازماندگان جلایری داد. برادر شاه ولد، سلطان محمود، در سال ۸۱۴ یا ۸۱۵ هجری قمری با کمک امیران محلی عرب توانست بغداد را پس بگیرد. سلطان محمود به نام قراقویونلوها خطبه خواند و باج میپرداخت تا بتواند حکومت صوری خود را حفظ کند. این دوره از تاریخ جلایریان، عصر دستنشاندگی و ضعف مطلق بود. درگیری های پی درپی میان امیران قراقویونلو، به ویژه میان اسکندر قراقویونلو و برادرانش، بغداد را بارها دستخوش تغییر حاکم کرد. سلطان محمود تا حدود سال ۸۲۹ هجری قمری بر مسند بود، اما قدرتش از حومه بغداد فراتر نمیرفت. پس از مرگ او، پسرش سلطان اویس دوم چند صباحی حکومت کرد، اما به زودی از قدرت کنار رفت و برادرش سلطان محمد جانشین او شد. دوران سلطان محمد نیز بیش از چند ماه نپایید و حسین دوم، نواده سلطان اویس یکم، بر تخت نشست. حسین دوم نیز بازیچه دست امیران و مدعیان بود. سرانجام در سال ۸۳۵ هجری قمری، اسکندر قراقویونلو یا برادرش جهانشاه قراقویونلو، پس از آخرین شورشهای جلایریان، بغداد را برای همیشه ضمیمه قلمرو قراقویونلو کردند و حاکم دستنشانده جلایری را برانداختند. بدینسان، دودمان جلایری که روزگاری با قدرت حسن بزرگ و شکوه سلطان اویس، از بغداد تا تبریز را زیر بال خود داشت، در میان طوفان یورش تیمور و سپس کشاکش ترکمانان قراقویونلو از صفحه تاریخ محو شد و قلمروشان به دست ترکمانان افتاد.
دودمان چوپانیان
دودمان چوپانیان یکی از قدرتهای برآمده از دل فروپاشی ایلخانان مغول بود که توسط خاندان امیر چوپان از قبیله سولدوس بنیان نهاده شد. امیر چوپان، پدرسالار این خاندان، سالها امیرالامرای ایلخانان بود و در دوران ابوسعید بهادرخان از قدرت و نفوذ بیهمتایی برخوردار شد، چندان که دختر او بغداد خاتون به همسری ابوسعید درآمد. اما دسیسه های درباری، به ویژه کینه خواجه غیاث الدین محمد وزیر، موجب بدگمانی ابوسعید نسبت به امیر چوپان و پسرانش شد. امیر چوپان که برای سرکوب شورش خراسان رفته بود، در سال ۷۲۷ هجری قمری گرفتار خشم ایلخان گردید. ابوسعید پسران چوپان در دربار را به قتل رساند و امیر چوپان را تحت تعقیب قرار داد. امیر چوپان که از همه سو راه گریز بر او بسته میشد، سرانجام به هرات پناه برد، اما ملک غیاثالدین کرت به دستور ابوسعید او را کشت و انگشتش را به نشانه وفاداری به دربار ایلخان فرستاد. با مرگ ابوسعید در سال ۷۳۶ هجری قمری، خلأ قدرت بزرگی پدید آمد و بازماندگان امیر چوپان که در بند و تبعید بودند، سر برآوردند. در این میان، دختر امیر چوپان، ساتیبیگ، که همسر ابوسعید بود، به عنوان نماد مشروعیت خاندان نقشی کانونی یافت. پسر دیگر امیر چوپان، تیمورتاش، پیشتر به دست ممالیک مصر کشته شده بود، اما پسر تیمورتاش، شیخ حسن کوچک، بود که آتش قدرت چوپانیان را دوباره شعلهور ساخت.
شیخ حسن کوچک ملقب به نویان، جوانی جاهطلب و زیرک بود که از زندان گریخت و در آذربایجان علم استقلال برافراشت. او برای مشروعیت بخشیدن به قدرت خود، ساتیبیگ خاتون را به همسری و سپس به مقام ایلخانی برگزید. دوران فرمانروایی شیخ حسن کوچک سراسر درگیر نبرد با رقیب قدرتمندش، شیخ حسن بزرگ جلایری بود. مهمترین رویارویی این دو مدعی در سال ۷۳۸ هجری قمری در نبرد آلاداغ روی داد. شیخ حسن بزرگ که داعیه احیای ایلخانان را داشت، با سپاهی گران به آذربایجان تاخت. دو سپاه در دامنههای آلاداغ در نخجوان به هم رسیدند. در گرماگرم نبرد، شیخ حسن کوچک توانست با یک حرکت غافلگیرانه، قلب سپاه جلایری را بشکافد و شیخ حسن بزرگ را وادار به عقبنشینی مفتضحانهای به سوی بغداد کند. این پیروزی، آذربایجان را به طور کامل تحت سیطره چوپانیان درآورد. شیخ حسن کوچک سپس ساتیبیک را از تخت به زیر کشید و سلیمان خان، یکی دیگر از شاهزادگان هلاکویی را به ایلخانی نامی برگزید، اما قدرت واقعی را خود در قبضه داشت. او در ادامه بر سر تصرف عراق عجم با جلایریان بارها درگیر شد و توانست تا حدودی نفوذ خود را به سمت شرق نیز بگستراند. شیخ حسن کوچک در اوج قدرت و در سال ۷۴۴ هجری قمری به طرز مشکوکی به دست همسرش، عزت ملک، کشته شد. قتل او، که گویا با دسیسههای درباری و اتهام رابطه پنهانی صورت گرفت، ضربه مهلکی به انسجام چوپانیان وارد کرد.
پس از مرگ شیخ حسن کوچک، برادرش ملک اشرف که در آن زمان در گرجستان به سر میبرد، بیدرنگ خود را به تبریز رساند. ملک اشرف چهرهای خشن و بیپروا داشت و تمام رقبای درونخاندانی، از جمله عموزادگان و برادران خود را یکی پس از دیگری از میان برداشت. او ابتدا برادرش اسدالله را شکست داد، سپس ملک اشرف برادر تنی خود، میسر سلطان را نیز کشت و قدرت را مطلق ساخت. دوران حکومت ملک اشرف بر آذربایجان، دورانی سیاه و آکنده از ستم و ناامنی بود. او برای تأمین هزینههای سپاه و تجملات دربار، مالیاتهای کمرشکن بر مردم تبریز و دیگر ولایات آذربایجان بست و کوچکترین اعتراضی را به شدت سرکوب میکرد. مهمترین تهدید خارجی برای ملک اشرف، همچنان جلایریان بودند. شیخ حسن بزرگ پس از تحکیم قدرت خود در بغداد، چندین بار برای تصرف تبریز لشکر کشید. در یکی از این لشکرکشیها در حدود سال ۷۴۷ هجری قمری، دو سپاه در نزدیکی مراغه روبرو شدند. ملک اشرف با آرایش نظامی سنگین و استفاده از کمانداران ترکمان، حمله جلایریان را دفع کرد و حسن بزرگ را وادار به عقبنشینی به عراق کرد. این پیروزی موقت، موقعیت او را تثبیت کرد اما سایه شوم حکومتش را بر آذربایجان سنگینتر ساخت. ملک اشرف برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود، شاهزادهنشانهای به نام انوشیروان را به ایلخانی نشاند اما همچنان خود فرمان میراند. ویرانی شهرها، شیوع بیماری طاعون و ظلم بیحد عوامل او، آذربایجان را به ورطه سقوط کشاند. مردم از ظلم او به ستوه آمدند و رهبران مذهبی و بازرگانان تبریز پنهانی به جانیبیک، خان اردوی زرین، متوسل شدند.
جانیبیک، خان اردوی زرین که از دیرباز به آذربایجان چشم داشت و خود را وارث قلمرو ایلخانان میدانست، بهانهای برای لشکرکشی یافت. در سال ۷۵۷ هجری قمری، او با سپاهی عظیم از دربند گذشت و به سوی تبریز حرکت کرد. ملک اشرف که بر اثر ستمگری و بدعهدی، بسیاری از امیران و سپاهیان خود را از دست داده بود، نتوانست مقاومت مؤثری کند. او در ناحیه میانه یا اوجان با سپاه جانیبیک روبرو شد. در این نبرد، بسیاری از سپاهیان چوپانی پیش از شروع پیکار به اردوی زرین پیوستند. ملک اشرف با شمار اندکی از وفادارانش به محاصره افتاد و پس از مقاومتی کوتاه، شکست خورد و به اسارت درآمد. جانیبیک ابتدا او را به تبریز برد و سپس به زودی دستور قتلش را صادر کرد. بدینترتیب، حکومت بیستساله چوپانیان بر آذربایجان در سال ۷۵۸ هجری قمری با مرگ ملک اشرف به پایان رسید. با قتل ملک اشرف، بازماندگان خاندان چوپانی نیز یکایک شکار شدند و جانیبیک اجازه نداد هیچ نشانی از این دودمان در آذربایجان باقی بماند. اما حکومت جانیبیک نیز دیری نپایید و او اندکی بعد بیمار شد و تبریز را ترک کرد و در راه بازگشت درگذشت. عقبنشینی اردوی زرین از آذربایجان، میدان را برای قدرت گرفتن دوباره جلایریان به رهبری سلطان اویس فراهم ساخت. بدین شکل، قلمرو چوپانیان که با خشونت و دسیسه برپا شده بود، با خشونت بیشتری از صحنه روزگار محو شد و آذربایجان از چنگال سیاه آنان رهایی یافت تا بازیگران جدیدی پا به عرصه گذارند.
طغاتیمور خان
پس از مرگ ابوسعید بهادرخان در سال ۷۳۶ هجری قمری، ایلخانان مغول دچار خلأ قدرت مطلق شدند و مدعیان بسیاری از خاندان چنگیزی برای تاج و تخت سر برآوردند. یکی از این مدعیان که توانست دوام بیشتری بیابد و تا سه دهه نام ایلخانی را در بخشهایی از ایران زنده نگه دارد، طغاتیمور خان بود. طغاتیمور از تبار جوچی قسار، برادر چنگیزخان بود و به همین دلیل نسب او به خاندان اصلی فرمانروایان مغول میرسید، هرچند از نسل هولاکو نبود. خاستگاه اولیه قدرت او در خراسان و گرگان بود. او پیش از آشوب جانشینی، حاکم منطقهای در شمال شرق ایران به شمار میرفت و از حمایت امیران محلی مغول و ترکمان برخوردار بود. در نخستین روزهای فروپاشی ایلخانان، شیخ حسن بزرگ جلایری که در عراق عرب به دنبال یک دستنشانده چنگیزی میگشت، ابتدا با طغاتیمور ارتباط برقرار کرد و او را به سلطنت دعوت نمود. در سال ۷۳۷ هجری قمری، حسن بزرگ، طغاتیمور را از خراسان به عراق فراخواند و به نامش خطبه خواند. طغاتیمور به همراه سپاهی از خراسان به سوی غرب حرکت کرد تا قدرت را در تختگاه ایلخانی به چنگ آورد. اما این اتحاد دیری نپایید. حسن بزرگ به زودی دریافت که کنترل طغاتیمور از یک شاهزاده دستنشانده دشوار است و از سوی دیگر رقیب دیرینه اش، شیخ حسن کوچک چوپانی، در آذربایجان قدرتنمایی میکرد. حسن بزرگ برای مصالحه و شاید سرگرم کردن حسن کوچک، طغاتیمور را رها کرد و حمایت خود را از او برداشت. طغاتیمور که در میانه راه با بیاعتنایی جلایریان روبرو شده بود، به ناچار در سال ۷۳۸ هجری قمری به خراسان بازگشت و از آن پس، قلمرو اصلی خود را همان ولایات شرقی شامل گرگان، جرجان، خراسان غربی و گاه تا نواحی ری و قومس قرار داد.
طغاتیمور خان در خراسان خود را ایلخان بر حق میخواند و سکه به نام خود ضرب میکرد. حکومت او در این نواحی بر ائتلافی از امیران مغول و ترکمان و خاندانهای محلی استوار بود. مهمترین متحدان او خاندان جانی قربان بودند که از امرای متنفذ خراسان به شمار میرفتند و رئیسشان ارغونشاه بود. با این حال، طغاتیمور نیز از کشاکشهای قدرت در ایران غربی بینصیب نماند. پس از مرگ شیخ حسن کوچک در سال ۷۴۴ هجری قمری و ضعف نسبی قدرت چوپانیان، طغاتیمور بار دیگر فرصت را برای گسترش نفوذ خود به سوی غرب مناسب دید. او در حدود سال ۷۴۶ هجری قمری با سپاهی از خراسان به سمت عراق عجم لشکر کشید. در این لشکرکشی، او توانست شهر ری و پیرامون آن را تصرف کند. اما در این هنگام، رقیب تازهای از میان خاندان چوپانی برخاست. ملک اشرف چوپانی که به تازگی قدرت خود را در آذربایجان تثبیت کرده بود، پیشروی طغاتیمور را تهدیدی برای خود دید. در جنگی که در نزدیکی ورامین یا ری میان دو سپاه روی داد، ملک اشرف توانست طغاتیمور را شکست دهد. طغاتیمور به ناچار بار دیگر به خراسان عقبنشینی کرد و ملک اشرف یکباره تا استرآباد نیز پیشروی کرد، اما به دلیل مشکلاتی که در آذربایجان داشت، بازگشت. این نبرد نقطه پایان بلندپروازیهای طغاتیمور در غرب ایران بود و از آن پس او خود را محدود به خراسان و گرگان کرد.
در این سوی قلمرو، طغاتیمور با جنبش نوظهور سربداران روبرو شد که از سبزوار برخاسته بودند و علیه حاکمان مغول علم استقلال برافراشته بودند. سربداران به رهبری وجیهالدین مسعود و سپس شاگردانش، دولتی شیعی مذهب و متکی بر پیشهوران و روستاییان بنا نهادند. طغاتیمور که خود را ایلخان مشروع میدانست، در آغاز کوشید با سیاست با سربداران کنار بیاید. او حتی گاهی با آنان بر سر دشمنان مشترک متحد میشد. اما اختلافات مذهبی و ارضی میان یک ایلخان مغول سنی مذهب و دولتی شیعه و انقلابی بسیار عمیق بود. سربداران به تدریج قدرت گرفتند و قلمرو خود را به سمت شمال و غرب گسترش دادند. آنها در سال ۷۴۳ هجری قمری با شکست دادن خاندان جانی قربان، متحدان طغاتیمور، تهدید مستقیمی برای قدرت او شدند. طغاتیمور برای مهار سربداران، به هر وسیلهای متوسل شد. او حتی در میانه درگیریها، دخترش را به همسری یکی از رهبران سربداران درآورد تا صلحی شکننده برقرار کند. اما این آرامش موقتی بود. شاخه دیگری از سربداران به رهبری خواجه شمسالدین علی، همچنان با طغاتیمور در ستیز بودند. طغاتیمور در این دوران مرکز حکومتش را شهر جرجان یا استرآباد قرار داده بود و گاه در دشتهای گرگان اقامت داشت و شیوه زندگی نیمهصحراگردی مغولی را همچنان حفظ کرده بود.
سرنوشت نهایی طغاتیمور در سال ۷۵۳ هجری قمری رقم خورد. در این زمان، سربداران به رهبری خواجه یحیی کرابی که مردی تندرو بود، تصمیم به حذف کامل طغاتیمور گرفتند. خواجه یحیی با سپاهی از سبزوار به سوی استرآباد حرکت کرد. طغاتیمور که قوای چندانی برای مقابله در اختیار نداشت و از سویی دچار غرور یا اعتماد نابجا به مصالحه بود، فریب خورد. خواجه یحیی به ظاهر با پیشنهاد صلح و تسلیم خراج به اردوی طغاتیمور نزدیک شد. طغاتیمور در اردوی زمستانی خود در دشتهای نزدیک استرآباد، بدون آنکه آمادگی دفاعی کامل داشته باشد، پذیرای سربداران شد. در یک گردهمایی یا ضیافت که به بهانه اعلام وفاداری و پرداخت خراج ترتیب داده شده بود، خواجه یحیی و یارانش شمشیر کشیدند و طغاتیمور را در میان خیمهاش به قتل رساندند. با قتل او، اردویش غارت شد و بسیاری از امرای مغول همراه او نیز کشته شدند. مرگ طغاتیمور، اگرچه در همان لحظه خونین و غافلگیرانه بود، اما به مقاومت پراکنده مغولان در آن ناحیه پایان نداد. بازماندگان و هواداران او فوراً یکی از خویشاوندانش به نام لقمان پادشاه را به ایلخانی برداشتند و تا سالها در ناحیه گرگان و دشتهای ترکمنصحرا به مقاومت ادامه دادند و گاه و بیگاه به سربداران شبیخون میزدند. سربداران نیز متقابلاً بارها به آن نواحی لشکر کشیدند. با این حال، مرگ طغاتیمور خان عملاً آخرین نشانه جدی از احیای ایلخانان چنگیزی در شرق ایران را از میان برد و قلمرو او میان سربداران و بعدها تیموریان تقسیم شد. طغاتیمور در تاریخ به عنوان شاعری خوشذوق، خوشنویسی چیرهدست و ایلخانی آرزومند قدرت شناخته میشود که گرفتار گرداب رقابتهای خانمانسوز پساایلخانی شد و عاقبت در چنگال جنبشی نوین و بیرحم جان سپرد.
سربداران
جنبش سربداران یک قیام مردمی و حکومتی شیعه مذهب بود که در آشوبهای پس از مرگ ابوسعید بهادرخان و فروپاشی ایلخانان، در خراسان پا گرفت. خاستگاه این جنبش روستای باشتین از توابع سبزوار بود. در سال ۷۳۶ هجری قمری، مأموران مالیاتی ایلخانی به رهبری یک مغول به نام علاءالدین محمد برای وصول مالیاتهای کمرشکن به باشتین آمدند. گستاخی و ستم این مأموران و همراهانشان که در خانههای مردم جا گرفتند و شراب خواستند و ناموس مردم را تهدید کردند، خشم روستاییان را برانگیخت. دو برادر به نامهای عبدالرزاق و مسعود، فرزندان فضلالله باشتینی، با غیرت دینی و انگیزه دادخواهی، مردم را به خشم آوردند. آنان به مأموران حمله کردند و علاءالدین محمد را کشتند. چون این خبر پیچید، گروههای بیشتری از دهقانان، پیشهوران و جوانان غیرتمند به آنان پیوستند و شعارشان این بود که «سر به دار میدهیم اما تن به ذلت نمیدهیم»، و از همین رو سربدار نام گرفتند. عبدالرزاق خود را امیر خواند و زادگاهش باشتین را پایگاه نخستین حکومت ساخت. این قیام به سرعت گسترش یافت و سبزوار را که مرکز ولایت بیهق بود، به تصرف درآورد. عبدالرزاق پس از تحکیم قدرت محلی، به سوی نواحی مجاور لشکر کشید و با امیران مغول و حاکمان کرتی درافتاد. او در یکی از لشکرکشیها به سوی هرات یا پیرامون آن، شکست خورد و عقبنشینی کرد و سرانجام در سال ۷۳۸ هجری قمری به دست برادر خود وجیه الدین مسعود که از قدرتطلبی و تندخویی او به تنگ آمده بود، کشته شد.
وجیه الدین مسعود رهبری سربداران را به دست گرفت و دولت سربداری را بر شالودهای استوارتر بنا نهاد. او سبزوار را به مرکز حکومت تبدیل کرد و کوشید از نظر نظامی و اداری ساختاری منسجم ایجاد کند. وجیه الدین مسعود با خاندان جانی قربان، متحدان طغاتیمور خان، درگیر شد و توانست در نبردهای متعدد آنها را عقب براند. همچنین او با ملک معزالدین حسین کرت، حاکم هرات، در ستیز بود. یکی از مهمترین نبردهای دوران مسعود، رویارویی با امیر ارغونشاه جانی قربانی بود که در آن، سربداران ضربات سختی بر این خاندان مغول وارد کردند و نفوذ خود را تا نیشابور و توس گسترش دادند. وجیهالدین مسعود در سیاست داخلی با چالش بزرگتری به نام شیخ حسن جوری روبرو بود. شیخ حسن جوری، مرید شیخ خلیفه مازندرانی، رهبر معنوی و صوفی بانفوذی بود که شمشیر بهدست میگرفت و داعیه مهدویت و عدل علوی داشت. وجیهالدین مسعود برای آنکه از نفوذ مذهبی او بهره برد، با شیخ حسن جوری بیعت کرد و او را در قدرت شریک ساخت، اما این شراکت پرتنش بود. شیخ حسن جوری و درویشان مسلح او، که به «جوریه» معروف بودند، همواره وجیه الدین مسعود را به سازشکاری با دشمنان متهم میکردند. در جریان محاصره یکی از قلعهها، اختلافات به اوج رسید و برخی منابع اشاره دارند که وجیهالدین مسعود دستور قتل شیخ حسن جوری را صادر کرد یا لااقل در مرگ او دخالت داشت. به هر روی، شیخ حسن جوری در سال ۷۴۳ هجری قمری کشته شد و مسعود قدرت را یکتنه در دست گرفت، اما دشمنان داخلی و خارجیاش فزونی یافتند. وجیهالدین مسعود در ادامه نبردهایش به مازندران نیز لشکر کشید و با باوندیان و سایر حاکمان محلی درگیر شد. سرانجام او در سال ۷۴۵ هجری قمری در یکی از نبردها به قتل رسید.
پس از مرگ وجیهالدین مسعود، سربداران دچار یک دوره آشوب و زد و خوردهای داخلی شدند. هواداران خاندان جوری و دراویش از یک سو و نظامیان و اشراف شهری از سوی دیگر بر سر قدرت میجنگیدند. چندین تن از رهبران سربداران پشت سر هم به قدرت رسیدند و به سرعت کنار گذاشته شدند. از جمله آقا محمد تیمور که مدتی امیر بود، سپس کلو اسفندیار روی کار آمد و او نیز دوام نیاورد. قدرت به شمسالدین علی، از نزدیکان وجیهالدین مسعود رسید. شمسالدین علی کوشید با فرونشاندن غائله دراویش جوری، ثباتی موقت ایجاد کند. او با طغاتیمور خان مدارا کرد و حتی برای مدتی دختر او را به همسری گرفت. اما دوران حکومت او نیز با شورش و توطئه همراه بود و سرانجام توسط خواجه یحیی کرابی که رهبری جناح تندروتر را بر عهده داشت، برکنار و کشته شد. خواجه یحیی کرابی در سال ۷۵۳ هجری قمری به قدرت رسید و رویداد بسیار مهمی را رقم زد. او با حیله و به بهانه صلح، به اردوی طغاتیمور خان در دشت گرگان رفت و در یک ضیافت، طغاتیمور و بسیاری از امرای مغول همراهش را قتلعام کرد. این کار اگرچه تهدید مغولان مدعی ایلخانی را از میان برد، اما سربداران را به دستهای جنایتکار و عهدشکن بدنام کرد و دشمنان انتقامجویی برایشان تراشید. خواجه یحیی خود از این پیروزی خونین دیری بهره نبرد و در سال ۷۵۵ هجری قمری به دست مخالفان داخلی، بهویژه هواداران خاندان جوری، کشته شد.
دوران پس از خواجه یحیی، شاهد کشمکشهای خونین میان دو جناح اصلی سربداران یعنی حامیان خاندان جوری و اشراف نظامی بود. نهضت سربداران به سرعت به ورطه نزاعهای فرقهای و قبیلهای فروغلطید. در این میان، شخصیتی به نام درویش عزیز مجدی که از مریدان شیخ حسن جوری بود، مدتی قدرت را در سبزوار به دست گرفت و حکومتی به شدت مذهبی و تندرو برپا کرد. او اشراف و ثروتمندان را سرکوب کرد و اموالشان را مصادره نمود. اما این حکومت نیز توسط نظامیان به رهبری خواجه علی مؤید سرنگون شد. خواجه علی مؤید در سال ۷۶۴ هجری قمری قدرت را به دست گرفت و آخرین فرمانروای بزرگ سربداران بود. او از یک خاندان نظامی برخاسته بود و کوشید تعادل را به قلمرو سربداران بازگرداند. خواجه علی مؤید برای آنکه به حکومتش مشروعیت مذهبی ببخشد، دست به اقدامی تاریخی زد. او از شهید اول، شیخ شمسالدین محمد بن مکی، فقیه بلندآوازه شیعه که در جبل عامل سکونت داشت، دعوت کرد تا به خراسان بیاید و زمام امور شرعی و قضایی را به دست گیرد. شهید اول این دعوت را نپذیرفت اما کتاب مشهور «اللمعة الدمشقیه» را برای او فرستاد تا راهنمای احکام باشد. خواجه علی مؤید با این کار، رنگ و بوی شیعی دوازدهامامی دولت سربداران را پررنگتر کرد.
دوران بلند خواجه علی مؤید با تهدیدهای خارجی متعددی همراه بود. در شرق، خاندان کرت از هرات همچنان دشمنی میورزیدند. در غرب، امیران آذربایجان و عراق در کشمکش بودند. اما خطر بزرگتری از سوی کرمان و فارس متوجه او شد. شاه شجاع مظفری که در اوج قدرت بود، در سال ۷۶۷ هجری قمری به خراسان لشکر کشید. او ابتدا سبزوار را محاصره کرد اما نتوانست آن را بگشاید و به سوی نیشابور و مشهد رفت. خواجه علی مؤید به ناچار خراجی سنگین به او پرداخت و به ظاهر اطاعت کرد تا شاه شجاع از خراسان بیرون رود. با این حال، بزرگترین تهدید برای خواجه علی مؤید از درون خود خراسان و میان امیران سرکش سربداری برخاست. امیرانی مانند پهلوان حسن دامغانی سر به شورش برداشتند و سبزوار را برای مدتی از چنگ او بیرون آوردند. خواجه علی مؤید که در مقابل این دشمنان متعدد تنها مانده بود، دست به اقدامی سرنوشتساز زد که مسیر تاریخ ایران را دگرگون کرد. او به امیر تیمور گورکانی که تازه به قدرت رسیده بود و در ماوراءالنهر و خراسان شرقی پیشروی میکرد، پناهنده شد و از او یاری خواست. در سال ۷۸۳ هجری قمری، تیمور به خراسان وارد شد. خواجه علی مؤید به استقبال او رفت و اعلام اطاعت کرد. تیمور با سپاهیانش سبزوار را از شورشیان بازپس گرفت و خواجه علی مؤید را دوباره بر مسند نشاند، اما از آن پس سربداران عملاً به صورت دستنشانده تیمور درآمدند. چیزی نگذشت که تیمور خواجه علی مؤید را به اردوی خود فراخواند و به بهانهای او و خاندانش را از میان برداشت. در سال ۷۸۸ هجری قمری، آخرین بقایای حکومت مستقل سربداران برچیده شد و قلمروشان ضمیمه امپراتوری تیموری گردید. بدینسان، جنبشی که با شعار آزادگی و دادخواهی و با خشم مردم ستم دیده علیه ایلخانان آغاز شده بود، پس از نیم قرن تلاطم و نبرد و تناقض، در کام یک فاتح بیرحمتر فرو رفت.
قراقویونلوها
ترکمانان قراقویونلو از جمله طوایف نیرومندی بودند که پس از زوال ایلخانان در پهنه شرق آناتولی، آذربایجان و عراق عرب قدرت گرفتند. تبار آنان به قبیله ییوا از اغوزهای ترکمان میرسید و نامشان را که به معنای «گوسفندان سیاه» است، از نقش تمغای سیاهرنگ بر پرچمها و رمه هایشان برگرفته بودند. بنیانگذار قدرت سیاسی این خاندان، قره محمد نام داشت که در میانههای سده هشتم هجری، ریاست طوایف قراقویونلو را در اطراف موصل و ارزروم بر عهده گرفت. او با زراندوزی و مدارا با همسایگان، قبایل پراکنده را زیر یک پرچم گرد آورد و دخترش را به ازدواج قراعثمان، رئیس طایفه رقیب آققویونلو، درآورد که این پیوند دیرپا نبود و آتش کینه میان دو خاندان را فروننشاند. قره محمد در این دوران دستنشانده جلایریان به شمار میرفت و برای سلطان احمد جلایر خراج میفرستاد، اما به تدریج استخوان ترقوه استقلال درآورد. مرگ قره محمد در سال ۷۹۱ هجری قمری روی داد و پسرش قرایوسف جانشین او شد، کسی که نام قراقویونلو را در تاریخ ایران با رعد و برق شمشیر و تلاطم حوادث عظیم گره زد.
قرایوسف بن قره محمد، شخصیتی سهمگین، تندخو و سرداری بیباک بود که از همان آغاز با طوفان تیمور لنگ روبرو شد. هنگامی که تیمور نخستین بار به آذربایجان و عراق تاخت، قرایوسف و اربابش سلطان احمد جلایر باهم متحد شدند و در برابر فاتح تاتار ایستادند. اما سپاه انبوه تیمور تاب مقاومت را از آنان گرفت. در سال ۷۹۵ هجری قمری بغداد سقوط کرد و سلطان احمد به مصر گریخت. قرایوسف نیز خانه و کاشانه را رها کرد و به سوی عثمانیان پناه برد. بایزید یکم، سلطان عثمانی، او را با گرمی پذیرفت و این مهماننوازی خشم تیمور را برانگیخت. پس از شکست سهمگین بایزید در نبرد آنکارا در سال ۸۰۴ هجری قمری، قرایوسف اسیر تیمور شد، اما بخت یارش بود و از بند گریخت و به دمشق و سپس به مصر نزد ممالیک رفت. تیمور که از سرسختی این ترکمان خشمگین شده بود، فشار آورد تا ممالیک او را تحویل دهند، ولی قرایوسف و هم بندش احمد جلایر راه حبس در قلعهای در شام را نیز تاب نیاوردند و باز گریختند. این دو بار دیگر با هم متحد شدند و در گوشهای از عراق به سر بردند تا آنکه در سال ۸۰۷ هجری قمری تیمور درگذشت و بساط وحشت تیموریان موقتاً برچیده شد.
مرگ تیمور میدان را برای قرایوسف و احمد خالی کرد و آنان بیدرنگ به حرکت درآمدند. احمد به بغداد و قرایوسف به آذربایجان بازگشت. اما دو متحد دیرینه به زودی بر سر تقسیم غنائم به جان هم افتادند. در سال ۸۰۹ هجری قمری، سپاه احمد جلایر در بیرون تبریز با لشکر قرایوسف روبرو شد. نبردی که در ناحیه شنب غازان یا سردرود روی داد، آزمون نهایی میان ترکمانان و مغولان جلایری بود. قرایوسف با بهرهگیری از سرعت سواران ترکمان و بیاعتنایی به آرایش سنگین سپاه احمد، چنان ضربتی بر لشکر جلایری وارد آورد که بنیان آن از هم گسیخت. احمد گریخت، اما مأموران قرایوسف او را دستگیر کردند. قرایوسف که کینه خیانت و سالها آوارگی را از احمد به دل داشت، بیدرنگ فرمان قتل او را صادر کرد. بدینترتیب در سال ۸۱۳ هجری قمری، فرمانروای پیشین قرایوسف به دست او کشته شد و تبریز به پایتختی قراقویونلوها درآمد. اندکی بعد قرایوسف بغداد را نیز گشود و پسرش شاه محمد را حاکم آنجا کرد.
اکنون قرایوسف به قدرت بلامنازع غرب ایران بدل شده بود، اما هنوز یک دشوار بزرگ دیگر باقی مانده بود: شاهرخ تیموری، پسر تیمور که از هرات بر امپراتوری پهناور فرمان میراند و بازماندگان قراقویونلو را یاغی میشمرد. شاهرخ در سال ۸۲۳ هجری قمری با سپاهی مجهز از خراسان به سوی آذربایجان لشکر کشید. قرایوسف که سالها با تیمور و جانشینانش درافتاده بود، بیپروا به استقبال خطر رفت و سپاه خود را به سمت شرق برد. اما اجل امانش نداد. در میان راه و در اردوی زمستانی در حوالی سهند، قرایوسف به ناگاه درگذشت. مرگ ناگهانی او آشوبی بزرگ برپا کرد. سپاهیان ترکمان که بدون رهبر مانده بودند، پیش از رسیدن شاهرخ پراکنده شدند و خانواده و خزاین قرایوسف به دست امیران خودی و دشمنان غارت شد. شاهرخ بدون برخورد با مقاومت وارد تبریز شد و اسکندر، پسر جسور قرایوسف را که برای جنگ هیهات میکرد، رهاشده یافت.
اسکندر قراقویونلو پس از عقبنشینی شاهرخ به خراسان، دوباره قدرت را در آذربایجان قبضه کرد. او پادشاهی شجاع اما بیپروا و سرکش بود که بیش از هر چیز به غارت و جنگ دل میبست. شاهرخ که آرام گرفتن این دودمان را برنمیتابید، بار دوم در سال ۸۳۲ هجری قمری به آذربایجان تاخت. اسکندر در دربند و دشتهای آذربایجان شیوه شبیخون و گریز پیشه کرد و از رویارویی مستقیم با ارتش منظم تیموریان پرهیز نمود. او دژهای کوهستانی را پایگاه خود ساخت و چنان شاهرخ را فرسود که وی پس از مدتی نبرد بیحاصل، اسکندر را در ازای تعهدی صوری به حال خود رها کرد و بازگشت. اما اسکندر خیلی زود عهد شکست و بر بلایای آذربایجان افزود. او به قتل و غارت در تبریز و پیرامون دست گشود و حتی همسر پیشین خود، دختر شاهرخ را تحقیر کرد. شاهرخ خشمگین برای سومین بار در سال ۸۳۸ هجری قمری لشکر به آذربایجان کشید. در این نبرد، اسکندر بار دیگر نتوانست تاب مقاومت بیاورد و به کوههای آناتولی گریخت. شاهرخ اینبار تصمیم به ریشهکن کردن شرارت او گرفت و برادر دیگر اسکندر، جهانشاه را که در دربار تیموریان پرورش یافته و مطیع تر مینمود، به عنوان حاکم دستنشانده در تبریز گماشت. اسکندر سرانجام در سال ۸۴۱ هجری قمری به دست پسر خود، شاه قباد، که جهانشاه او را فریفته بود، در قلعه النجق به قتل رسید و جهانشاه فرمانروای بلامنازع قراقویونلو شد.
جهانشاه بن قرایوسف، طولانیترین و باشکوهترین دوران را برای قراقویونلو رقم زد. او برخلاف برادرش اسکندر، صبور، زیرک و اهل سیاست و فرهنگ بود و به دو زبان ترکی و فارسی شعر میسرود. جهانشاه تا زمانی که شاهرخ زنده بود، با احتیاط تمام خراجگزار تیموریان ماند و به آبادانی قلمرو خود پرداخت. با مرگ شاهرخ در سال ۸۵۰ هجری قمری و درگرفتن جنگهای جانشینی در هرات، جهانشاه فرصت را مغتنم شمرد و بند اطاعت از تیموریان را گسست. او به سرعت علم استقلال برافراشت و خود را «سلطان» خواند. جهانشاه در یک رشته لشکرکشیهای برقآسا، مرزهای دولت قراقویونلو را چنان گسترش داد که از دیاربکر تا کرمان و از گرجستان تا خلیج فارس امتداد یافت. او در سال ۸۵۱ هجری قمری سلطانیه، قزوین و ری را تصرف کرد. سپس روی به اصفهان و فارس نهاد و در سال ۸۵۶ هجری قمری شیراز را بدون جنگ گشود و نوهاش را حاکم آنجا کرد. جهانشاه در ادامه به کرمان تاخت و آن ولایت را نیز ضمیمه قلمرو خود ساخت. او بغداد را پیشتر از چنگ برادرزادگان خود بیرون آورده و بر موصل و دیاربکر مسلط شده بود. در سال ۸۶۲ هجری قمری، جهانشاه از مرزهای شرقی فراتر رفت و به قصد تسخیر هرات، پایتخت تیموریان، لشکر به خراسان کشید. اما در ناحیه بسطام با پیام تهدیدآمیز ابوسعید تیموری و شورشهایی که در آذربایجان پدید آمده بود، روبرو شد و عقبنشینی کرد. با این حال، در اوج اقتدار، دولت قراقویونلو ثروتمندترین و گستردهترین حکومت ایران بود و تبریز در دوران جهانشاه به کانون درخشان هنر و معماری بدل گشت، چنانکه مسجد کبود یا «فیروزه اسلام» یادگار آن روزگار است.
تمام این شکوه و قدرت اما با ظهور دشمنی دیرینه و کینهتوزی از شرق آناتولی فرو پاشید. اوزون حسن، رهبر طایفه آققویونلو، که روزگاری زیر سایه قراقویونلوها بود، به تدریج با متحد کردن قبایل ترکمان و داماد شدن نزد امپراتور ترابوزان، قدرتی هماورد طلبید. میان جهانشاه و اوزون حسن سلسلهای از نبردهای پراکنده در گرفت که در آنها تعادل قوا به تدریج به سود آققویونلوها تغییر کرد. نقطه عطف این رویارویی در سال ۸۷۲ هجری قمری فرا رسید. جهانشاه که از شورش پسرش حسنعلی در آذربایجان خشمگین و خسته بود، برای سرکوب قطعی اوزون حسن به دیاربکر لشکر کشید. با رسیدن فصل سرما، جهانشاه سپاه خود را در دشت موش یا چاپاقچور اردو زد و با غرور ناشی از برتری عددی، گمان کرد اوزون حسن جسارت نزدیک شدن نخواهد داشت. اما اوزون حسن با جمعآوری تمام نیروهای خود، شبهنگام در میان برف و سرما به اردوی جهانشاه شبیخون زد. در این یورش غافلگیرانه، سپاه قراقویونلو پیش از آنکه صفوف خود را بیارایند، در هم شکست. جهانشاه که در خیمه خود آسوده بود، با شتاب پای به رکاب نهاد تا بگریزد، اما سواران آققویونلو او را محاصره کردند و در میان انبوه گریختگان، یکی از سربازان اوزون حسن او را شناخت و با ضرب شمشیر از پای درآورد. بدینسان جهانشاه، مقتدرترین پادشاه قراقویونلو، در سال ۸۷۲ هجری قمری در آن دشت سرد و خونین کشته شد و اوزون حسن فرمان داد سر او را به نشانه پیروزی نزد سلطان مملوک فرستاد.
پس از مرگ جهانشاه، پسرش حسنعلی که در آذربایجان بود، خود را سلطان خواند و کوشید تا بقایای سپاه را گرد آورد. اما طومار دولت قراقویونلو در هم پیچیده شده بود. اوزون حسن بیدرنگ به آذربایجان تاخت و حسنعلی را در چند نبرد پیاپی درهم شکست. حسنعلی که دیگر پناهی نداشت، به سوی اصفهان گریخت و در آنجا دست به مقاومتی مذبوحانه زد. سرانجام در سال ۸۷۳ هجری قمری، حسنعلی در نبردی دیگر گرفتار سپاه آققویونلو شد و به قتل رسید. با مرگ او، دیگر بازماندگان قراقویونلو یا کشته شدند یا به خدمت اوزون حسن درآمدند. بدینترتیب، حکومتی که با شمشیر قرایوسف از میان خاکستر ایلخانان سر برآورده و با تدبیر جهانشاه به اوج قدرت و فرهنگ رسیده بود، پس از نزدیک به یک سده فراز و فرود، در نبرد چاپاقچور برای همیشه از صحنه روزگار محو شد و قلمرو پهناور آن به دست ترکمانان آققویونلو افتاد.
سادات مازندران
در آشوبها و خلأ قدرتی که پس از مرگ ابوسعید بهادرخان ایلخانی سراسر ایران را فراگرفت، در گوشه شمال کشور و در سرزمینهای سرسبز طبرستان، خاندانی از سادات حسینی علم قیام برافراشتند و دولتی نیرومند و دیرپا بنیاد نهادند که به سادات مرعشی یا مرعشیان شهرت یافت. بنیادگذار این دودمان، سید قوام الدین معروف به میربزرگ بود. او از سادات برجسته عراق عرب بود که نسبش به امام زینالعابدین میرسید و در شهر آمل رحل اقامت افکند. میربزرگ در آغاز به عرفان و زهد گرایید و در خانقاه خود به تربیت مریدان پرداخت. نفوذ کلام و قداست سیمایش چنان بود که دهقانان، پیشهوران و تهیدستان مازندران گروه گروه به او میگرویدند و او را مقتدا و ملجأ خویش میساختند. در آن زمان، فرمانروایان محلی طبرستان خاندان چلاوی بودند که کیا افراسیاب چلاوی در رأسشان قرار داشت. کیا افراسیاب که خود با قتل آخرین اسپهبد باوندی، ملک حسن دوم، قدرت را قبضه کرده بود، حکومتی ستمگرانه و خونریز داشت و مأمورانش مردم را به ستوه آورده بودند. درگیریها از آنجا بالا گرفت که یکی از مریدان میربزرگ به نام سید عبدالعظیم توسط عاملان کیا افراسیاب کشته شد. این خون، کاسه صبر مریدان و پیروان میربزرگ را لبریز کرد و آنان شمشیر کشیدند. میربزرگ که تا آن هنگام از اقدام مسلحانه پرهیز داشت، با مشاهده خشم عمومی، رهبری قیام را به دست گرفت. در سال ۷۶۰ هجری قمری، سربداران مازندران با رهبری دینی میربزرگ بر آمل، پایتخت چلاویان، یورش بردند. نبردهای خیابانی در آمل به پیروزی قاطع مرعشیان انجامید و کیا افراسیاب و بسیاری از خاندانش از شهر گریختند. میربزرگ قدرت را در آمل به دست گرفت و خود را امیر و رهبر مذهبی خواند.
کیا افراسیاب اما به این آسانی تسلیم نشد. او بقایای سپاه خود را جمع کرد و از استمداد طوایف و امیران دیگر نیز بهره برد. نبرد سرنوشتساز میان او و مرعشیان در حوالی آمل و در دل جنگلها و دشتهای مازندران در سال ۷۶۲ هجری قمری روی داد. در این پیکار، سادات و مریدان مسلح که از ایمانی سخت و بیپروایی مرگ برخوردار بودند، بار دیگر صفوف لشکر چلاوی را درهم شکستند. کیا افراسیاب در گرماگرم نبرد یا به هنگام فرار به دست سپاهیان میربزرگ گرفتار شد و به قتل رسید. با مرگ افراسیاب، مقاومت چلاویان فروپاشید و شهرهای مهم دیگر مانند ساری نیز یکی پس از دیگری به تصرف مرعشیان درآمد. میربزرگ فرزندان خود و مریدان نزدیکش را به حکومت نواحی گوناگون گماشت و از اینرو، ساری به پسرش سید فخرالدین و آمل به پسر دیگرش سید رضیالدین سپرده شد. او قلمرو خود را با نبردهایی پراکنده به سوی غرب مازندران و رستمدار نیز گسترش داد. حکومت مرعشیان در این دوره با نوعی مساواتطلبی دینی و توجه به رعایا همراه بود و میربزرگ خراجهای سنگین را ملغی کرد و دادگری را پیشه ساخت.
پس از مرگ میربزرگ در سال ۷۸۱ هجری قمری، بلافاصله آتش اختلاف میان پسرانش شعلهور شد. سید رضیالدین که وارث اصلی خوانده میشد، نتوانست اقتدار پدر را اعمال کند. برادرش سید کمالالدین، حاکم ساری، سر به شورش برداشت و بین این دو بر سر قدرت در سراسر مازندران نبرد درگرفت. این جنگ داخلی، سپاه مرعشی را به دو نیم کرد و ولایت را به آستانه ویرانی کشاند. در بحبوحه این منازعات خانگی بود که خطر هولناکتری از شرق سر رسید. تیمور لنگ که به سرعت مرزهای امپراتوری خود را می گسترد، در سال ۷۸۶ هجری قمری به مازندران تاخت. تیمور با سپاه گران خود از جرجان به سوی آمل و ساری حرکت کرد. سید رضیالدین که توان ایستادگی نداشت، ابتدا به قلعههای استوار پناه برد، اما سرانجام در برابر تیمور تسلیم شد و امان خواست. تیمور که شیفته سرسختی سادات و روحیه جنگجویشان شده بود، به رغم شورشهای پیشین، آنان را در حکومت مازندران ابقا کرد، اما خراج سنگینی بر ایشان بست و قلمروشان را به عنوان تیول از جانب خود تنفیذ کرد. اندکی بعد، سید رضیالدین از تیمور روی گرداند و این بار تیمور در سال ۷۹۳ هجری قمری دوباره به مازندران هجوم آورد. این لشکرکشی با کشتار و غارت بیشتری همراه بود. تیمور شهر آمل را محاصره کرد و پس از گشودن، بسیاری از مرعشیان و هوادارانشان را قتلعام نمود. رضیالدین بار دیگر گریخت و سید کمالالدین که اینک با تیمور همکاری کرده بود، به عنوان حاکم دستنشانده در آمل قرار گرفت. بدینسان دولت مستقل مرعشیان موقتاً به زیر یوغ تیمور فرورفت.
در سده نهم هجری، با مرگ تیمور و تضعیف جانشینانش، مرعشیان دوباره جان گرفتند و این بار برای چندین دهه به استقلال سیاسی و نظامی دست یافتند، اما این دوران نیز با انشعاب ها و جنگهای داخلی همراه بود. قدرت میان شاخههای آمل و ساری تقسیم شد و شاهزادگان مرعشی پیوسته با هم در حال ستیز بودند. مهمترین دشمن خارجی آنان در این عصر، خاندان دیگری از سادات به نام آل کیا یا کیاییان در گیلان بودند. کیاییان به رهبری سید علی کیا و سپس سلطان محمد کیا، با سیاست توسعه طلبانه خود از غرب به قلمرو مرعشیان یورش میبردند. نبردهای متعددی میان دو خاندان سادات در نواحی کوهستانی و دشتهای میان گیلان و مازندران روی داد. یکی از این جنگها به نبرد لَفور در حوالی رستمدار منجر شد که در آن، سلطان محمد کیا با شبیخون سپاه گیلانی، یکی از امیران مرعشی را شکست داد و بخش هایی از غرب مازندران را برای مدتی از چنگ مرعشیان بیرون آورد. در سالهای بعد، مرعشیان به سرکردگی یکی از حاکمان شجاع خود به نام سید زینالعابدین، بار دیگر این مناطق را بازپس گرفتند و توازن قوا را برگرداندند. افزون بر کیاییان، اسپهبدان پادوسپانی در رستمدار نیز که بقایای خود را حفظ کرده بودند، گاه با مرعشیان همپیمان و گاه در حال ستیز بودند و این درگیریها مرزهای غربی دولت مرعشی را همواره ناآرام نگه میداشت.
در اواخر سده نهم و اوایل سده دهم هجری، با ظهور صفویان، افق سیاسی ایران دگرگون شد. شاه اسماعیل یکم صفوی پس از فتح تبریز، روی به سوی نواحی مرکزی و شمالی ایران نهاد. مرعشیان که خود را سادات حسینی و از حامیان دیرینه تشیع میدانستند، در آغاز با صفویان از در دوستی درآمدند و شاه اسماعیل نیز حاکمیت آنان را بر مازندران تأیید کرد. در این دوره، سید عبدالکریم مرعشی و سپس سید میرشاهی بر مسند بودند. اما سیاست تمرکزگرایی صفویان با خودمختاری دیرینه مرعشیان سازگار نبود. در دوران شاه طهماسب یکم، تنشها بالا گرفت و چند بار سپاه صفوی به مازندران لشکر کشید. مرعشیان همچنان مقاومت میکردند و با کمک مردم کوهستانی و جنگلهای انبوه شمال، حملات را دفع مینمودند. آخرین ضربه کاری در دوران شاه عباس یکم بزرگ فرود آمد. شاه عباس که مصمم به یکپارچهسازی کامل ایران و برچیدن دولتهای محلی بود، در سال ۱۰۰۶ هجری قمری به مازندران لشکر کشید. سپاه مجهز قزلباش این بار با تمام قوا وارد عمل شد. آخرین حاکم مرعشی، میرزا محمد امین یا بنا به روایتی دیگر میرزا احمد، تاب مقاومت نیاورد. شاه عباس او را از حکومت خلع کرد و مازندران را به صورت یکی از ولایات تماماً تحت فرمان دولت صفوی درآورد و حکومت آن را به امرای قزلباش سپرد. با این اقدام، فرمانروایی سادات مرعشی که نزدیک به دویست و پنجاه سال بر مازندران سایه افکنده بود، برای همیشه از میان رفت و اعقاب آنان به صورت خوانین و مالکان محلی در گوشهای از تاریخ ماندند.
آل کیا
خاندان کارکیا یا آل کیا، از سادات زیدی مذهب گیلان بودند که در آشوبهای پس از فروپاشی ایلخانان و در میان کشاکش قدرتهای محلی طبرستان و گیلان، دولتی نیرومند در کرانههای خزر بنیاد نهادند. تبار آنان به امام زینالعابدین میرسید و دعوی امامت زیدی داشتند. بنیادگذار این خاندان، سید علی کیا نام داشت که مرید و داماد سید قوام الدین مرعشی، میربزرگ، بود. سید علی کیا در جوانی در خانقاه میربزرگ در آمل پرورش یافت و آداب طریقت و سیاست را از او آموخت. پس از آنکه مرعشیان در مازندران قدرت گرفتند، سید علی کیا با دعوت مردم و سران محلی گیلان، در سال ۷۶۹ هجری قمری به گیلان بیهپیش بازگشت. در آن زمان، گیلان به دو بخش بیهپیش و بیهپس تقسیم میشد و امیران محلی متعددی بر آن فرمان میرانند. مهمترین دشمان سید علی در بدو ورود، امیره محمد تیجانی و سپس خاندان تجاسپی بود که بر لاهیجان و پیرامون آن حکم میراندند. سید علی کیا با گروهی از مریدان مسلح خود که شیوه جنگ در بیشه زارها و کوهپایههای گیلان را میدانستند، شبیخون ها و حملاتی ترتیب داد. نخستین پیروزی بزرگ او تسخیر لاهیجان در سال ۷۷۰ هجری قمری بود. پس از آن، امیره محمد را در نبردی شکست داد و وادار به عقبنشینی کرد. سید علی کیا لاهیجان را به پایتختی برگزید و پایههای حکومت آل کیا را بر آن استوار ساخت. او سپس به سراغ رانکوه و تمیجان رفت و این نواحی را نیز ضمیمه قلمرو خود کرد. فتح گیلان بیهپیش با زد و خوردهای پیاپی با خاندانهای محلی همراه بود. سید علی کیا برای تثبیت قدرت خود، تشکیلات نظامی منظمی از مریدان و طوایف گیلک پدید آورد و با مرعشیان مازندران نیز پیوند خویشاوندی و اتحاد استوار داشت.
پس از مرگ سید علی کیا، برادرش سید هادی کیا جانشین او شد. سید هادی کیا مردی زاهد و متشرع بود و بیشتر به امور دینی و تربیت مریدان اهتمام داشت تا گسترش قلمرو. با این حال، در دوران او حاکمیت آل کیا بر بیهپیش تثبیت شد و آرامشی نسبی برقرار گردید. مرگ او در سال ۷۹۱ هجری قمری رخ داد و پس از او، پسر سید علی کیا، یعنی سید محمد کیا، معروف به سلطان محمد کیا، زمام امور را به دست گرفت. سلطان محمد کیا بلندپروازترین و جنگاورترین فرمانروای آل کیا بود و دوران او به گسترش چشمگیر قلمرو و سلسلهای از نبردها با همسایگان پیوند خورده است. او نخست روی به غرب گیلان آورد و با امیران بیهپس درگیر شد. در چند لشکرکشی پیاپی، نواحی گسکر و فومن را عرصه تاختوتاز خود ساخت و دشمنان را وادار به پرداخت خراج کرد. اما مهمترین عرصه کارزار او، مرزهای شرقی و رویارویی با مرعشیان مازندران بر سر رستمدار و مناطق کوهستانی میان گیلان و مازندران بود. با آنکه آل کیا و مرعشیان اشتراکات مذهبی و خویشاوندی داشتند، اختلافات مرزی و رقابت بر سر نفوذ در طبرستان به سرعت به تنشی بزرگ بدل شد. سلطان محمد کیا در صدد بود تا رستمدار و کجور را از چنگ مرعشیان بیرون بیاورد. نخستین برخورد جدی با مرعشیان به رهبری سید رضیالدین و سپس سید کمالالدین مرعشی روی داد. در سال ۸۰۴ هجری قمری، سلطان محمد کیا با سپاهی مجهز از کوهستانهای دیلم به سوی رستمدار سرازیر شد. نبردی سخت در ناحیه لَفور درگرفت. در این پیکار، سپاه گیلانی با استفاده از موقعیت کوهستانی و شبیخونهای شبانه، ضربات سختی بر مرعشیان وارد آوردند. سید کمالالدین مرعشی که برای دفاع از رستمدار آمده بود، شکست خورد و عقبنشینی کرد. لَفور و توابع آن به تصرف آل کیا درآمد. این شکست برای مرعشیان که خود را قدرت بلامنازع مازندران میدانستند، گران آمد. اندکی بعد، سید کمالالدین با سپاهی تقویتشده بازگشت. نبرد دوم در همان حوالی روی داد و اینبار مرعشیان با آرایش جنگی بهتر و انگیزه انتقام، صفوف گیلانیان را شکافتند. سلطان محمد کیا به ناچار عقب نشست و رستمدار بار دیگر به دست مرعشیان افتاد. بدینترتیب، مرز میان قلمرو آل کیا و مرعشیان در نوسانی دایمی میان صلح و جنگ غوطهور بود. سلطان محمد کیا در سالهای بعد نیز بارها به رستمدار لشکر کشید و گاه پیروز شد و گاه عقب نشست. او همچنین با امیران محلی کلارستاق و دیلم درگیری داشت و توانست حاکمیت خود را بر بخشهای گستردهای از کوهپایههای شمالی البرز مسجل سازد. در دوران او، لاهیجان به مرکزی فرهنگی و مذهبی بدل گشت و سادات زیدی از اطراف بدان روی نهادند. سلطان محمد کیا در سال ۸۳۷ هجری قمری درگذشت.
پس از سلطان محمد، پسرش سید ناصر کیا بر تخت نشست. دوران او کوتاه و کمحادثه بود و بیشتر به حفظ قلمرو موروثی گذشت. مرگ او در سال ۸۵۱ هجری قمری روی داد و برادرش سلطان احمد کیا به حکومت رسید. سلطان احمد کیا از دیگر فرمانروایان نامدار این خاندان است، هرچند نامش بیشتر با پذیرایی از خاندان صفوی گره خورده است تا کشورگشایی. در دوران سلطان احمد، شیخ جنید صفوی که در اردبیل با فشار قراقویونلوها روبرو شده بود، به گیلان پناه آورد. سلطان احمد او را با احترام پذیرفت، چراکه میان سادات آل کیا و خاندان صفوی پیوندهای طریقت و مودت دیرینه وجود داشت. پس از کشته شدن شیخ جنید در جنگ با شروانشاهان، پسرش شیخ حیدر صفوی نیز سالها در لاهیجان تحت حمایت سلطان احمد زیست. مهمترین میهمان این خاندان اما اسماعیل میرزای صفوی بود که در کودکی پس از مرگ شیخ حیدر، توسط سلطان احمد کیا در لاهیجان پناه داده شد. سلطان احمد و همسرش تاجلو بیگم سرپرستی اسماعیل را بر عهده گرفتند و معلمانی برای تعلیم او گماشتند. این حمایت، نقشی تعیینکننده در بقای خاندان صفوی و ظهور بعدی شاه اسماعیل یکم داشت. بدینسان، سلطان احمد کیا بیآنکه خود جنگاور بزرگی باشد، با پناه دادن به بازماندگان صفوی، در مسیر تاریخ ایران تأثیری ژرف گذاشت. او در سال ۸۸۰ هجری قمری درگذشت.
پس از سلطان احمد، پسرش سلطان محمد دوم کیا به قدرت رسید. دوران او همزمان با ظهور شاه اسماعیل یکم صفوی و فتح ایران بود. شاه اسماعیل که روزگار کودکی را در دربار آل کیا سپری کرده بود، پس از تاجگذاری در تبریز، به یمن این میزبانی، استقلال و حاکمیت آل کیا بر گیلان بیهپیش را به رسمیت شناخت. سلطان محمد دوم نیز متقابلاً از صفویان اطاعت معنوی کرد و خطبه و سکه به نام شاه اسماعیل زد، اما در عمل همچنان خودمختاری خود را حفظ کرد. این رابطه دوستانه تا دوران شاه طهماسب یکم ادامه یافت. با این حال، سیاست تمرکزگرایی صفویان با خودمختاری دیرینه خاندانهای محلی شمال ایران سر ناسازگاری داشت. در میانههای سده دهم هجری، امیران آل کیا به تدریج به دو دسته هوادار اطاعت کامل از صفویان و هوادار استقلال تقسیم شدند. این انشقاق به شورشها و جنگهای داخلی انجامید. در سال ۹۷۵ هجری قمری، خان احمد کیا، آخرین فرمانروای مقتدر آل کیا، بر تخت نشست. او مردی ادبدوست، هنرپرور و در عین حال سرکش بود. خان احمد کیا در آغاز با شاه طهماسب روابط حسنه داشت و حتی دختر شاه طهماسب را به همسری گرفت. اما پس از مرگ شاه طهماسب و در دوران پرآشوب شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده، خان احمد کیا علم استقلال برافراشت و از پرداخت خراج سر باز زد. او با عثمانیان نیز مراوده کرد تا پشتوانهای در برابر صفویان بیابد. این اقدام خشم شاه عباس یکم را که پس از تثبیت اوضاع داخلی به فکر یکپارچهسازی کامل ایران افتاده بود، برانگیخت. شاه عباس در سال ۱۰۰۰ هجری قمری به گیلان لشکر کشید. خان احمد کیا که توان مقابله با سپاه مجهز قزلباش را نداشت، لاهیجان را رها کرد و به بیشهزارها و مردابها گیلان گریخت و سپس از راه دریا به عثمانی پناه برد. شاه عباس وارد لاهیجان شد و فرمان داد تا حاکمیت آل کیا را برای همیشه براندازند. او گیلان بیهپیش را ضمیمه قلمرو مستقیم صفویه کرد و حکومت آن را به امرای قزلباش سپرد. بدینترتیب، دودمان کارکیا که با شمشیر سید علی کیا از دل جنگلهای گیلان سر برآورده و در پناه کوهستانها و بارانهای شمال، دویست و سی سال دوام آورده بود، به دست نواده همان کودکی که روزگاری در دربارش پناه یافته بود، از صفحه روزگار محو شد.
خاندان کارکیا یا آل کیا، از سادات زیدی مذهب گیلان بیهپیش بودند که در آشوبهای پس از فروپاشی ایلخانان و در میان کشاکش قدرتهای محلی طبرستان و گیلان، دولتی نیرومند در کرانههای خزر بنیاد نهادند. تبار آنان به امام زینالعابدین میرسید و دعوی امامت زیدی داشتند. بنیادگذار این خاندان، سید علی کیا نام داشت که مرید و داماد سید قوامالدین مرعشی، میربزرگ، بود. سید علی کیا در جوانی در خانقاه میربزرگ در آمل پرورش یافت و آداب طریقت و سیاست را از او آموخت. پس از آنکه مرعشیان در مازندران قدرت گرفتند، سید علی کیا با دعوت مردم و سران محلی گیلان، در سال ۷۶۹ هجری قمری به گیلان بیهپیش بازگشت. در آن زمان، گیلان به دو بخش بیهپیش و بیهپس تقسیم میشد و امیران محلی متعددی بر آن فرمان میرانند. مهمترین دشمان سید علی در بدو ورود، امیره محمد تیجانی و سپس خاندان تجاسپی بود که بر لاهیجان و پیرامون آن حکم میراندند. سید علی کیا با گروهی از مریدان مسلح خود که شیوه جنگ در بیشهزارها و کوهپایههای گیلان را میدانستند، شبیخونها و حملاتی ترتیب داد. نخستین پیروزی بزرگ او تسخیر لاهیجان در سال ۷۷۰ هجری قمری بود. پس از آن، امیره محمد را در نبردی شکست داد و وادار به عقبنشینی کرد. سید علی کیا لاهیجان را به پایتختی برگزید و پایههای حکومت آل کیا را بر آن استوار ساخت. او سپس به سراغ رانکوه و تمیجان رفت و این نواحی را نیز ضمیمه قلمرو خود کرد. فتح گیلان بیهپیش با زد و خوردهای پیاپی با خاندانهای محلی همراه بود. سید علی کیا برای تثبیت قدرت خود، تشکیلات نظامی منظمی از مریدان و طوایف گیلک پدید آورد و با مرعشیان مازندران نیز پیوند خویشاوندی و اتحاد استوار داشت.
پس از مرگ سید علی کیا، برادرش سید هادی کیا جانشین او شد. سید هادی کیا مردی زاهد و متشرع بود و بیشتر به امور دینی و تربیت مریدان اهتمام داشت تا گسترش قلمرو. با این حال، در دوران او حاکمیت آل کیا بر بیهپیش تثبیت شد و آرامشی نسبی برقرار گردید. مرگ او در سال ۷۹۱ هجری قمری رخ داد و پس از او، پسر سید علی کیا، یعنی سید محمد کیا، معروف به سلطان محمد کیا، زمام امور را به دست گرفت. سلطان محمد کیا بلندپروازترین و جنگاورترین فرمانروای آل کیا بود و دوران او به گسترش چشمگیر قلمرو و سلسلهای از نبردها با همسایگان پیوند خورده است. او نخست روی به غرب گیلان آورد و با امیران بیهپس درگیر شد. در چند لشکرکشی پیاپی، نواحی گسکر و فومن را عرصه تاختوتاز خود ساخت و دشمنان را وادار به پرداخت خراج کرد. اما مهمترین عرصه کارزار او، مرزهای شرقی و رویارویی با مرعشیان مازندران بر سر رستمدار و مناطق کوهستانی میان گیلان و مازندران بود. با آنکه آل کیا و مرعشیان اشتراکات مذهبی و خویشاوندی داشتند، اختلافات مرزی و رقابت بر سر نفوذ در طبرستان به سرعت به تنشی بزرگ بدل شد. سلطان محمد کیا در صدد بود تا رستمدار و کجور را از چنگ مرعشیان بیرون بیاورد. نخستین برخورد جدی با مرعشیان به رهبری سید رضیالدین و سپس سید کمالالدین مرعشی روی داد. در سال ۸۰۴ هجری قمری، سلطان محمد کیا با سپاهی مجهز از کوهستانهای دیلم به سوی رستمدار سرازیر شد. نبردی سخت در ناحیه لَفور درگرفت. در این پیکار، سپاه گیلانی با استفاده از موقعیت کوهستانی و شبیخونهای شبانه، ضربات سختی بر مرعشیان وارد آوردند. سید کمالالدین مرعشی که برای دفاع از رستمدار آمده بود، شکست خورد و عقبنشینی کرد. لَفور و توابع آن به تصرف آل کیا درآمد. این شکست برای مرعشیان که خود را قدرت بلامنازع مازندران میدانستند، گران آمد. اندکی بعد، سید کمالالدین با سپاهی تقویتشده بازگشت. نبرد دوم در همان حوالی روی داد و اینبار مرعشیان با آرایش جنگی بهتر و انگیزه انتقام، صفوف گیلانیان را شکافتند. سلطان محمد کیا به ناچار عقب نشست و رستمدار بار دیگر به دست مرعشیان افتاد. بدینترتیب، مرز میان قلمرو آل کیا و مرعشیان در نوسانی دایمی میان صلح و جنگ غوطهور بود. سلطان محمد کیا در سالهای بعد نیز بارها به رستمدار لشکر کشید و گاه پیروز شد و گاه عقب نشست. او همچنین با امیران محلی کلارستاق و دیلم درگیری داشت و توانست حاکمیت خود را بر بخشهای گستردهای از کوهپایههای شمالی البرز مسجل سازد. در دوران او، لاهیجان به مرکزی فرهنگی و مذهبی بدل گشت و سادات زیدی از اطراف بدان روی نهادند. سلطان محمد کیا در سال ۸۳۷ هجری قمری درگذشت.
پس از سلطان محمد، پسرش سید ناصر کیا بر تخت نشست. دوران او کوتاه و کمحادثه بود و بیشتر به حفظ قلمرو موروثی گذشت. مرگ او در سال ۸۵۱ هجری قمری روی داد و برادرش سلطان احمد کیا به حکومت رسید. سلطان احمد کیا از دیگر فرمانروایان نامدار این خاندان است، هرچند نامش بیشتر با پذیرایی از خاندان صفوی گره خورده است تا کشورگشایی. در دوران سلطان احمد، شیخ جنید صفوی که در اردبیل با فشار قراقویونلوها روبرو شده بود، به گیلان پناه آورد. سلطان احمد او را با احترام پذیرفت، چراکه میان سادات آل کیا و خاندان صفوی پیوندهای طریقت و مودت دیرینه وجود داشت. پس از کشته شدن شیخ جنید در جنگ با شروانشاهان، پسرش شیخ حیدر صفوی نیز سالها در لاهیجان تحت حمایت سلطان احمد زیست. مهمترین میهمان این خاندان اما اسماعیل میرزای صفوی بود که در کودکی پس از مرگ شیخ حیدر، توسط سلطان احمد کیا در لاهیجان پناه داده شد. سلطان احمد و همسرش تاجلو بیگم سرپرستی اسماعیل را بر عهده گرفتند و معلمانی برای تعلیم او گماشتند. این حمایت، نقشی تعیینکننده در بقای خاندان صفوی و ظهور بعدی شاه اسماعیل یکم داشت. بدینسان، سلطان احمد کیا بیآنکه خود جنگاور بزرگی باشد، با پناه دادن به بازماندگان صفوی، در مسیر تاریخ ایران تأثیری ژرف گذاشت. او در سال ۸۸۰ هجری قمری درگذشت.
پس از سلطان احمد، پسرش سلطان محمد دوم کیا به قدرت رسید. دوران او همزمان با ظهور شاه اسماعیل یکم صفوی و فتح ایران بود. شاه اسماعیل که روزگار کودکی را در دربار آل کیا سپری کرده بود، پس از تاجگذاری در تبریز، به یمن این میزبانی، استقلال و حاکمیت آل کیا بر گیلان بیهپیش را به رسمیت شناخت. سلطان محمد دوم نیز متقابلاً از صفویان اطاعت معنوی کرد و خطبه و سکه به نام شاه اسماعیل زد، اما در عمل همچنان خودمختاری خود را حفظ کرد. این رابطه دوستانه تا دوران شاه طهماسب یکم ادامه یافت. با این حال، سیاست تمرکزگرایی صفویان با خودمختاری دیرینه خاندانهای محلی شمال ایران سر ناسازگاری داشت. در میانههای سده دهم هجری، امیران آل کیا به تدریج به دو دسته هوادار اطاعت کامل از صفویان و هوادار استقلال تقسیم شدند. این انشقاق به شورشها و جنگهای داخلی انجامید. در سال ۹۷۵ هجری قمری، خان احمد کیا، آخرین فرمانروای مقتدر آل کیا، بر تخت نشست. او مردی ادبدوست، هنرپرور و در عین حال سرکش بود. خان احمد کیا در آغاز با شاه طهماسب روابط حسنه داشت و حتی دختر شاه طهماسب را به همسری گرفت. اما پس از مرگ شاه طهماسب و در دوران پرآشوب شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده، خان احمد کیا علم استقلال برافراشت و از پرداخت خراج سر باز زد. او با عثمانیان نیز مراوده کرد تا پشتوانهای در برابر صفویان بیابد. این اقدام خشم شاه عباس یکم را که پس از تثبیت اوضاع داخلی به فکر یکپارچهسازی کامل ایران افتاده بود، برانگیخت. شاه عباس در سال ۱۰۰۰ هجری قمری به گیلان لشکر کشید. خان احمد کیا که توان مقابله با سپاه مجهز قزلباش را نداشت، لاهیجان را رها کرد و به بیشهزارها و مردابهای گیلان گریخت و سپس از راه دریا به عثمانی پناه برد. شاه عباس وارد لاهیجان شد و فرمان داد تا حاکمیت آل کیا را برای همیشه براندازند. او گیلان بیهپیش را ضمیمه قلمرو مستقیم صفویه کرد و حکومت آن را به امرای قزلباش سپرد. بدینترتیب، دودمان کارکیا که با شمشیر سید علی کیا از دل جنگلهای گیلان سر برآورده و در پناه کوهستانها و بارانهای شمال، دویست و سی سال دوام آورده بود، به دست نواده همان کودکی که روزگاری در دربارش پناه یافته بود، از صفحه روزگار محو شد.
آل کرت
دودمان آل کرت، که به کرتیان نیز شناخته میشوند، از بازماندگان قدرتهای محلی غور بودند که در دل هجوم مغول و سپس زیر سایه ایلخانان بر بخشهای شرقی خراسان بزرگ، به مرکزیت هرات، حکمرانی یافتند. تبار نامشان را به خاندان غوری شَنسَبانی میرساندند و به همین دلیل در تاریخ از ایشان به عنوان مالکان غور و خراسان یاد میشود. بنیادگذار این دودمان، ملک شمسالدین یکم کرت بود. او در میانههای سده هفتم هجری، در زمان فرمانروایی منکوقاآن و سپس هلاکوخان، به عنوان حاکم هرات از سوی مغولان به رسمیت شناخته شد. ملک شمسالدین با سیاستی زیرکانه، ضمن ابراز وفاداری به ایلخانان، پایههای قدرتی محلی را استوار ساخت و در لشکرکشیهای هلاکو به ایران و فتح بغداد، سپاهیان کرت را در کنار سپاه مغول نگاه داشت. او توانست هرات را که از آسیبهای تهاجم مغول هنوز التیام نیافته بود، تا حدی بازسازی کند و امنیت را به آن بازگرداند. پس از مرگ شمسالدین در سال ۶۷۶ هجری قمری، پسرش ملک رکنالدین محمد بر جای او نشست. دوران رکنالدین کوتاه بود و در آشوبهای داخلی ایلخانان، با اتکا به تدبیر پدر، جایگاه خود را در هرات حفظ کرد و در اختلافات میان امرای مغول جانب احتیاط را نگه داشت.
پس از رکنالدین، برادرش ملک فخرالدین به حکومت رسید. دوران او با نخستین آتشهای تنش میان خاندان کرت و دستگاه مرکزی ایلخانی همراه بود. فخرالدین که جاهطلبی بیشتری داشت، بر وسعت قلمرو خود افزود و به نواحی بیرون از هرات دست انداخت. این اقدامات او خشم اولجایتو، ایلخان مغول، را برانگیخت. اولجایتو در سال ۷۰۶ هجری قمری سپاهی گران به خراسان فرستاد. ملک فخرالدین تاب ایستادگی نداشت و از هرات گریخت. ایلخان، هرات را تصرف کرد و سپس فخرالدین را که به دژهای کوهستانی غور پناه برده بود، تعقیب نمود. سرانجام فخرالدین به اردوی اولجایتو آمده و اظهار ندامت کرد. اولجایتو او را بخشید و دوباره حکومت هرات را به او بازگرداند. این تلنگر، کرتیان را محتاطتر از پیش ساخت.
دوران باشکوهتر آل کرت با ملک غیاثالدین فرا رسید که از سال ۷۰۸ هجری قمری تا ۷۲۹ حکم راند. او با ازدواجهای سیاسی و مدارا با دربار ایلخانان، جایگاه هرات را تثبیت کرد. اما چالش اصلی دوران او، یورشهای پیاپی خانات جغتای از فرارود بود. پس از مرگ اولجایتو و در ضعف ایلخانان، سپاهیان جغتایی به فرماندهی یَساوُر و سپس دیگر امیران چنگیزی، بارها به خراسان هجوم آوردند. بزرگترین افتخار نظامی ملک غیاثالدین در دفع این مهاجمان رقم خورد. در یکی از این یورشهای در حدود سال ۷۲۰ هجری قمری، سپاه جغتایی تا دروازههای هرات پیشروی کرد. ملک غیاثالدین شخصاً فرماندهی دفاع از شهر را بر عهده گرفت. محاصره هرات به درازا کشید و مدافعان با شبیخون های مکرر و استقامتی مثالزدنی، روحیه مهاجمان را فرسودند. سرانجام سپاه جغتایی که با کمبود آذوقه و شیوع بیماری روبرو شده بود، پس از تلفات سنگین محاصره را رها کرد و عقبنشینی نمود. این پیروزی بزرگ، نام ملک غیاثالدین را در سراسر خراسان بلندآوازه ساخت و هرات به عنوان دژی تسخیرناپذیر شهرت یافت.
پس از مرگ ملک غیاثالدین، فرزندانش بر سر قدرت به نزاع برخاستند و دوران کوتاهی از بیثباتی رخ داد تا آنکه ملک معزالدین حسین معروف به ملک حسین کرت در سال ۷۳۱ هجری قمری بر تخت نشست. او مهمترین و مقتدرترین فرمانروای این دودمان بود و نزدیک به چهل سال بر قلمرو کرت حکومت کرد. دوران حکومت او با فروپاشی ایلخانان و ظهور مدعیان پرشمار همزمان شد. ملک حسین از این خلأ قدرت سود جست و قلمرو خود را به طور چشمگیری گسترش داد. او علاوه بر هرات، بر نواحی بادغیس، غور، غرجستان، سیستان و بخشهایی از کوههای هندوکش مسلط شد و دولتی نیمهمستقل بنیاد نهاد. در همین دوره، جنبش سربداران از غرب خراسان سر برآورد. میان ملک حسین و سربداران به سرکردگی وجیه الدین مسعود، دشمنی دیرینهای شکل گرفت. سربداران که نیشابور و سبزوار را گرفته بودند، داعیه گسترش به سوی هرات داشتند. در سال ۷۴۳ هجری قمری، سپاه سربداران به رهبری وجیهالدین مسعود، که شیخ حسن جوری نیز او را همراهی میکرد، به قصد فتح هرات حرکت کرد. دو سپاه در دشت زاوه (تربت حیدریه امروزی) روبرو شدند. نبردی سخت و خونین درگرفت. ملک حسین با آرایش منظم و استفاده از سوارهنظام سنگین خود، قلب سپاه سربداران را شکافت. در گرماگرم این نبرد، شیخ حسن جوری کشته شد و وجیه الدین مسعود نیز شکست خورد و با بقایای سپاه خود به سبزوار گریخت. پیروزی زاوه، مرزهای شرقی قلمرو کرت را برای سالها از گزند سربداران ایمن ساخت و هیبت نظامی ملک حسین را تثبیت کرد. با این حال، ستیز با سربداران به صورت حملات پراکنده مرزی ادامه یافت و در دورههای بعد نیز تکرار شد.
ملک حسین کرت افزون بر سربداران، با تهدید دیگری از جانب ماوراءالنهر نیز روبرو بود. امیر قَزَغَن، حاکم مقتدر خانات جغتای، با سپاهی بزرگ در حدود سال ۷۵۲ هجری قمری به خراسان تاخت. قزغن تا هرات پیشروی کرد و شهر را محاصره نمود. ملک حسین که این بار نیز دفاع از پایتختش را بر عهده گرفته بود، از هرات به شدت محافظت کرد. محاصره ماهها به طول انجامید و قزغن که از گشودن دژهای هرات ناامید شده بود، سرانجام با دریافت خراج و قبول خراجگزاری صوری، به ماوراءالنهر بازگشت. این عقبنشینی برای ملک حسین یک پیروزی سیاسی محسوب میشد. او همچنین توانست روابط خود را با دیگر قدرتهای ایران مانند جلایریان و مظفریان متعادل نگه دارد و گاه با آنها بر سر دشمنان مشترک متحد شود.
در سالهای پایانی حکومت ملک حسین، ستاره اقبال او نیز رو به خاموشی نهاد. جنگهای پیاپی و کهولت سن، او را فرسوده ساخته بود. در همین دوران، امیر تیمور گورکانی در فرارود قدرت میگرفت و بهانههایی برای دخالت در امور خراسان میجست. ملک حسین با احتیاط، روابطی دوستانه با تیمور برقرار کرد و حتی دختری را به همسری او فرستاد. اما این پیوند نیز مانع از بلندپروازیهای تیمور نشد. ملک حسین سرانجام در سال ۷۷۱ هجری قمری درگذشت.
پس از مرگ ملک حسین، پسرش ملک غیاثالدین پیرعلی به حکومت رسید. پیرعلی فاقد زیرکی و تجربه پدر بود و در گرداب دسیسههای درباری و شورشهای داخلی گرفتار آمد. در این هنگام، تیمور که تمامی ماوراءالنهر را زیر فرمان خود داشت، تصمیم به بلعیدن خراسان گرفت. در سال ۷۸۳ هجری قمری، تیمور با سپاهی عظیم از جیحون گذشت و رو به سوی هرات نهاد. پیرعلی که سپاهی منسجم برای مقابله نداشت، هرات را به قصد مقاومت آماده کرد، اما بسیاری از امیران و بزرگان شهر که از ضعف و تفرقه حکومت کرت به تنگ آمده بودند، او را به تسلیم تشویق کردند. محاصره هرات توسط سپاه تیمور چندان به درازا نکشید. پیرعلی که توان ایستادگی در برابر ارتش عظیم تیمور را در خود نمیدید، سرانجام از شهر خارج شد و به اردوی تیمور پناه آورد. تیمور وارد هرات شد و این شهر کهن و باشکوه را به تصرف درآورد. با این فتح، حکومت خاندان کرت پس از بیش از یک سده پایان یافت. تیمور در ابتدا با پیرعلی به مهربانی رفتار کرد، اما اندکی بعد، هنگامی که شورشهایی در هرات روی داد، پیرعلی را به همدستی با شورشیان متهم ساخت و در سال ۷۸۵ هجری قمری فرمان قتل او و بسیاری از بازماندگان خاندان کرت را صادر کرد. بدینترتیب، آخرین بازمانده این دودمان نیز از میان رفت و خراسان شرقی برای همیشه ضمیمه امپراتوری تیموری شد.
آل اینجو
در واپسین سالهای فرمانروایی ایلخانان و در روزگار ابوسعید بهادرخان، نهادی به نام «اینجو» به معنی املاک خاصه و خالصه شاهی در فارس پدید آمد و والیانی بر آن گماشته شدند که بعدها با بهره گیری از آشوب مرگ ابوسعید، سلسله های مستقل را بنیان نهادند. سرسلسله این خاندان، امیر شرف الدین محمودشاه اینجو بود که از سوی ایلخان به حکومت فارس و مدیریت اینجو (املاک سلطنتی) برگزیده شد. او در زمان زندگانی ابوسعید، قدرت و ثروت فراوانی در شیراز و اصفهان اندوخت و نفوذ خود را گسترش داد. پس از مرگ ابوسعید در سال ۷۳۶ هجری قمری و آغاز کشمکشهای مدعیان ایلخانی، امیر شرفالدین محمودشاه نیز طمع استقلال در سر پخت و از اطاعت خوانین دستنشانده سر باز زد. آرپاخان، ایلخان برآمده در آن هرجومرج، که به قدرتگیری امرای محلی بدگمان بود، در سال ۷۳۶ هجری قمری محمودشاه را به دام انداخت و به قتل رساند. بدینترتیب، پایههای اولیه خاندان اینجو با خون بنیادگذارش آغشته گشت.
پس از قتل محمودشاه، چهار پسرش هر یک در گوش های از قلمرو سابق پدر سر برآوردند و میان آنها بر سر جانشینی و تصاحب فارس نبردی خانگی درگرفت. این چهار برادر عبارت بودند از: امیر مسعودشاه، امیر غیاثالدین کیخسرو، امیر شمسالدین محمد و ابواسحاق. در این میان، امیر مسعودشاه بزرگترین و قدرتمندترین بود. او نخستینبار به شیراز دست یافت و خود را حاکم اصلی فارس خواند. برادرش کیخسرو که حاکم اصفهان بود، علیه مسعودشاه سر به شورش برداشت و با استفاده از خلأ قدرت ناشی از درگیریهای جلایریان و چوپانیان در عراق و آذربایجان، سپاهی فراهم کرد و به سوی شیراز لشکر کشید. در نبردی که میان این دو در نزدیکی شیراز روی داد، کیخسرو شکست خورد و گریخت. مسعودشاه او را تعقیب نمود و سرانجام کیخسرو را دستگیر و به قتل رساند. برادر دیگر، شمسالدین محمد نیز در سرنوشتی مشابه، گرفتار خشم و سوءظن مسعودشاه شد و به فرمان او به قتل رسید. بدینسان، از چهار پسر محمودشاه، تنها دو تن باقی ماندند: مسعودشاه که فرمانروای بالفعل شیراز بود و برادر کوچکتر، ابواسحاق.
امیر مسعودشاه اینجو، اگرچه قدرتمند مینمود، اما گرفتار رقیبی سرسخت در همسایگی خود بود: آل مظفر که در میبد و یزد قدرت را به دست گرفته بودند و به فرماندهی امیر مبارزالدین محمد مظفری، آهنگ تسخیر فارس داشتند. مبارزالدین محمد با مسعودشاه بر سر تصاحب کرمان و سواحل خلیجفارس به نبرد پرداخت. در این میان، ابواسحاق که در دستگاه برادرش مسعودشاه به سر میبرد و مردی خوشطبع، ادیبپرور و در عین حال جاهطلب بود، اندکاندک در برابر برادر قد علم کرد. ابواسحاق نخست به بهانه لشکرکشی به نواحی غربی، شیراز را ترک کرد و سپس با متحد کردن گروهی از امیران ناراضی، علم شورش برافراشت. او با مبارزالدین مظفری نیز مکاتبه کرد و از او برای مقابله با مسعودشاه یاری خواست. در سال ۷۴۳ هجری قمری، ابواسحاق با سپاهی که فراهم آورده بود، به شیراز یورش برد. مسعودشاه که توان مقابله با شورش برادر و تهدید همزمان مظفریان را نداشت، در شیراز به محاصره افتاد. سرانجام مسعودشاه دستگیر شد و ابواسحاق فرمان قتل او را صادر کرد. با قتل مسعودشاه، تمام قدرت خاندان اینجو به ابواسحاق رسید و او خود را فرمانروای بلامنازع فارس و اصفهان خواند.
دوران امیر ابواسحاق اینجو، شکوفاترین و در عین حال پرتلاطم ترین دوره دودمان اینجو بود. او مردی هنردوست، شاعرپیشه، بذال و خوشگذران بود که دربارش در شیراز مأمن حافظ، عبید زاکانی و دیگر بزرگان ادب پارسی شد. اما این ذوق و ظرافت طبع، در عرصه سیاست و شمشیر، کار دستش داد. دشمن اصلی او در این دوره، همچنان امیر مبارزالدین محمد مظفری بود؛ فرمانروایی سختکوش، متعصب، ریاضتکش و بیرحم از خاندان مظفر که عزم جزم کرده بود تا فارس را از چنگ خاندان اینجو بیرون بیاورد. نبردهای میان ابواسحاق و مبارزالدین به صورت سلسله های از لشکرکشیهای پیاپی در طول نزدیک به یک دهه و نیم ادامه یافت. نخستین زدوخوردها در مرزهای کرمان و فارس روی داد که در آنها سپاه فارس به فرماندهی ابواسحاق، با سواران مظفری درگیر شدند. در یکی از این لشکرکشیها، ابواسحاق موفق شد تا یزد را محاصره کند و مدتی مبارزالدین را تحت فشار قرار دهد، اما استحکامات یزد و دفاع سرسخت مظفریان مانع از سقوط شهر شد و ابواسحاق به شیراز بازگشت. این نبردها برای سالها به صورت حملات متقابل و غارت نواحی مرزی ادامه یافت.
نقطه اوج این ستیز زمانی فرا رسید که مبارزالدین محمد، پس از تثبیت کامل قدرت خود در کرمان و یزد و دفع تهدیدات از شرق، با تمام قوا به سوی شیراز حرکت کرد. در سال ۷۵۴ هجری قمری، سپاه مظفری به دروازههای شیراز رسید. ابواسحاق که شهر را آماده دفاع کرده بود، دروازهها را بست و ساکنان شیراز به فرماندهی او به مقاومت پرداختند. محاصره شیراز به درازا کشید و ابواسحاق برای تأمین آذوقه و روحیه دادن به مدافعان تلاش بسیار کرد. اما سپاه منظم و پرتحمل مظفریان که به زندگی سخت و جنگهای پیاپی خو گرفته بودند، حلقه محاصره را تنگتر کردند. در بحبوحه محاصره، ابواسحاق برای شکستن بنبست، دست به خروجی شبانه و ناگهانی از شهر زد و با گروهی از سواران برگزیده خود به اردوی مظفریان شبیخون زد. این حمله اگرچه در ابتدا باعث آشفتگی در بخشی از اردوی مظفری شد، اما با مقاومت سریع سربازان مبارزالدین، عقیم ماند و ابواسحاق با تلفات به داخل شهر بازگشت. با طولانی شدن محاصره، قحطی و گرسنگی در شیراز بیداد کرد و روحیه مدافعان رو به کاستی نهاد. سرانجام، برخی از بزرگان و سردمداران شیراز که از مقاومت بیشتر ناامید شده بودند، به طور پنهانی با مبارزالدین محمد ارتباط برقرار کردند و دروازههای شهر را گشودند.
ابواسحاق که شیراز را از دست رفته میدید، در لحظات آخر به همراه تنی چند از یاران وفادارش از شهر گریخت. او ابتدا به شوشتر و سپس به اصفهان رفت و کوشید تا نیرویی تازه فراهم آورد. مبارزالدین محمد بی درنگ شیراز را تصرف کرد و قدرت آل اینجو را در فارس برانداخت. اما ابواسحاق هنوز در اصفهان بود و حاضر به تسلیم نبود. مبارزالدین در سال ۷۵۷ هجری قمری به اصفهان لشکر کشید. ابواسحاق اینبار نیز کوشید تا از اصفهان دفاع کند، اما ساکنان شهر که از جنگهای پیدرپی خسته و از مبارزالدین هراسان بودند، مقاومت چندانی نشان ندادند. دروازههای اصفهان نیز به روی مبارزالدین گشوده شد. ابواسحاق بار دیگر گریخت و اینبار به سوی کوههای لرستان و سپس به دربار خاندان چوپانی یا دیگر امیران محلی پناه برد تا شاید کمکی بیابد. او در آوارگی میان مناطق مختلف سرگردان بود و هیچکس حاضر نشد به او پناه واقعی دهد.
سرانجام در سال ۷۵۸ هجری قمری، مبارزالدین محمد که به طور کامل فارس، اصفهان و توابع آن را زیر فرمان خود داشت، ابواسحاق را در شیراز دستگیر کرد. ابواسحاق که روزگاری فرمانروای بزم و رزم بود، اکنون اسیری در بند رقیب خود بود. مبارزالدین محمد که کینه دیرینهای از خاندان اینجو به دل داشت و ابواسحاق را مانعی برای تثبیت کامل قدرت خود میدید، فرمان قتل او را صادر کرد. بدینترتیب، ابواسحاق در شیراز به قتل رسید و با مرگ او، طومار دولت آل اینجو برای همیشه در هم پیچیده شد. آنچه از این خاندان بر جای ماند، بیش از آنکه خاطرهای از قدرت و سیاست باشد، میراثی از ادب و فرهنگ بود که در سایه عشرت و شعر پرورده شد و در کام خشونت و قبضه قدرت آل مظفر فرو رفت.
آل مظفر
آل مظفر دودمانی از عربهای ایرانیتبار بودند که ریشه شان به ناحیه خواف در خراسان میرسید، اما قدرت خود را در دل فلات مرکزی ایران و در کرانههای خشک یزد و کرمان و سپس در بوستان فارس بنا نهادند. سرسلسله این خاندان، امیر شرفالدین مظفر بود که در دوران ایلخانان مغول به فرماندهی نگهبانان مرزی گماشته شد. پدرش، غیاثالدین حاجی، از امرای خراسان بود که در جریان آشوبهای پس از مرگ هولاکو جان باخت. شرفالدین مظفر به دربار ایلخانان راه یافت و نخست در میبد و سپس در یزد پایگاه یافت. او با سرکوب راهزنان و دفع شورشهای محلی، نامی به هم زد و حکومت میبد و ندوشن را به تیول گرفت. سه پسر شرفالدین، یعنی امیر مبارزالدین محمد، امیر زینالدین علی و امیر شرفالدین مظفر دوم، هر یک در گوشهای صاحب منصب بودند، اما این مبارزالدین محمد بود که از میان ایشان به چهرهای تاریخساز بدل شد. شرفالدین مظفر در سال ۷۳۴ هجری قمری درگذشت و پسرش مبارزالدین محمد، پس از کنار زدن برادران، یکتنه قدرت را قبضه کرد.
امیر مبارزالدین محمد مظفری، شخصیتی تندخو، سختکوش، متعصب در مذهب و بیرحم در سیاست بود. او که در دربار ایلخانان پرورش یافته بود، پس از فروپاشی قدرت مرکزی، اندیشه استقلال در سر پخت. نخستین گام او تسخیر کرمان بود. در آن زمان، کرمان در دست خاندان قراختاییان یا بقایای ایلخانان دستنشانده بود و دچار آشوب. مبارزالدین در سال ۷۴۰ هجری قمری به بهانه دفع شورشیان به کرمان لشکر کشید و پس از نبردهایی پراکنده، بم، جیرفت و سپس خود شهر کرمان را تصرف کرد. مقاومتهای محلی را با خشونت سرکوب نمود و کرمان را به قلمرو خود منضم ساخت. اندکی بعد، نواحی شبانکاره و سواحل خلیجفارس نیز به تصرفش درآمد. او سپس روی به سوی شیراز نهاد، آنجا که در تصرف خاندان اینجو بود.
کشمکش میان آل مظفر و آل اینجو بر سر شیراز و فارس، طولانیترین و خونینترین فصل تاریخ این خاندان را رقم زد. مبارزالدین محمد سالها با مسعودشاه اینجو بر سر مرزها درگیر بود. هنگامی که ابواسحاق اینجو برادر خود مسعودشاه را کشت و بر فارس مسلط شد، آتش دشمنی میان دو خاندان فروزانتر گردید. نخستین نبردهای بزرگ میان این دو در مرزهای فارس و کرمان روی داد. ابواسحاق یکبار تا یزد پیشروی کرد و آن شهر را در محاصره گرفت، اما دفاع سرسختانه عاملان مبارزالدین و استحکامات یزد مانع سقوط آن شد. ابواسحاق که از فتح یزد ناامید شده بود، به شیراز بازگشت و مبارزالدین به دنبال فرصت ماند. این فرصت در سال ۷۵۳ هجری قمری فرا رسید. مبارزالدین با سپاهی که از کرمان، یزد و قبایل عرب خوزستان فراهم آورده بود، به قصد فتح شیراز حرکت کرد. نبرد اصلی در بیرون شیراز روی داد. ابواسحاق که مرد بزم بود بیش از رزم، فرماندهی سپاه خود را به امیرانی سپرد که انسجام لازم را نداشتند. سپاه آل مظفر که به ریاضت جنگی خو کرده بودند، صفوف لشکر فارس را شکستند. ابواسحاق به درون شیراز عقب نشست و دروازهها را بست.
محاصره شیراز توسط مبارزالدین محمد نزدیک به هشت ماه به طول انجامید. ابواسحاق با تمام قوا از شهر دفاع میکرد. او یکبار در دل شب با سواران برگزیده خود از دروازه بیرون تاخت و به اردوی مظفریان شبیخون زد. در این شبیخون، سپاه مبارزالدین غافلگیر شد و گروهی از سربازانش پراکنده شدند، اما مبارزالدین شخصاً با حفظ خونسردی، سواران را گرد آورد و ضدحمله کرد. ابواسحاق به ناچار به داخل شهر بازگشت. محاصره که طول کشید، قحطی و گرسنگی در شیراز چنان بیداد کرد که مردم به خوردن گوشت حیوانات حرام و علف افتادند. سرانجام جمعی از بزرگان و قاضیان شیراز که تاب گرسنگی و خشونت ابواسحاق را نداشتند، مخفیانه با مبارزالدین پیمان بستند و دروازه سعد یا دروازه استخر را شبانه گشودند. سپاه مظفریان به درون شهر ریختند و پس از زد و خوردی کوتاه، شیراز را تصرف کردند. ابواسحاق که همه چیز را از دست رفته میدید، به همراه تنی چند از یاران خود از دروازهای دیگر گریخت.
مبارزالدین محمد در سال ۷۵۴ هجری قمری وارد شیراز شد و بیدرنگ دستور داد تا خطبه و سکه به نام او کنند. ابواسحاق اما همچنان در اصفهان حاضر بود و سر به شورش داشت. مبارزالدین در سال ۷۵۷ هجری قمری به اصفهان لشکر کشید. ابواسحاق اینبار نیز دفاعی مردانه کرد، اما مردم اصفهان که از خونریزیهای پیاپی خسته بودند، دروازهها را گشودند. ابواسحاق گریخت و اینبار به لرستان و سپس به شوشتر پناه برد. مبارزالدین در تعقیب او بود و سرانجام در سال ۷۵۸ هجری قمری، ابواسحاق را در شیراز به چنگ آورد. او که خاطره خوشگذرانیها و بیپروایی ابواسحاق را تاب نمیآورد، فرمان قتلش را صادر کرد. بدینسان، واپسین فرمانروای آل اینجو به دست مبارزالدین کشته شد.
پس از فتح فارس و اصفهان، مبارزالدین محمد در اوج قدرت بود. قلمرو او از کرمان تا اصفهان و از یزد تا سواحل خلیجفارس گسترده شده بود. اما خشونت و تعصب مذهبیاش داشت پایههای حکومتش را میلرزاند. او که اهل سنت متعصب بود و با صوفیان و شیعیان سر ستیز داشت، بسیاری را آزرد. در همین اثنا، چشمانش بر اثر آبمروارید یا ضعف پیری رو به نابینایی نهاد. پسرانش، جلالالدین شاه شجاع و قطبالدین شاه محمود، که از خشونت و استبداد پدر به تنگ آمده بودند و هراس داشتند که برادر نابیناشان، مبارزالدین آنها را از جانشینی محروم کند، توطئهای چیدند. در سال ۷۵۹ هجری قمری، شاه شجاع و شاه محمود در اصفهان بر پدر شوریدند. مبارزالدین که برای سرکشی به آن ولایت رفته بود، در شکارگاهی به دام پسران افتاد. شاه شجاع او را دستگیر کرد و سپس بازداشت نمود. برای آنکه تخت و تاج را به طور کامل از او بگیرند، چشمان نیمهبینای پیرمرد را به میل کشیدند و کور کردند. سپس او را به قلعهای در خارج از شیراز فرستادند و شاه شجاع زمام امور را در شیراز به دست گرفت. مبارزالدین دو سال بعد در حبس درگذشت.
دوران شاه شجاع، نامدارترین فرمانروای آل مظفر، آکنده از جنگ با برادران، رقابت با جلایریان و تلاطم های درونی بود. شاه شجاع، برخلاف پدر، مردی ادیب، شاعردوست و حامی حافظ و بزرگان ادب بود، اما در عرصه سیاست، بیرحمی پدر را با زیرکی بیشتری همراه کرد. بلافاصله پس از به تخت نشستن، برادرش شاه محمود که در اصفهان حکومت داشت، علم استقلال برافراشت. این دو برادر سالها با یکدیگر درگیر بودند. شاه محمود برای تقویت خود، با سلطان اویس جلایری متحد شد و حتی یکی از خواهران خود را به ازدواج اویس درآورد. در سال ۷۶۵ هجری قمری، شاه محمود با کمک جلایریان به شیراز لشکر کشید. شاه شجاع که در تنگنا افتاده بود، ناچار به صلح تن داد و حکومت اصفهان و نیمی از فارس را به برادرش واگذار کرد. اما این صلح دوامی نداشت و باز هم آتش جنگ شعلهور شد. سرانجام شاه محمود در سال ۷۶۶ هجری قمری با شورش ساکنان اصفهان روبرو شد و در همان حین، شاه شجاع به اصفهان تاخت. شاه محمود که یاوری نداشت، به شاه شجاع پناه آورد و اظهار اطاعت کرد. شاه شجاع او را بخشید، اما اندکی بعد شاه محمود درگذشت، گویا به مرگ طبیعی یا به زهر برادر.
شاه شجاع که از شر برادر رهایی یافته بود، نگاهش را به فراسوی مرزها دوخت. بزرگترین رقیب او در غرب، سلطان اویس جلایری بود که بر بغداد و تبریز فرمان میراند. در سال ۷۶۶ هجری قمری، شاه شجاع با سپاهی از شیراز به قصد تصرف آذربایجان و تبریز حرکت کرد. او از اصفهان و ری گذشت و به حوالی میانه رسید. سلطان اویس که این تهدید را جدی میدید، با سپاه خود از تبریز به مقابله شتافت. نبردی سنگین در ناحیه میانه روی داد. شاه شجاع با شجاعت همیشگی خود به قلب سپاه جلایری زد، اما سپاه آذربایجان که به میدانهای نبرد با ترکمانان خو کرده بودند، مقاومت کردند. در این گیرودار، گروهی از سپاهیان آل مظفر به خیال اینکه شاه شجاع کشته شده است، رو به گریز نهادند. شاه شجاع که تنها مانده بود، نزدیک بود اسیر شود، اما با چابکی خود را از مهلکه بیرون کشید و با بقایای سپاهش به سوی اصفهان عقبنشینی کرد. این شکست، بلندپروازیهای غربی آل مظفر را پایان داد. با این حال، شاه شجاع در سالهای بعد، در برابر تهاجمات پراکنده جلایریان به اصفهان نیز ایستادگی کرد و قلمرو خود را محفوظ داشت. او در اواخر عمر با تهدید جدیدی از جانب تیمور لنگ روبرو شد که از فرارود سر برآورده بود. شاه شجاع با زیرکی، پیش از مرگ نامهای به تیمور نوشت و وفاداری خود را اعلام کرد و پسرش زینالعابدین را به او سپرد. شاه شجاع سرانجام در سال ۷۸۶ هجری قمری در شیراز درگذشت.
با مرگ شاه شجاع، دولت مظفری به گرداب جنگهای خانگی فروغلتید. پسر ارشد او، زینالعابدین، در شیراز بر تخت نشست، اما عموزادگانش و حتی برادرانش او را به رسمیت نشناختند. در یزد، شاه یحیی، برادرزاده شاه شجاع، علم طغیان برافراشت. در اصفهان، سلطان احمد مظفری حکم میراند. در کرمان نیز مدعیانی پدید آمدند. هر یک از این شاهزادگان برای غلبه بر دیگری، به تیمور لنگ متوسل میشدند و وفاداری خود را به او اعلام میداشتند. در این میان، چهرهای شجاع و سرکش ظهور کرد به نام شاه منصور، برادر زینالعابدین و پسر دیگر شاه شجاع. شاه منصور که در شوشتر حکومت داشت، بر زینالعابدین شورید و به شیراز تاخت. در نبردی که میان دو برادر روی داد، شاه منصور پیروز شد و زینالعابدین را دستگیر و کور کرد و خود در شیراز بر تخت نشست. شاه منصور که دلاورترین و بیباکترین فرد خاندان بود، کوشید تا یکپارچگی قلمرو مظفریان را احیا کند. او به اصفهان لشکر کشید و سلطان احمد را شکست داد و سپس با شاه یحیی در یزد درگیر شد. این جنگهای داخلی، توان مظفریان را تحلیل برد و زمینهساز ورود مستقیم تیمور به فارس گردید.
تیمور که از سالها پیش خراجگزاران مظفری را زیر نظر داشت و از جنگهای داخلی شان خشمگین بود، در سال ۷۸۹ هجری قمری نخستین لشکرکشی خود را به فارس آغاز کرد. شاه منصور که اینبار تاب مقاومت در برابر تیمور را نداشت، از شیراز گریخت و تیمور بدون جنگ وارد شیراز شد. او زینالعابدین را از بند رهانید و دوباره به حکومت نشاند و خراج سنگینی بر فارس بست. تیمور که برای جنگ با اردوی زرین به شمال میرفت، فارس را ترک کرد و به محض رفتن او، شاه منصور دوباره بازگشت و زینالعابدین را برکنار و اینبار احتمالاً به قتل رساند. شاه منصور با شتاب تمام قلمرو پدر را تصرف کرد و خود را برای رویارویی نهایی با تیمور آماده ساخت. تیمور که از این آشوب و گستاخی شاه منصور به خشم آمده بود، در سال ۷۹۵ هجری قمری با تمام قوا از اصفهان به سوی شیراز روانه شد. در این هنگام، سایر شاهزادگان مظفری، از جمله شاه یحیی و سلطان احمد، به اردوی تیمور پیوستند و او را در نابودی شاه منصور یاری دادند.
نبرد نهایی در دشتهای بیرون شیراز، در ناحیه پل فسا یا حوالی باغ نو، روی داد. شاه منصور با سپاهی اندک اما سرشار از دلیری، در برابر لشکر انبوه تیمور صف آراست. تیمور از صفوف منظم سواران و فیلهای جنگی استفاده کرد. شاه منصور که مرگ را پیش چشم میدید، شخصاً به قلب سپاه تیمور زد. او با شمشیر خود چندین تن از سرداران نامدار تیمور را از پای درآورد و راهی به سوی خود تیمور گشود. نقل است که او با ضرب شمشیر، کلاهخود تیمور را بر زمین انداخت، اما محافظان تیمور و انبوه سربازانش او را در محاصره گرفتند. شاه منصور که دیگر تاب مقاومت نداشت، با اسب خود به سوی رودخانه پل فسا گریخت. در آنجا اسبش به زمین خورد و او گرفتار سواران تیمور شد. یکی از امیران تیمور به نام شاهرخ، که از شاه منصور زخم برداشته بود، سر از بدنش جدا کرد و نزد تیمور برد. با کشته شدن شاه منصور، آخرین مقاومت مظفریان در هم شکست.
تیمور پس از فتح شیراز، به یکباره نقاب از چهره برگرفت و خشم خود را بر سر تمام خاندان مظفر فروریخت. به دستور او، تمامی شاهزادگان مظفری که در اردویش بودند، از جمله شاه یحیی، سلطان احمد و دیگران، گردن زده شدند. تنها زینالعابدین که پیشتر کشته شده بود و سلطان اویس نامی که به خدمت تیمور درآمد، موقتاً جان به در بردند. قلمرو مظفریان به کلی ضمیمه امپراتوری تیموری شد و حکومت فارس به یکی از امیران تیمور سپرده شد. بدینسان، دودمانی که با شمشیر مبارزالدین محمد از دل خاک یزد و کرمان سر برآورده و در سایه لطف و هنر شاه شجاع به شکوفایی رسیده بود، در گرداب جاهطلبیهای فرزندان و خشونت فاتح تاتار برای همیشه از میان رفت و شیراز و فارس روی آرامش را به درازای سالها ندید.
ملوک شبانکاره
ملوک شبانکاره دودمانی از امرای کُرد بودند که قرنها پیش از تازش مغول، در کوهستانهای و دشتهای شرق فارس، در ناحیهای که به نام خودشان شبانکاره خوانده میشد، حکومتی موروثی و خودمختار بنیاد نهادند. خاستگاه این خاندان به قبایل کردی میرسید که در روزگار آل بویه و سپس سلجوقیان از نواحی شمالغرب ایران به فارس کوچیده بودند. تبار نامشان را به اردشیر بابکان میرساندند و مدعی نسب ساسانی بودند. بنیادگذار قدرت سیاسیشان در فارس، امیر فضلویه یا فضل بن حسن نام داشت که در نیمه نخست سده پنجم هجری، از ضعف آل بویه استفاده کرد و قلعههای استوار دارابگرد و ایج را تصرف نمود. او بر تمامی شبانکاره از داراب و ایج تا استخر و نواحی کوهستانی خفر و بوانات چیره شد و سلسلهای به راه انداخت که نزدیک به چهارصد سال پایید. از آن پس، ملوک شبانکاره با وجود فراز و فرودها و انشعابهای داخلی، همواره به عنوان قدرت محلی عمده در شرق فارس حضور داشتند و با اتابکان سلغری فارس، خوارزمشاهیان و سپس مغولان مدارا یا ستیز میکردند.
با هجوم مغول و برافتادن خوارزمشاهیان، ملوک شبانکاره نیز چون بسیاری از حکومتهای محلی ایران، راه اطاعت و خراجگزاری به دربار ایلخانان را پیش گرفتند. اوج اقتدار و شکوه دوباره آنان در سایه تابعیت از ایلخانان، در دوره حکومت نظامالدین یحیی بن ملک مظفر شبانکارهای فرا رسید. نظامالدین یحیی فرمانروایی دوراندیش و قدرتمند بود که از آشوبهای اواخر عهد ابوسعید بهادرخان برکنار ماند و قلمرو خود را آبادان نگاه داشت. او به تختگاه ایج رونق بخشید و استحکامات آن را چنان بالا برد که ایج به عنوان دژی تسخیرناپذیر در کوهستانهای فارس شهره شد. وی در تمام دوران ابوسعید وفادار ماند و در سرکشی های ایلخان به خراسان، سپاهیان شبانکاره را به اردوی مغول گسیل داشت. پس از مرگ ابوسعید و فروپاشی ایلخانان، نظامالدین یحیی در میان طوفان قدرتگیری خاندانهای اینجو و آل مظفر، توانست استقلال عملی خود را حفظ کند و از هیچیک از مدعیان تاج ایلخانی به طور کامل پیروی نکند. او با هر دو خاندان اینجو و مظفری به فراخور زمان، روابط دوستانه برقرار کرد و بیشتر به فکر نگهداری همان قلمرو موروثی بود.
پس از مرگ نظامالدین یحیی، پسرش ملک اردشیر بر تخت نشست. ملک اردشیر وارث همان روحیه استقلالطلبی پدر بود، اما دوران او همزمان شد با اوجگیری نبرد میان خاندان اینجو به سرکردگی ابواسحاق اینجو و خاندان آل مظفر به رهبری امیر مبارزالدین محمد مظفری. ملک اردشیر که در آغاز، ضعف ابواسحاق را میدید، تمایل به سوی مبارزالدین محمد پیدا کرد و با او پیمان دوستی بست. در جنگهای اولیه میان ابواسحاق و مبارزالدین، ملک اردشیر جانب آل مظفر را گرفت و حتی در محاصره شیراز توسط مبارزالدین، دستهای از سواران شبانکاره را برای کمک به سپاه مظفری فرستاد. این همکاری موجب شد که پس از فتح شیراز به دست مبارزالدین و قتل ابواسحاق، ملک اردشیر مورد التفات امیر مظفری قرار گیرد و حکومت شبانکاره به عنوان خراجگزار آل مظفر تثبیت شود. با این حال، این تابعیت صوری بیش از چند سال نپایید، چرا که امیر مبارزالدین محمد در سر شور یکپارچهسازی تمامی فارس را داشت و وجود یک حکومت محلی نیمهمستقل در شبانکاره، آن هم با دژهای کوهستانی و سواران جنگی، برایش قابل تحمل نبود.
بهانه اصلی برای برخورد نهایی، بدگمانی مبارزالدین نسبت به وفاداری ملک اردشیر بود. در سال ۷۵۶ هجری قمری، امیر مبارزالدین محمد که اینک بر فارس، کرمان و اصفهان چیره شده بود، تصمیم به قلع و قمع کامل ملوک شبانکاره گرفت. او سپاهی گران به فرماندهی خودش به سوی ایج، پایتخت کوهستانی شبانکاره، روانه کرد. ملک اردشیر که خود را برای چنین روزی آماده کرده بود، دژهای مستحکم منطقه را بازسازی و انبارهای آذوقه را پر ساخته بود. او به قلعه معروف ایج عقب نشست و راههای کوهستانی را با سنگچین و کمین مسدود کرد. سپاه مظفری که از دشتهای شیراز و کرمان به آن کوهستانهای صعب رهسپار شده بود، با دشواری راه و شبیخونهای پیاپی سواران شبانکاره روبرو شد. در یکی از این شبیخونها، طلایه سپاه مظفری آسیب جدی دید و گروهی از سربازان مبارزالدین کشته شدند. اما مبارزالدین که به جنگ های کوهستانی عادت داشت، راه را با احتیاط پیمود و سرانجام دشت مقابل دژ ایج را اردوگاه خود ساخت. محاصره ایج آغاز شد.
دژ ایج بر فراز صخرهای بلند بنا شده بود و راههای دسترسی به آن بسیار تنگ و خطرناک بود. ملک اردشیر با تیراندازان ماهر خود، هرگونه نزدیک شدن سپاه مظفری به پای دیوارها را دفع میکرد. محاصره ماهها به درازا کشید. مبارزالدین محمد که از صبر و استقامت ملک اردشیر به خشم آمده بود، دستور داد منجنیقها را با مشقت بسیار از شیراز به پای قلعه حمل کنند. پرتاب سنگهای گران به درون دژ خساراتی به بار آورد، اما دیوارههای سنگی و صخرهای ایج فرو نمیریخت. با طولانی شدن محاصره، آذوقه درون قلعه رو به کاهش نهاد و برخی از مدافعان از گرسنگی و خستگی به ستوه آمدند. در این هنگام، مبارزالدین محمد از تفرقههای احتمالی میان محافظان دژ بهره جست و با وعده امان و صله، مخفیانه گروهی از نگهبانان را فریفت. یک شب، این گروه پنهانی دروازه کوچکی را که مشرف به راهی کوهستانی بود، گشودند و سربازان مظفری را به درون راه دادند. سپاه مظفری بیصدا وارد قلعه شد و ناگهان بر سر مدافعان ریخت. در شبی خونین، مقاومت ملک اردشیر و وفادارانش در هم شکست. ملک اردشیر خود دستگیر شد و او را به نزد مبارزالدین محمد بردند.
امیر مبارزالدین محمد که ذرهای عاطفه در دل نداشت، فرمان قتل ملک اردشیر را صادر کرد. بدینترتیب آخرین پادشاه شبانکاره در سال ۷۵۶ هجری قمری کشته شد. پس از فتح ایج، مبارزالدین محمد به سراغ دیگر دژهای شبانکاره از جمله دارابگرد و قلعههای کوهستانی خفر رفت. در دارابگرد نیز نبردی درگرفت. حاکم آنجا از بستگان ملک اردشیر بود و با شنیدن خبر سقوط ایج، برای دفاع آماده شده بود. سپاه مظفری دارابگرد را محاصره کرد و پس از جنگی کوتاه، آن را نیز گشود. مقاومتهای پراکنده در کوهستانهای توسط سربازان مظفری سرکوب شد و هر یک از امرای شبانکاره که دستگیر میشدند، به سرنوشت ملک اردشیر دچار میگشتند. مبارزالدین محمد با این خشونت بیامان، قصد داشت برای همیشه نام و نشان استقلالطلبی را از خاطر اهالی شبانکاره بزداید. او پس از پایان کارزار، حکومت آن ناحیه را به یکی از امرای معتمد خود سپرد و قلمرو شبانکاره را به صورت یکی از ولایات کاملاً تابع آل مظفر درآورد. بدینسان، دودمانی کهن که از عهد غزنویان و سلجوقیان در کوهساران فارس پاییده بود، در کام توسعهطلبی مظفریان فرو رفت و برای همیشه از صفحه تاریخ مستقل ایران محو شد.
اتابکان لر بزرگ
اتابکان لر بزرگ که به هزارسپیان نیز شهرت دارند، دودمانی از امرای کرد بودند که از دل کوهساران زاگرس و در ناحیه لر بزرگ، یعنی سرزمینی که امروزه بختیاری و بخش هایی از شمال خوزستان و لرستان را در بر میگیرد، سر برآوردند. تبار این خاندان به قبیله های کرد به نام هزارسپ میرسید و نام دودمان نیز از نیای افسانه هایشان، هزارسپ بن شمله، گرفته شده است. بنیادگذار قدرت سیاسی آنان، ابوطاهر یوسف شاه بود که در روزگار پادشاهی سلطان مسعود سلجوقی، در میانههای سده ششم هجری، علم استقلال در کوهستانهای صعبالعبور لر بزرگ برافراشت. او دژ استوار ایذه را که در آن روزگار ایج یا ایذج نام داشت، به پایتختی برگزید و قلعههای مستحکم دیگری نیز در کوههای بختیاری بنا نهاد. ابوطاهر قبایل لر را زیر فرمان خود گرد آورد و با قدرت نظامی مبتنی بر سواران کوهستانی، محدودهای از شمال شوشتر تا دامنههای زاگرس مرکزی را به تصرف درآورد و حکومتی خودمختار پی ریخت.
پس از مرگ ابوطاهر، پسرش ملک هزارسپ بر تخت نشست و دورانی از فتوحات بیرونی را رقم زد. او که طبعی بلندپرواز و ستیزهجو داشت، لشکر به سوی دشتهای خوزستان کشید و در ستیز با عوامل خلافت عباسی، شهر شوشتر را در حدود سال ۵۷۰ هجری قمری به تصرف درآورد. خلیفه الناصر لدینالله که این دستاندازی را تاب نمیآورد، سپاهی گران به فرماندهی وزیر خود برای بازپسگیری شوشتر گسیل داشت. ملک هزارسپ که به خوبی با گذرگاههای کوهستانی آشنا بود، در یکی از درههای تنگ و صعب، سپاه خلیفه را به کمین گرفت. سواران لر از بلندیها بر سر عربها ریختند و سپاه خلیفه را به هزیمت کامل کشاندند. وزیر خلیفه در این نبرد به قتل رسید و باقیمانده سپاه گریخت. این پیروزی درخشان، موقعیت هزارسپ را تثبیت کرد و خلیفه ناگزیر حکومت او بر شوشتر و نواحی پیرامون را به رسمیت شناخت. ملک هزارسپ سپس روی به نواحی شرقی نهاد و با اتابکان سلغری فارس بر سر مرزها وارد منازعه شد. در جنگی که میان ایشان در نواحی مرزی فارس و لرستان درگرفت، ملک هزارسپ توانست سپاه اتابک فارس را عقب براند و دامنه نفوذ خود را تا مرزهای اصفهان و کوهگیلویه گسترش دهد. او در اواخر عمر با قدرت نوظهور خوارزمشاهیان نیز روبرو شد و خراجگزاری صوری را پذیرفت.
نواده ملک هزارسپ، ملک نصرتالدین احمد، در زمانی به قدرت رسید که طوفان مغول از شرق میغرید و خوارزمشاهیان در حال فروپاشی بودند. هنگامی که سلطان جلالالدین خوارزمشاه از هند بازگشت و در پی جمعآوری متحدان برآمد، به لر بزرگ لشکر کشید. نصرتالدین احمد که توان مقابله با سپاه پرشمار جلالالدین را نداشت، در گذرگاهی کوهستانی راه را بر او بست و جنگی پراکنده روی داد، اما سرانجام با پرداخت خراج و پیشکش، از تاختوتاز خوارزمشاهیان جلوگیری کرد و استقلال عمل خود را حفظ نمود. با هجوم هلاکوخان به ایران، سیاست هزارسپیان به کلی دگرگون شد. ملک شمسالدین آلپ ارغون، که در آن زمان فرمانروای لر بزرگ بود، راه خدمت به ایلخانان مغول را پیش گرفت. او با گروهی از سواران لر به اردوی هلاکو پیوست و در لشکرکشی به بغداد در سال ۶۵۶ هجری قمری شرکت جست. سواران هزارسپی در جریان محاصره بغداد، مسئولیت بستن راههای فرار از سمت شرق دجله را بر عهده داشتند و در غارت شهر نیز سهیم شدند. این همکاری موجب شد که هلاکو و جانشینانش، حکومت لر بزرگ را به عنوان خراجگزار موروثی به رسمیت بشناسند و اتابکان هزارسپی بتوانند در پناه مغولان به حیات خود ادامه دهند.
دوران ایلخانان اما با شورشها و تنشهای پنهان همراه بود. یکی از نامدارترین اتابکان این دوره، ملک یوسفشاه اول بود. او فرمانروایی جاهطلب و سرکش بود که از ضعف دولت ایلخانی در زمان ارغون خان برای گسترش قدرت خود بهره جست. یوسف شاه نه تنها از پرداخت خراج سرباز زد، بلکه به نواحی همجوار در خوزستان و فارس نیز دستاندازی کرد. ارغونخان که تاب این سرکشی را نداشت، در سال ۶۸۸ هجری قمری سپاهی بزرگ به فرماندهی امیر طغاجار به لر بزرگ گسیل داشت. یوسف شاه به دژهای کوهستانی خود عقب نشست و راههای را بست. لشکر مغول که با جنگهای کوهستانی ناآشنا بود، ماهها درگیر شبیخونهای سواران لر بود و تلفات سنگینی متحمل شد. اما طغاجار با استفاده از اختلافات داخلی میان امرای لر، موفق شد گروهی از آنان را فریفته و راه ورود به قلعه ایذه را بیابد. در نبردی که در پای دیوارهای ایذه درگرفت، یوسفشاه اسیر شد. او را به تبریز بردند و به فرمان ارغونخان به قتل رساندند. بدینترتیب نخستین شورش بزرگ هزارسپیان با خشونت سرکوب شد و برادرش افراسیاب اول به عنوان اتابک دستنشانده بر تخت نشست.
در آشوبهای پس از مرگ ابوسعید بهادرخان، هزارسپیان توانستند بار دیگر قدرت خود را تثبیت کنند و از درگیری خاندانهای اینجو و آل مظفر برکنار بمانند. اما با ظهور امیر مبارزالدین محمد مظفری و فتح فارس به دست او، دوران تازهای از تهدید برای لر بزرگ آغاز شد. مبارزالدین محمد که در اندیشه یکپارچهسازی تمامی مناطق جنوبی ایران بود، استقلال نسبی هزارسپیان را برنمیتابید. در این زمان، ملک مظفرالدین افراسیاب دوم بر لر بزرگ حکم میراند. او جوانی کمتجربه بود که اطرافیانش او را به مقاومت در برابر آل مظفر تشویق میکردند. بهانه جنگ، امتناع افراسیاب از پرداخت خراج و پناه دادن به برخی از مخالفان مبارزالدین بود. در سال ۷۵۵ هجری قمری، امیر مبارزالدین محمد شخصاً با سپاهی بزرگ از شیراز به سوی ایذه حرکت کرد. افراسیاب دوم که توان مقابله در میدان باز را نداشت، به رسم دیرینه نیاکان خود به دژ ایذه پناه برد. سپاه مظفری دژ را محاصره کرد و منجنیقها را بر فراز تپههای مشرف به قلعه مستقر ساخت. محاصره ماهها به درازا کشید. سرانجام، گروهی از محافظان خسته و فریفته وعدههای مبارزالدین، دروازهای از دژ را گشودند. سپاه مظفری وارد ایذه شد و پس از کشتاری کوتاه، قلعه را تصرف کرد. مبارزالدین محمد دستور داد ملک افراسیاب دوم و تمامی افراد خاندانش را که در دژ بودند، گردن بزنند. بدینترتیب شاخه اصلی خاندان هزارسپی به دست آل مظفر قتلعام شد و ایذه به تصرف فاتح درآمد.
با این همه، دودمان هزارسپی به کلی ریشهکن نشد. یکی از بازماندگان خاندان به نام ملک شمسالدین محمود که در گوشهای از کوهستانها پنهان شده بود، پس از مرگ مبارزالدین و در آشوبهای جانشینی آل مظفر، دوباره قدرت را در بخشهایی از لر بزرگ به دست گرفت. اما این حکومت احیاشده، سایهای از شکوه پیشین بود. شمسالدین محمود خراجگزار شاه شجاع مظفری شد و عملاً به صورت حاکم دستنشانده در بخشی از قلمرو اجدادی خود فرمان راند. با هجوم تیمور لنگ به فارس و انقراض آل مظفر، هزارسپیان نیز به تبعیت از تیمور گردن نهادند. در تمام دوران تیمور، آنان مالیات میپرداختند و سپاهی برای لشکرکشیهای او فراهم میکردند.
واپسین فرمانروای هزارسپی، ملک غیاثالدین پیراحمد بود که در اوایل سده نهم هجری بر بخشهایی از لرستان حکم میراند. با مرگ تیمور و درگیری جانشینانش، پیراحمد همچون بسیاری از امرای محلی ایران، فرصت را برای بازیابی استقلال از دست رفته مناسب دید. او از پرداخت خراج به شاهرخ تیموری سرباز زد و شروع به بازسازی دژهای کوهستانی کرد. شاهرخ که در آن زمان در خراسان به سر میبرد، سرکوب این شورش را به برادرزادهاش، سلطان ابراهیم میرزا، والی فارس، سپرد. ابراهیم میرزا در سال ۸۲۷ هجری قمری با سپاهی مرکب از قزلباشان و سواران فارس به لر بزرگ تاخت. پیراحمد بار دیگر به کوهستانها پناه برد و راهها را بر مهاجمان بست. اما اینبار نیز خیانت برخی از امرای محلی کار را تمام کرد. مخفیگاه پیراحمد لو رفت و سپاه تیموری او را در درهای دورافتاده به محاصره درآوردند. در نبردی که روی داد، پیراحمد و همراهان اندکش تا آخرین نفس جنگیدند و همگی کشته شدند. با قتل غیاثالدین پیراحمد، طومار دولت هزارسپی برای همیشه در هم پیچیده شد. ابراهیم میرزا فرمان داد تا دژهای آنان را با خاک یکسان کنند و لر بزرگ را به صورت یکی از ولایات کاملاً تحت فرمان دولت تیموری درآورند. بدینسان، دودمانی که نزدیک به سیصد سال در کوهستانهای زاگرس ایستاده بود و بارها در برابر خلفا، سلاطین و فاتحان مغولی سخت ایستادگی کرده بود، سرانجام در کام تمرکزطلبی تیموریان فرو رفت.
اتابکان لر کوچک
اتابکان لر کوچک خاندانی از امرای کرد بودند که در بخش غربی رشته کوه های زاگرس و در ناحیهای که خود لر کوچک میخو اندند، حکومتی دیرپا بنیاد نهادند. این خاندان به خورشیدیان نیز شهرت دارند و تبارنام هشان را به امیری به نام شجاعالدین خورشید میرسانند که در میانههای سده ششم هجری، در روزگار آشوبهای پایانی سلجوقیان، از کوههای گریوه و ماسبذان سر برآورد. شجاع الدین خورشید که نسب خود را به یکی از خاندانهای کهن محلی یا به قولی به بازماندگان ساسانی منتسب میساخت، با شمشیر و تدبیر، قلعههای مستحکم این ناحیه را یکی پس از دیگری به چنگ آورد. دژ باستانی دزپل یا شاپورخواست را که بر فراز صخرهای بر رود خرمآباد مشرف بود، تختگاه خود ساخت و بعدها آن را به شکوفهای از استحکامات بدل نمود که امروزه به فلک افلاک شهرت دارد. او قبایل پراکنده لر کوچک را زیر یک پرچم گرد آورد و با اقتداری که از دژهای کوهستانی مایه میگرفت، همسایگان خود را به زهره انداخت. در این دوران، اتابکان لر بزرگ به رهبری خاندان هزارسپی در شرق او قرار داشتند و میان این دو شاخه لر بر سر مرزها و چراگاه ها همواره کشمکش بود. نخستین نبردهای مهم لر کوچک با لر بزرگ در همین ایام رخ داد. شجاعالدین خورشید در مصاف با ابوطاهر یوسفشاه هزارسپی، چندین بار بر سر تسلط بر درههای حاصلخیز و راههای کاروانرویی که از شوشتر به همدان میرفت، رو در روی ایستاد. در یکی از این نبردها که در تنگنای کوهستانی میان ایذه و شاپورخواست روی داد، سواران لر کوچک موفق شدند سپاه لر بزرگ را غافلگیر کنند و تا پشت دژ ایذه عقب برانند. با این حال، هیچیک از طرفین نتوانستند پیروزی قاطعی به دست آورند و سرانجام مرزها بر همان مدار پیشین به توافق ماند. شجاعالدین خورشید برای تثبیت قدرت خود، با خلافت عباسی نیز مراوده کرد و از خلیفه الناصر لدینالله لقب اتابکی دریافت داشت و به نام خلیفه خطبه خواند. او تا سال ۶۲۱ هجری قمری فرمان راند و دودمانی از خود به جا گذاشت که قرنها در کوهساران لرستان دوام آورد.
با مرگ شجاعالدین خورشید، پسرش بدرالدین مسعود بر تخت نشست. دوران او همزمان با توفان مغول و هجوم هلاکوخان به ایران بود. بدرالدین مسعود برخلاف بسیاری از امرای ایران که در برابر مغول ایستادند و طومارشان در هم پیچیده شد، راه خرد در پیش گرفت. هنگامی که هلاکو در مسیر فتح بغداد از همدان و کرمانشاهان گذر میکرد، بدرالدین مسعود به استقبال او شتافت و اظهار اطاعت و بندگی نمود. هلاکو که این فرمانبرداری بیچون و چرا را مغتنم شمرد، حکومت لر کوچک را به او ابقا کرد و او را مأمور ساخت تا با سواران لر خود، راههای کوهستانی را برای عبور سپاه مغول ایمن سازد. در جریان محاصره بغداد در سال ۶۵۶ هجری قمری، بدرالدین مسعود همراه با سپاهی از لرها در اردوی هلاکو حضور یافت. سواران لر کوچک مأموریت یافتند تا راه فرار از سمت شرق دجله را بر مدافعان بغداد ببندند. آنان در گشودن شهر و سرکوب گریختگان نقشی مؤثر ایفا کردند و از غنایم وسیع بغداد نیز سهم بردند. این همکاری صمیمانه با مغولان، موقعیت اتابکان لر کوچک را در دوره ایلخانان چنان استوار ساخت که نزدیک به یک سده حکومتشان بیگزند ماند و قلمرو موروثی را بدون ویرانی هولناکی که بر دیگر نقاط ایران رفت، حفظ کردند. بدرالدین مسعود در اواخر عمر درگیر شورش یکی از برادرزادگان خود شد که با پشتیبانی برخی از قبایل لر و شاید تحریک اتابکان لر بزرگ، علم طغیان برافراشته بود. او این شورش را در نبردی در حوالی قلعه گریوه سرکوب کرد و شورشیان را به سختی مجازات نمود. بدرالدین مسعود سرانجام در حدود سال ۶۵۸ هجری قمری درگذشت.
پس از بدرالدین مسعود، پسرش تاجالدین علی به حکومت رسید. دوران او نسبتاً کوتاه و کمتنش بود و لر کوچک در سایه تابعیت از ایلخانان به آرامش زیست. سپس فلک الدین حسن بر تخت نشست و پس از او نوبت به حسامالدین افراسیاب رسید که نامش با یکی از خونینترین شورشهای محلی علیه ایلخانان گره خورده است. حسامالدین افراسیاب فرمانروایی جاهطلب و سرکش بود که از ضعف دولت ایلخانی در روزگار اولجایتو استفاده کرد و خود را فراتر از یک اتابک دستنشانده دید. در سال ۷۰۶ هجری قمری، او نماینده و شحنه مغول را که در خرمآباد مستقر بود، به قتل رساند و علم استقلال برافراشت. اولجایتو که این گستاخی را توهینی به اقتدار ایلخانی میدید، سپاهی گران به فرماندهی امیر سونج یا به روایتی دیگر امیر قتلغشاه به لر کوچک گسیل داشت. حسامالدین افراسیاب به رسم دیرینه لرها به کوهستانها و دژهای تسخیرناپذیر خود پناه برد. او به قلعه مانگشت یا دژ سیاه در دل کوههای صعب لرستان عقبنشینی کرد و راهها را با سنگچین و تیرانداز مسدود نمود. سپاه مغول که تجربه نبرد در چنین گذرگاههای تنگی را نداشت، ماهها در پای آن دژها معطل ماند و شبیخونهای سواران لر تلفات سنگینی بر آنان وارد میآورد. اما محاصره درازمدت، آذوقه و روحیه محصوران را به تحلیل برد. در این میان، برخی از سرداران افراسیاب که از سرانجام شورش ناامید شده بودند، مخفیانه با فرمانده مغول ساختند و راه نفوذ به دژ را نشان دادند. سپاه مغول نیمهشبی وارد دژ شد و پس از زد و خوردی خونین، آن را تصرف کرد. حسامالدین افراسیاب دستگیر شد و او را با غل و زنجیر به تبریز نزد اولجایتو بردند. اولجایتو که کینه سختی از او به دل داشت، فرمان داد تا او را با وضعی فجیع با اره به دو نیم کنند. بدینسان شورش حسامالدین افراسیاب با خشونت تمام سرکوب شد و برادرش نصرتالدین احمد به عنوان اتابک دستنشانده بر تخت نشانده شد. این شکست، قدرت نظامی لر کوچک را موقتاً در هم کوبید و آنان را تا مدتها به اطاعت محض از ایلخانان وادار ساخت.
پس از مرگ ابوسعید بهادرخان و فروپاشی ایلخانان، اتابکان لر کوچک مانند بسیاری از حکومتهای محلی ایران، فرصتی برای بازیابی استقلال عمل خود یافتند. در این دوره، قدرتهای بزرگی مانند آل مظفر و جلایریان در شرق و غرب سرگرم نبرد بودند و لر کوچک در حاشیه ماند. اتابک عزالدین محمود که در نیمه دوم سده هشتم هجری فرمان میراند، با شاه شجاع مظفری از در دوستی درآمد و خراجگزاری او را پذیرفت. او همچنین چندین بار با اتابکان لر بزرگ که در این زمان دوران ضعف خود را میگذراندند، بر سر مناطق مرزی مانند شوشتر و دزفول درگیر شد. در یکی از این لشکرکشیها، عزالدین محمود تا حوالی شوشتر پیشروی کرد و آن شهر را برای مدتی کوتاه از چنگ هزارسپیان بیرون آورد، اما با فشار همزمان آل مظفر ناچار به عقبنشینی شد. با ظهور تیمور لنگ و لشکرکشیهای خونین او به غرب ایران، اتابک لر کوچک، ملک شاه حسین، بیدرنگ راه اطاعت پیش گرفت و به اردوی تیمور پیوست. این فرمانبرداری بیدردسر، قلمرو لر کوچک را از یورش و غارت تیمور در امان داشت و تیمور حکومت او را توشیح کرد.
در سده نهم هجری و با قدرتگیری ترکمانان قراقویونلو و سپس آققویونلو، اتابکان لر کوچک بازیچهای در دست این قدرتهای بزرگتر شدند. آنان گاه خراجگزار قراقویونلو و گاه دستنشانده آققویونلو بودند. اتابک شاه حسین که روزگاری با جهانشاه قراقویونلو ساخته بود، پس از سقوط قراقویونلوها به دست اوزون حسن آققویونلو، ناچار شد تابعیت این فاتح ترکمان را نیز پذیرا شود. روایت است که در اواخر عمر جهانشاه، شاه حسین تلاش کرد تا از آشوب پیشآمده سود جوید و استقلال بیشتری کسب کند. اما اوزون حسن که به همه ولایات غرب ایران چشم داشت، در سال ۸۷۴ هجری قمری، همزمان با سرکوب بازماندگان قراقویونلو، سپاهی به لر کوچک گسیل داشت. در نبردی که در حوالی خرمآباد روی داد، سپاه لر تاب مقاومت در برابر سواران مجهز آققویونلو را نیاورد و شاه حسین شکست خورد. او به دژ فلک الافلاک پناه برد، اما پس از محاصرهای کوتاه، تسلیم شد و پذیرفت که خراجی سنگین بپردازد و پسر خود را به گروگان نزد اوزون حسن بفرستد. این شکست، عملاً لر کوچک را به صورت ایالتی تابع آققویونلو درآورد و از آن پس اتابکان تنها در سایه رضایت ترکمانان فرمان راندند.
واپسین فصل تاریخ اتابکان لر کوچک با ظهور صفویان و قدرتگیری شاه اسماعیل یکم فرا رسید. در سال ۹۱۴ هجری قمری، شاه اسماعیل پس از فتح بغداد و سرکوب امیران محال خوزستان، رو به سوی لرستان نهاد. فرمانروای وقت لر کوچک، شاه رستم خورشیدی، که میراثدار دیرینه سال خودمختاری کوهستانی بود، حاضر به تسلیم بیقید و شرط نشد. او به دژ مستحکم فلک الافلاک که بر فراز کوهی مشرف به خرمآباد قرار داشت، عقب نشست و انبارهای آذوقه را برای مقاومتی درازمدت آماده کرد. شاه اسماعیل نخست با پیام و رسول، شاه رستم را به اطاعت فراخواند، اما چون جواب مساعد نیافت، فرمان محاصره دژ را صادر کرد. سپاه قزلباش که در تسخیر دژهای کوهستانی مهارت یافته بودند، راههای ورود آذوقه را بستند و با توپهای کوچک و منجنیق به کوبیدن دیوارهای دژ پرداختند. محاصره هفتهها ادامه یافت. مقاومت دلیرانه مدافعان به تدریج با گرسنگی و کاهش مهمات در هم شکست. سرانجام، یکی از محافظان دژ که تطمیع وعدههای قزلباشان شده بود، دروازه کوچکی را گشود. سپاه صفوی به درون ریخت و پس از جنگی کوتاه، دژ سقوط کرد. شاه رستم دستگیر شد و او را به نزد شاه اسماعیل بردند. شاه اسماعیل که در ابتدای کار تمایلی به خشونت بیحد نداشت و شاید به دلیل آنکه خاندان خورشیدی را از سادات یا امرای کهن میدانست، از قتل شاه رستم درگذشت، اما او را از حکومت خلع کرد و لر کوچک را به صورت یکی از ولایات صفویه درآورد و حکومتش را به یکی از امرای قزلباش سپرد. بدینسان، پس از نزدیک به چهارصد سال فرمانروایی، طومار استقلال اتابکان لر کوچک در هم پیچیده شد. هرچند اعقاب این خاندان تا سالها بعد به عنوان حاکمان محلی تحت فرمان صفویان در برخی نواحی لرستان باقی ماندند و گاه با تحریک عثمانیان سر به شورش برداشتند، اما دیگر هیچگاه قدرت پیشین را بازنیافتند و در نهایت در روزگار شاه عباس یکم، به کلی از صحنه قدرت محو شدند.
حکام لار
در سرزمین گرم و خشک لارستان، در جنوب ایران و در مسیر راههای کهن کاروانی که شیراز و کرمان را به خلیج فارس و جزایر هرمز میپیوست، خاندانی از حکام محلی به نام آل میلاد یا میلادیان قرنها فرمان راندند. این خاندان که تبارنامه خویش را به صحابه پیامبر یا به امیران سیستان میرساندند، در میانههای سده هشتم هجری و در هرج و مرج فروپاشی ایلخانان، از دل کشاکش قدرتهای بزرگ منطقهای سر برآوردند. بنیادگذار قدرت آنان، امیر میلاد نام داشت که از ضعف اتابکان سلغری فارس و درگیریهای خاندان اینجو و مظفریان سود جست و بر شهر لار و پیرامون آن استیلا یافت. قلعه مستحکم لار که بر فراز صخرهای مشرف به شهر بنا شده بود، تختگاه او گردید. امیر میلاد با زیرکی، خراجگزار صوری مظفریان شد و توانست پایههای قدرتی را بنیاد نهد که تا نزدیک به سه سده در برابر یورشهای گوناگون تاب بیاورد. پس از مرگ میلاد، پسرش امیر شمسالدین محمد بر تخت نشست. دوران او با تثبیت قدرت در درون لارستان و نبردهای پراکنده با همسایگان همراه بود. مهمترین این همسایگان، پادشاهی هرمز بود که بر جزایر و سواحل خلیج فارس چیره بود و پادشاهان آن که به ملوک هرمز شهرت داشتند، با تکیه بر ثروت تجارت دریایی و پیوند با ممالیک و پرتغالیها، دستاندازی به لار را در سر میپروراندند.
درگیریهای لار و هرمز در سده نهم هجری به اوج خود رسید. شاهان هرمز که اینک با پرتغالیها همپیمان شده و از آتشبار و کشتیهای جنگی آنان بهره میبردند، فشار بر لارستان را افزایش دادند. امیر نصرالدین لاری، یکی از حکام این خاندان، با این تهدید روبرو شد. هرمزیان به فرماندهی وزیر خود، خواجه عطاء یا یکی از شاهزادگانشان، با سپاهی مرکب از عربها، بلوچها و مزدوران پرتغالی، راهی لار شدند. نصرالدین که توان رویارویی در دشت را نداشت، به قلعه مستحکم لار عقب نشست و راههای ورودی به شهر را بست. سپاه هرمز که به باروهای قلعه نزدیک شد، با مقاومت سخت مدافعان و تیرباران از فراز دیوارها روبرو گردید. محاصره ماهها ادامه یافت. گرمای طاقتفرسای تابستان و بیماری، مهاجمان را به ستوه آورد. در این میان، نصرالدین با شبیخونه ای شبانه، آذوقه و روحیه دشمن را هدف میگرفت. سرانجام هرمزیان که از فتح قلعه ناامید شده بودند، با دریافت غرامتی اندک عقبنشینی کردند. این پیروزی باعث شد که حکام لار، به عنوان سدی در برابر توسعهطلبی هرمز در پس کرانههای، اعتبار بسیاری کسب کنند.
در نیمه دوم سده نهم و اوایل سده دهم، همزمان با ظهور صفویان و سقوط آققویونلوها، حکام لار توانستند استقلال خود را حفظ کنند. در این دوره، امیر غیاثالدین منصور و سپس امیر شاه قطب الدین بر لار حکومت داشتند. لار به مرکزی فرهنگی و بازرگانی بدل شد و کاروانهای ادویه و پارچه از هرمز و بندرعباس به این شهر میآمدند. اما بزرگترین آزمون این خاندان در اوایل سده یازدهم هجری و با روی کار آمدن شاه عباس یکم صفوی فرا رسید. شاه عباس که یکپارچهسازی همه ایران و بیرون راندن پرتغالیها از خلیج فارس را در سر داشت، خودمختاری حکام محلی را برنمیتابید. در آن زمان، فرمانروای لار امیر ابراهیم خان بود. ابراهیم خان مردی مغرور و متکی بر ثروت هنگفت گمرکات و دژ تسخیرناپذیر لار، از اطاعت کامل از صفویان سرباز میزد و پیوسته در پرداخت خراج تعلل میکرد. بهانه نهایی، اتهام همدستی ابراهیم خان با پرتغالیهای بحرین و هرمز بود، هرچند در پس پرده، شاه عباس قصد قلع و قمع این خاندان دیرینهسال را داشت. در سال ۱۰۱۱ هجری قمری، شاه عباس به اللهوردی خان، سپهسالار قدرتمند خود و حاکم فارس، فرمان داد تا لار را فتح کند و ابراهیم خان را گوشمال دهد.
اللهوردی خان با سپاهی مرکب از سواران قزلباش، تفنگچیان گرجی و توپخانه به سوی لار حرکت کرد. ابراهیم خان که انتظار چنین یورشی را داشت، شهر را تخلیه کرده و تمامی ساکنان و آذوقه را به درون قلعه بزرگ لار منتقل نمود. قلعه لار بر فراز صخرهای عظیم و طبیعی بنا شده بود و دیوارهای بلند و برجهای تیرانداز آن، آن را به دژی تقریباً تسخیرناپذیر بدل ساخته بود. تنها راه دسترسی، گذرگاهی باریک و سنگفرش بود که در برابر آتش مدافعان کاملاً آسیبپذیر مینمود. اللهوردی خان قلعه را محاصره کرد و توپهای خود را بر فراز تپههای مشرف مستقر ساخت. توپباران آغاز شد، اما گلولهها چندان کاری از پیش نمیبرد و بر صخرههای ستبر فرو میریخت. هر یورش مستقیم قزلباشان به آن گذرگاه باریک، با رگبار تفنگ و تیر مدافعان لاری به خاک و خون کشیده میشد. ابراهیم خان شخصاً فرماندهی دفاع را بر عهده داشت و با تکیه بر ذخایر عظیم آب و غذا در آبانبارهای قلعه، مصمم بود تا سپاه صفوی را در آن گرمای سوزان فرسوده سازد.
محاصره ماهها به درازا کشید. تابستان لارستان تلفات سنگینی بر سپاه اللهوردی خان تحمیل کرد. شاه عباس که از طولانی شدن کار خشمگین شده بود، پیامهای تند به اردوی محاصره کنندگان میفرستاد. سرانجام، اللهوردی خان که از گشودن دژ از راه مستقیم ناامید شده بود، دست به حیله زد. او با پول و وعدههای بسیار، یکی از خدمتکاران مورد اعتماد ابراهیم خان را فریفت. این خائن، یک شب مخفیانه از راهی کمرَو و ناشناخته در دل صخرهها که تنها محارم قلعه از آن آگاه بودند، تعدادی از تفنگچیان ورزیده گرجی را به درون قلعه هدایت کرد. نیمهشب، مهاجمان به نگهبانان دروازه اصلی شبیخون زدند و دروازه را گشودند. سپاه صفوی که در آمادهباش کامل بود، به درون قلعه ریخت. درگیری خونینی در محوطه داخلی دژ درگرفت. ابراهیم خان و محافظان وفادارش تا آخرین نفس شمشیر زدند و بسیاری از قزلباشان را به هلاکت رساندند، اما غافلگیری کامل و تعداد انبوه دشمن کار را تمام کرد. ابراهیم خان دستگیر شد و او را به نزد الله وردی خان آوردند.
اللهوردی خان فرمان داد تا ابراهیم خان و تمامی افراد خانوادهاش را به زنجیر کشند و به اصفهان نزد شاه عباس بفرستند. شاه عباس که از مقاومت طولانی و تلفات سنگین سپاهش به شدت برآشفته بود، فرمان قتل ابراهیم خان و تمامی مردان خاندان میلادی را صادر کرد. زنان و کودکان نیز به گوشه و کنار ایران تبعید شدند. دژ عظیم لار به دستور شاه ویران شد تا دیگر هیچ شورشی از آن کوهسار سر نزند و لارستان به صورت یکی از ولایات صفویه به حکومت یکی از امرای قزلباش سپرده شد. بدینسان، دودمانی که نزدیک به سیصد سال بر یکی از حساسترین گذرگاههای تجاری ایران فرمان رانده و بارها در برابر هرمزیان و پرتغالیان ایستادگی کرده بود، در کام تمرکزطلبی صفویه فرو رفت و لار برای همیشه استقلال دیرینه خود را از دست داد.
ملوک هرمز
ملوک هرمز فرمانروایان مقتدری بودند که بر جزیره هرمز و سواحل و جزایر پیرامون آن در خلیج فارس حکم راندند و از سده هفتم تا یازدهم هجری، نبض تجارت دریایی میان هند و خاورمیانه را در دست داشتند. بنیادگذار این پادشاهی بازرگان سالار، امیری عرب به نام محمد درمکو یا محمد دَرَم بود که تبارش به خاندانی از اشراف عمان میرسید. او در میانههای سده پنجم هجری با فروپاشی آل بویه و ضعف قدرت مرکزی، بر بندر هرمز کهنه در کرانه خشکی، در ناحیه میناب امروزین، استیلا یافت و سلسلههای بنیان نهاد. جانشینان او به تدریج جزیره قشم و دیگر جزایر را نیز مسخر کردند و با دریافت باج از کشتیهای بازرگانی، ثروتی افسانهای اندوختند. نقطه عطف تاریخ این خاندان در روزگار میر بهاءالدین ایاز فرا رسید. در سال ۷۰۱ هجری قمری، هجوم پیاپی ترکمانان و قبایل نیکودری و بلوچ به سواحل خشکی، امنیت هرمز کهنه را به نیستی کشاند. میر بهاءالدین ایاز که فرمانروایی دوراندیش بود، در آن سال تصمیم به کوچ کامل دربار، سپاه و ساکنان شهر گرفت. او به جزیرهای خالی از سکنه اما راهبردی در دل خلیج فارس رفت که جرون نام داشت. در آنجا شهری نو، دژی استوار و بازاری بزرگ پی افکند و نام هرمز را بر آن نهاد. از آن پس، هرمز به نگین انگشتری خلیج فارس بدل شد و چنان آباد گردید که جهانگردان آن را «کلید هند» و «انبار دنیا» خواندند. میر بهاءالدین ایاز و پسرش ملک قطبالدین تهمتن، نخستین شاهان هرمز نو بودند که با قدرت نظامی مبتنی بر ناوگان کشتیهای تندرو و دژهای ساحلی، امنیت را به آبها بازگرداندند و خراجگزار صوری ایلخانان مغول شدند.
در اواخر سده هشتم و با برآمدن تیمور لنگ، هرمز نیز از گزند فاتح تاتار در امان نماند. در آن زمان، ملک شمسالدین یا به روایتی دیگر قطبالدین بر هرمز حکم میراند. تیمور که پس از فتح فارس و کرمان به سواحل خلیج فارس رسیده بود، قاصدی به هرمز فرستاد و خواستار خراج و اطاعت شد. ملک هرمز که توان رویارویی با تیمور را نداشت، با زیرکی هدایایی گرانبها و مقداری جواهر و مروارید برای تیمور فرستاد و اظهار بندگی کرد. تیمور نیز که هدف اصلیاش تسخیر بغداد و عثمانی بود، از لشکرکشی به آن جزیره گرم و محاصره دشوار صرف نظر کرد و خراجگزاری ملوک هرمز را پذیرفت. این سیاست مداراجویانه، هرمز را از تیغ ویرانگر تیمور رهانید و این جزیره در سراسر دوران تیموریان به عنوان یک قدرت تجاری خودمختار باقی ماند.
سالهای پایانی سده نهم و آغاز سده دهم هجری اما طوفانی ویرانگر را برای هرمز به ارمغان آورد. در این زمان، پرتغالیها جهانگشا به فرماندهی آفونسو د آلبوکرک پس از دور زدن آفریقا و تسخیر سواحل عمان، به خلیج فارس رسیده بودند. آلبوکرک با آگاهی از ثروت بیکران هرمز، در سال ۹۱۲ هجری قمری با ناوگانی از کشتیهای جنگی مسلح به توپهای سنگین به سوی هرمز بادبان کشید. در آن زمان، ملک سیفالدین ابوالنصر بر تخت هرمز تکیه داشت، اما قدرت اصلی در دست وزیر کاردان و جاهطلبی به نام خواجه عطا بود. ناوگان پرتغالی در برابر هرمز لنگر انداخت و آلبوکرک خواستار تسلیم کامل، پرداخت خراج و حق ساخت دژ در جزیره شد. ملک سیف الدین و خواجه عطا که دل در گرو استقلال داشتند، نخست مقاومت کردند. نبردی خونین میان توپهای پرتغالی و کشتیهای سبک هرمزی درگرفت. کشتیهای هرمزی که با منجنیق و تیر میجنگیدند، در برابر آتشبار سنگین پرتغالیها تاب نیاوردند و یکی پس از دیگری غرق یا متواری شدند. پرتغالیها در جزیره پیاده شدند و شهر را به توپ بستند. خواجه عطا که میدید مقاومت بیفایده است، وارد مذاکره شد و سرانجام پذیرفت که هرمز خراجگزار پادشاه پرتغال شود و ساخت قلعهای را در جزیره تحمل کند. آلبوکرک بنای دژ مستحکمی را آغاز کرد که بعدها به قلعه پرتغالیها شهرت یافت. اما به دلیل شورش در میان سربازان خود مجبور به ترک موقت هرمز شد و گروهی از پرتغالیها را با توپ در جزیره باقی گذاشت.
پس از رفتن آلبوکرک، خواجه عطا پیمان را زیر پا نهاد و پرتغالیهای باقیمانده را به قتل رساند. این خبر خشم آلبوکرک را برانگیخت. او در سال ۹۲۱ هجری قمری با ناوگانی بزرگتر و عزمی جزمتر بازگشت. اینبار دیگر امانی در کار نبود. پرتغالیها جزیره را محاصره کامل کردند و شهر را بیرحمانه به توپ بستند. ملک سیفالدین که در تنگنا افتاده بود، خواجه عطا را مسبب این فاجعه دانست و او را به قتل رساند تا شاید خشم پرتغالیها فرونشیند. اما دیر شده بود. سرانجام آلبوکرک شهر را گشود و ملک سیفالدین را وادار به امضای پیمانی خفتبار کرد. بر اساس این پیمان، ملوک هرمز به صورت دستنشاندگان رسمی امپراتوری پرتغال درآمدند، حق ضرب سکه و تصمیمات سیاسی خود را از دست دادند و یک فرمانده پرتغالی به همراه گروهی نظامی در قلعه جزیره مستقر شد. بدینسان، هرمز که روزگاری ارباب خلیج فارس بود، به مستعمره پرتغال بدل گشت.
دوران فرمانروایی سایهو ار ملوک هرمز در سایه سلطه پرتغالی ها نزدیک به یک سده طول کشید. در این مدت، شاهان دست نشاندهای مانند تورانشاه چهارم، ملک مظفرالدین و ملک شهابالدین یکی پس از دیگری بر تخت مینشستند، اما قدرتی جز آنچه فرمانده پرتغالی قلعه اجازه میداد، نداشتند. پرتغالیها تجارت خلیج فارس را در انحصار خود گرفتند و با بیرحمی با بازرگانان سایر ملل رفتار میکردند. این وضعیت موجب خشم فزاینده مردم و نخبگان هرمز شد و چندین شورش توسط خود ملوک یا نزدیکانشان علیه پرتغالیها روی داد. یکی از این شورشها به رهبری ملک محمدشاه هرمز در حدود سال ۹۷۰ هجری قمری بود. او پنهانی با امپراتوری عثمانی مکاتبه کرد تا با کمک ناوگان ترک، پرتغالیها را از هرمز بیرون براند. ناوگان عثمانی به فرماندهی پیری رئیس به خلیج فارس آمد، اما حمله هماهنگ به قلعه پرتغالیها به دلیل اختلافنظر و خیانت برخی از سران محلی شکست خورد. پرتغالیها پس از دفع این حمله، سختگیری را دوچندان کردند و قدرت ملوک را به کلی به یک مقام تشریفاتی فروکاستند. در این ایام، جزیره هرمز به میدان رقابت سه قدرت جهانی یعنی پرتغال، عثمانی و صفوی بدل شده بود.
سرانجام، ظهور شاه عباس یکم صفوی و عزم راسخ او برای بیرون راندن پرتغالیها از ایران، ورق را برگرداند. شاه عباس که نمیتوانست حضور اشغالگران پرتغالی را در مهمترین آبراه بازرگانی کشور تحمل کند، در سال ۱۰۳۱ هجری قمری نقشه آزادسازی هرمز را کشید. اما او میدانست که بدون ناوگان نمیتواند دژ مستحکم پرتغالیها را از پای درآورد. از این رو، با کمپانی هند شرقی انگلیس که تازه در خلیج فارس پدیدار شده بود، پیمان بست. بر اساس این پیمان، سپاه صفوی به فرماندهی امامقلی خان، والی فارس، از راه خشکی به سواحل هرمزگان آمد و جزیره قشم را تصرف کرد. ناوگان انگلیسی نیز به فرماندهی کاپیتان بلایت و کاپیتان ودل، راه دریا را بر پرتغالی ها بستند. آخرین شاه دست نشانده هرمز، ملک محمدشاه سوم، در این گیرودار میان سنگ آسیاب افتاده بود. او که از جور پرتغالیها به ستوه آمده بود و از سوی دیگر از خشم صفویان نیز هراس داشت، در آغاز تردید کرد، اما به زودی دریافت که قدرت پرتغالیها رو به زوال است و آشکارا جانب سپاه ایران را گرفت.
نبرد آزادسازی هرمز در سال ۱۰۳۱ هجری قمری آغاز شد. توپخانه سنگین انگلیسیها دژ پرتغالیها را هدف گرفت، در حالی که سپاه صفوی با قایقهای بومی به جزیره یورش برد. نبرد شدیدی در اطراف قلعه درگرفت. پرتغالیها که فرماندهشان فردی به نام سیمائو دِ ملو بود، مقاومت سختی نشان دادند، اما پس از چند هفته محاصره و بمباران بیامان، ذخایرشان به پایان رسید. سرانجام پرتغالیها تسلیم شدند و پس از بیش از یک قرن، قلعه هرمز به دست سپاه ایران افتاد. شاه عباس، ملک محمدشاه را به پاس همکاری از مرگ بخشید، اما حکومت مستقل هرمز را برای همیشه برانداخت. ملک محمدشاه و خاندانش به شیراز تبعید شدند و هرمز به صورت یکی از بنادر امپراتوری صفوی درآمد. تجارتخانه و مقر کمپانی های خارجی از هرمز به بندرعباس که تازه در حال ساخت بود، منتقل شد. بدین سان، پادشاهی کهن هرمز که قرنها نگین تجارت جهان بود، با خاموش شدن غرش توپ های پرتغالی و برافراشته شدن پرچم شیر و خورشید، برای همیشه از صحنه قدرت محو شد و جزیره زرین هرمز رفته رفته به خاطرهای در دل آبهای نیلگون خلیج فارس بدل گشت.