
در آغاز قرن چهارم هجری قمری، خلافت عباسی وارد مرحلهای از ضعف ساختاری شده بود که نهتنها در مرکز خلافت، بلکه در دورترین نقاط قلمرو اسلامی نیز آثار آن آشکار بود. بغداد گرفتار نزاعهای درونی، نفوذ امیران نظامی، بحران مالی و از دست رفتن اقتدار واقعی بر ولایات شده بود. حجاز، با آنکه از نظر دینی قلب جهان اسلام محسوب میشد، از نظر سیاسی و نظامی در حاشیه قرار داشت و عملاً بدون پشتیبانی مؤثر رها شده بود.
در چنین فضایی، جریانهایی با ماهیت مذهبی ـ سیاسی افراطی مجال بروز یافتند. در شرق شبهجزیره عربستان، جماعتی که به «قرامطه» شهرت یافتند، دولتی مستقل و جنگجو بنیان نهادند. قرامطه شاخهای منشعب از اسماعیلیه بودند، اما آموزههای آنان بهشدت دگرگون شده و با قرائتهای رادیکال، اجتماعی و آخرالزمانی درآمیخته بود. آنان شریعت ظاهری را بیاعتبار میدانستند، خلافت عباسی را غاصب میشمردند و خود را آغازگر عصری تازه تلقی میکردند.
از اواخر قرن سوم هجری، قرامطه بارها کاروانهای حج را هدف حمله قرار داده بودند. این حملات محدود و پراکنده نبود، بلکه نظاممند و حسابشده بود. در سال ۳۱۲ هجری قمری، کاروان بزرگ حجاج عراق تقریباً بهطور کامل نابود شد. هزاران نفر کشته شدند، اموالشان غارت گردید و راههای حج به قتلگاه تبدیل شد. این حوادث هشدارهایی آشکار بود، اما خلافت عباسی توان سرکوب قطعی قرامطه را نداشت.
در رأس قرامطه در این دوره ابوطاهر الجنّابی قرار داشت؛ مردی جوان، بیپروا و متأثر از فضای مهدویای که در میان پیروانش رواج یافته بود. او باور داشت نظم کهن در حال فروپاشی است و زمان برهمزدن بنیانهای آن فرا رسیده است. در چنین نگرشی، قداست مکه و کعبه مانعی بهشمار نمیرفت، بلکه نمادی از همان نظم کهنه بود که باید شکسته میشد.
در سال ۳۱۷ هجری قمری، همزمان با موسم حج، سپاه قرامطه بهسوی مکه حرکت کرد. انتخاب زمان تصادفی نبود؛ مکه در این ایام مملو از زائرانی از سراسر جهان اسلام بود و حمله در چنین شرایطی بیشترین تأثیر روانی و مذهبی را بههمراه داشت. مکه نیروی نظامی قابلتوجهی نداشت و حاکمان محلی توان مقاومت نداشتند. قرامطه با ادعای انجام مناسک، وارد شهر شدند، اما این آرامش ظاهری دیری نپایید.
حمله در روزهای حساس حج، احتمالاً روز ترویه یا عرفه، آغاز شد. قرامطه بهسرعت کنترل مسجدالحرام را در دست گرفتند. کشتار بیمحابا آغاز شد؛ حجاج در حال طواف، نماز یا دعا، بیهیچ امکان دفاعی، با شمشیر از پا درآمدند. منابع تاریخی گزارش میکنند که صحن مسجد از اجساد پوشیده شد و خون در اطراف کعبه جاری گردید. قداست حرم شکسته شد و مکانی که قرنها «امن» تلقی میشد، به میدان قتلعام بدل گشت.
برخی منابع میگویند اجساد کشتهشدگان روزها بر زمین باقی ماند و حتی پیکرها به درون چاه زمزم افکنده شد؛ اقدامی که افزون بر جنبهٔ عملی، توهینی نمادین به مقدسات اسلامی محسوب میشد. اگرچه در میزان و گستردگی این اعمال در منابع اختلاف وجود دارد، اصل وقوع چنین رفتارهایی در گزارشهای متعدد تکرار شده است.
قرامطه در مسجدالحرام به تمسخر مناسک حج پرداختند. نقل شده است که ابوطاهر الجنّابی با لحنی تحقیرآمیز آیاتی از قرآن را بر زبان آورد و حج را آیینی بیارزش خواند. این رفتار نشان میدهد که حمله تنها با هدف غارت یا قدرتنمایی نظامی انجام نشد، بلکه اعلام جنگی آشکار علیه نظم دینی و سیاسی رایج بود.
اوج این هتک حرمت، زمانی رخ داد که حجرالاسود از جای خود در دیوار کعبه بیرون کشیده شد. قرامطه هنگام جدا کردن آن، با تمسخر به داستان اصحاب فیل اشاره کردند و پرسیدند: «کجاست آن پرندگان ابابیل؟» این سخنان بازتاب ذهنیتی بود که خود را فراتر از قداستهای سنتی میدید.
پس از چند روز غارت، کشتار و تخریب، قرامطه مکه را ترک کردند. آنان حجرالاسود، اموال کعبه و غنائم فراوان را با خود به سرزمینهای تحت کنترلشان در بحرین و احساء بردند. با این اقدام، حج برای نخستینبار در تاریخ اسلام بدون حجرالاسود برگزار شد؛ وضعیتی که بیش از بیست سال ادامه یافت و زخمی عمیق بر پیکرهٔ معنوی جهان اسلام وارد کرد.
حجرالاسود در قلمرو قرامطه نگهداری شد و آنان کوشیدند از آن بهعنوان ابزار فشار سیاسی و نماد مشروعیت استفاده کنند. حتی گزارشهایی وجود دارد که نشان میدهد تلاشهایی برای ایجاد مرکز حج جایگزین در سرزمین قرامطه صورت گرفت، هرچند این تلاشها هرگز موفق نشد.
واکنش خلافت عباسی محدود و عمدتاً نمادین بود. خطبهها، مجالس عزا و محکومیتهای لفظی جای اقدام نظامی را گرفت. خلافت نه توان حملهٔ مستقیم داشت و نه قدرت بازگرداندن فوری حجرالاسود. سالها مذاکره، پرداخت مبالغ سنگین و تغییر موازنهٔ قدرت لازم بود تا سرانجام، در حدود میانهٔ قرن چهارم هجری، حجرالاسود به مکه بازگردانده شود. گفته شده است که سنگ هنگام بازگشت آسیبدیده و ترکخورده بود و همین امر علت شکل کنونی آن دانسته میشود.
غارت مکه در سال ۳۱۷ هجری قمری نقطهٔ اوج افراط قرامطه و همزمان آغاز افول آنان بود. این واقعه چنان تصویری منفی از قرامطه در حافظهٔ تاریخی مسلمانان بر جای گذاشت که حتی جریانهای نزدیک فکری، از جمله دولت فاطمی، نیز از آنان فاصله گرفتند. از آن پس، قرامطه هرچند تا دههها به حیات سیاسی ادامه دادند، اما دیگر هرگز نتوانستند جایگاه پیشین خود را بازیابند.
این رویداد در تاریخ اسلام نه صرفاً یک یورش نظامی، بلکه نماد فروپاشی اقتدار سیاسی، گسترش رادیکالیسم مذهبی و شکنندگی قداستها در شرایط بحران ثبت شده است؛ واقعهای که نشان داد حتی حرم امن الهی نیز در صورت فقدان نظم و قدرت مرکزی، میتواند به صحنهٔ یکی از تاریکترین فصول تاریخ بدل شود.