ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

سرکوب کمون پاریس

در بهار ۱۸۷۱ پاریس به صحنه یکی از خونین‌ترین و در عین حال تعیین‌کننده‌ترین تقابل‌های تاریخ مدرن اروپا بدل شد؛ جایی که کمون پاریس، نخستین تجربه عملی حکومت کارگری و شهری خودگردان، در برابر دولت رسمی فرانسه و ارتش منظم آن ایستاد و سرانجام با سرکوبی بی‌رحمانه نابود شد. برای فهم سرکوب کمون، باید آن را نه به‌عنوان یک رویداد چندروزه، بلکه به‌مثابه فرایندی پیوسته از ترس طبقاتی، انتقام سیاسی، جنگ داخلی و خشونت دولتی بررسی کرد.

پس‌زمینه این سرکوب به شکست فاجعه‌بار فرانسه در جنگ فرانسه–پروس (۱۸۷۰) بازمی‌گردد. سقوط امپراتوری دوم ناپلئون سوم، محاصره طولانی پاریس توسط ارتش پروس، گرسنگی، فقر و تحقیر ملی، فضای انفجاری‌ای در پایتخت ایجاد کرده بود. طبقات فرودست، کارگران، پیشه‌وران و گارد ملی پاریس که عمدتاً از شهروندان مسلح تشکیل می‌شد، احساس می‌کردند دولت جدید جمهوری‌خواه مستقر در ورسای نه نماینده آنان، بلکه نماینده بورژوازی، زمین‌داران و نظم قدیم است. تصمیم دولت آدولف تیر برای خلع سلاح پاریس و مصادره توپ‌های گارد ملی در ۱۸ مارس ۱۸۷۱ جرقه قیام را زد و به تشکیل کمون انجامید.

از همان ابتدا، دولت ورسای کمون را نه یک اختلاف سیاسی، بلکه تهدیدی وجودی برای «تمدن»، «مالکیت» و «نظم اجتماعی» تلقی کرد. در ادبیات رسمی و مطبوعات محافظه‌کار، کمونارها «اوباش»، «بی‌خدایان»، «جنایتکاران» و «ویرانگران خانواده و دین» معرفی می‌شدند. این زبان غیرانسانی‌ساز، زمینه ذهنی سرکوب بعدی را فراهم کرد. تیر و اطرافیانش به‌صراحت بر این باور بودند که پاریس باید «تنبیه» شود تا دیگر شهرها جرئت تقلید نکنند.

دولت ورسای که در آغاز از نظر نظامی ضعیف بود، با حمایت ضمنی پروس بازسازی شد. پروسی‌ها که هنوز بخش‌هایی از خاک فرانسه را در اشغال داشتند، اجازه دادند اسیران جنگی فرانسوی آزاد شوند تا به ارتش ورسای بپیوندند. به این ترتیب، نیرویی که بعدها کمون را سرکوب کرد، تا حدی محصول توافقی نانوشته میان دشمن خارجی و دولت داخلی بود؛ موضوعی که در حافظه انقلابیون به‌عنوان «خیانت ملی» ثبت شد.

از آوریل ۱۸۷۱ جنگ داخلی آشکار آغاز شد. نیروهای ورسای به‌تدریج به سمت پاریس پیشروی کردند و توپخانه سنگینی را علیه مواضع کمون به‌کار گرفتند. در این مرحله، سرکوب هنوز شکل نهایی خود را نیافته بود، اما نشانه‌های خشونت بی‌امان دیده می‌شد: اعدام اسیران کمونار، گلوله‌باران محله‌های کارگری و بی‌توجهی کامل به تلفات غیرنظامیان.

اوج سرکوب در هفته پایانی کمون، معروف به «هفته خونین» (La Semaine sanglante) از ۲۱ تا ۲۸ مه ۱۸۷۱ رخ داد. نیروهای ورسای از دروازه سن‌کلود وارد پاریس شدند و نبردی خیابانی، خانه‌به‌خانه و محله‌به‌محله آغاز شد. کمونارها با ساختن سنگرها، واژگون کردن واگن‌ها و کندن خیابان‌ها مقاومت کردند، اما از نظر تعداد، تسلیحات و فرماندهی نظامی در موقعیت ضعف بودند.

آنچه هفته خونین را به یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ فرانسه بدل می‌کند، نه صرفاً شکست نظامی کمون، بلکه شیوه سرکوب پس از آن است. ارتش ورسای به‌طور سیستماتیک به اعدام‌های صحرایی دست زد. هر فردی که مظنون به عضویت در کمون، گارد ملی یا حتی همدلی با آنان بود، می‌توانست درجا تیرباران شود. دیوارهای گورستان پرلاشز، پارک‌ها، میدان‌ها و حتی حیاط خانه‌ها به محل کشتار تبدیل شدند. معروف‌ترین نماد این خشونت، «دیوار فدره‌ها» در گورستان پرلاشز است که ده‌ها کمونار در برابر آن تیرباران شدند.

آمار قربانیان سرکوب همواره محل بحث بوده، اما تقریباً همه مورخان بر این نکته توافق دارند که مقیاس خشونت بی‌سابقه بود. برآوردهای محافظه‌کارانه از حدود ۱۰ تا ۱۵ هزار کشته سخن می‌گویند، در حالی که برخی پژوهشگران و منابع معاصر رقم ۲۰ تا ۳۰ هزار نفر را محتمل می‌دانند. این کشتار در عرض چند روز انجام شد؛ عددی که آن را با بدترین قتل‌عام‌های سیاسی قرن نوزدهم هم‌تراز می‌کند.

پس از پایان درگیری‌ها، سرکوب وارد مرحله قضایی و اداری شد. بیش از ۴۰ هزار نفر بازداشت شدند. دادگاه‌های نظامی به‌سرعت تشکیل شدند و اغلب بدون رعایت اصول دادرسی عادلانه حکم صادر کردند. هزاران نفر به زندان‌های طولانی‌مدت محکوم شدند و حدود ۴ تا ۵ هزار کمونار به مستعمرات دوردست، به‌ویژه کالدونیای جدید، تبعید شدند. تبعید برای بسیاری به معنای مرگ تدریجی در اثر بیماری، کار اجباری و انزوا بود.

نقش ایدئولوژی در این سرکوب تعیین‌کننده بود. کمون نه‌تنها یک شورش سیاسی، بلکه تهدیدی علیه نظم طبقاتی تلقی می‌شد. اصلاحاتی که کمون آغاز کرده بود – جدایی کلیسا از دولت، کنترل کارگری بر کارگاه‌ها، آموزش سکولار، برابری حقوقی – برای طبقات حاکم غیرقابل تحمل بود. بنابراین سرکوب صرفاً واکنشی به خشونت کمونارها نبود، بلکه تلاشی آگاهانه برای نابودی یک بدیل اجتماعی محسوب می‌شد.

در روایت رسمی جمهوری سوم فرانسه، سال‌ها تلاش شد سرکوب کمون توجیه یا کمرنگ شود. کمونارها به‌عنوان خرابکارانی معرفی شدند که پاریس را به آتش کشیدند. هرچند در واپسین روزها برخی ساختمان‌ها، از جمله کاخ تویلری، در آتش سوخت، اما پژوهش‌های بعدی نشان داده‌اند که تخریب‌های گسترده بیش از آنکه ناشی از «بربریت کمون» باشد، نتیجه گلوله‌باران ارتش ورسای و آشوب جنگ شهری بود.

سرکوب کمون پاریس پیامدهایی فراتر از مرزهای فرانسه داشت. برای جنبش‌های سوسیالیستی و کارگری جهان، کمون به اسطوره‌ای تراژیک بدل شد؛ نمونه‌ای از شجاعت و نیز هشداری درباره خشونت دولت مدرن. مارکس سرکوب کمون را نمونه عریان «دیکتاتوری بورژوازی» دانست و بسیاری از انقلابیون بعدی، از روسیه تا چین، درس‌های نظامی و سیاسی خود را از شکست خونین کمون استخراج کردند.

در نهایت، سرکوب کمون پاریس نشان داد که جمهوری‌خواهی لیبرال قرن نوزدهم، هرچند در ظاهر حامل آزادی و حقوق شهروندی بود، در مواجهه با تهدیدی ریشه‌ای علیه مالکیت و نظم اجتماعی، می‌تواند به خشونتی افسارگسیخته متوسل شود. کمون شکست خورد، اما شیوه سرکوب آن، شکافی عمیق در تاریخ سیاسی فرانسه برجا گذاشت؛ شکافی که هنوز در حافظه جمعی، ادبیات، هنر و اندیشه سیاسی زنده است.

فرانسهتاریخانقلاب فرانسه
۷
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید